«احمدبن اسحاق اشعری قمی »
مردی عالیقدر از خاندانی ارجمند که:
چهار امام را ملاقات نمود؛
وکیل امام زمانC بود؛
مسجد امام قم را ساخت؛
در سر پل ذهاب مدفون شد.
مجموعه آثار کنگره بزرگداشت احمد بن اسحاق اشعری قمی;
شماره: 3
زندگانی احمد بن اسحاق قمی
سفیر حضرت امام زمانC
احمد توکلی کرمانی
|
مجموعه آثار کنگره بزرگداشت احمد بن اسحاق اشعری قمی; شماره: 3 |
|
|
عنوان: |
زندگانی احمد بن اسحاق قمی سفیر امام زمانA |
|
نویسنده: |
احمد توکلی کرمانی |
|
ناشر: |
انتشارات اسوه (وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه) |
|
چاپخانه: |
چاپخانه بزرگ قرآن کریم |
|
مصحح: |
ناصر باقری بیدهندی |
|
ویراستار: |
ابوالحسن احمدی |
|
صفحه آرا: |
سید مجتبی موسیکاظمی |
|
سال نشر: |
1389 ش. |
|
نوبت چاپ: |
دوم |
|
شمارگان: |
1500 |
|
قیمت: |
|
|
شابک: |
|
|
تهران: تلفن 66418099 و 66418299 فاکس: 66418022 قم: صندوق پستی 3999-37185 تلفن: 14-6642211 فاکس: 6640637 |
|
فهرست مطالب
مقدمۀ دبیر کنگره 11
مقدمۀ مصحح 15
شرح زندگی مؤلف از زبان فرزندش 19
پیشگفتار مؤلف 23
احمد بن اسحاق کیست؟
شناسایی اجداد احمد 28
احوص در کوفه 29
مهاجرت احوص 30
از مرز ایران گذشتند 30
تماس با یکی از بزرگان قم 31
پذیرایی بزرگ قم 31
احوص پیروز شد 32
شکست دیلمیان 32
استقبال از فاتحان 32
نالۀ جانسوز 33
عبداللّه هم به قم آمد 34
اولین مسجد قم 34
انعقاد پیمان صلح 35
آیندهای درخشان 35
تکثیر اولاد 36
شکستن پیمان 36
درخواست خروج 37
شروع حملات 37
دومین پیام 38
انتقام گرفتن احوص 38
هفتاد سر بریده 39
تسلیم همگانی 39
دعوت از پسرعموها 39
تعداد اشعریها در قم 40
غروب این خاندان 41
ادامۀ مخالفت با خلفا 41
علت دیگر شکست 41
رجال نامی خاندان اشعری
1. آدم بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد اشعری 46
2. ابراهیم بن محمد اشعری 46
3. احمد بن عبداللّه بن عیسی بن مصقله بن سعد 46
4. احمد بن محمد بن عیسی بن عبداللّه بن سعدبن مالک 47
5. اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی 48
6. اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری 48
7. اسماعیل بن سعد احوص اشعری قمی 48
8. حسین بن محمد بن عمران بن ابیبکر اشعری قمی 48
9. زکریا بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی 48
10. سعد بن سعد بن احوص بن سعد بن مالک اشعری قمی 51
11. سعد بن عبداللّه بن ابیخلف اشعری قمی 52
12. عمران بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی 53
13. عیسی بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری قمی 54
14. محمد بن احمد بن یحیی بن عمران بن سعد بن مالک اشعری قمی 54
15. محمد بن سهل بن یسع اشعری قمی 55
16. محمد بن علی بن محبوب اشعری قمی 55
17. محمد بن عیسی بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری 55
18. مرزبان بن عمران بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی 55
19. موسی بن الحسن بن عامر بن عبداللّه بن سعد قمی 56
20. موسی بن محمد اشعری 56
احمد بن اسحاق را بشناسیم
موقعیت علمی احمد بن اسحاق 59
شاهدی گویا 60
تأیید موقعیت علمی 65
میزان سنجش علم 67
روایات احمد بن اسحاق از امام صادقC 67
امام علی النقیC و احمد بن اسحاق 71
روایات امام هادیC 71
امام حسن عسکریC و احمد بن اسحاق 73
تولد قائم 73
خدمات برجسته احمد بن اسحاق
مسجد امام قم 79
احمد بن اسحاق، مأمور ویژه امام 80
روایاتی که احمد از امام عسکریA نقل کرده 84
امام عصرA و احمد بن اسحاق 85
احمد بن اسحاق از منظر عالمان 85
توثیق امام عصرC 87
احمد در حیات امام عسکریC وفات یافت؟ 91
نکاتی جالب 93
حیات احمد در زمان امامت حضرت حجتC 93
تحلیل ادله 95
موقعیت اجتماعی احمد بن اسحاق 97
داستان جالب 97
آرامگاه احمد بن اسحاق 99
ساختمان فعلی مقبره 100
احتیاجات این مقبره 101
موقعیت سرپل ذهاب
معابد مذهبی 107
مساجد سرپل ذهاب 107
اهم منابع تحقیق 111
|
عکس مؤلف زنده یاد مرحوم حجت الاسلام والمسلمین احمد توکلی کرمانی; |
الحمد اللّه الذى فضَّل العالمِين على العالَمين و حباهم مواريث الانبياء و فضَّل مدادهم على دماء الشهداء و الصلاة والسلام على خير بريّته خاتم الرواة عن ربّ السماوات، محمّد وآله الميامين الهداة و الرحمة والرضوان على علماء الشريعه، و شيوخ الشيعه، حملة أخبارالائمة الهادين و نقلة اثارهم عن جدِّهم الصادق الأمين.
بهراستى از نام و ياد حضرت احمد ابن اسحاق اشعرى قمى; رايحه معطر و فرحبخش يوسف فاطمهI موعود اُمم به مشام جان هر صاحب نفسى مىرسد.
چرا كه وجود نازنين احمد ابن اسحاق; براى هميشه از بوى عطر روئيت حضرت مهدىA سرمست گشت.
چه عاشقانه محبوبِ پسر اسحاق; او را براى زيارت آخرين ذخيره خداوند به سوى خود به سامراء فرا مىخواند. و چه مهربانانه خاطر او را عزيز داشته است.
وُلِدَ لَنَا مَوْلُودٌ فَلْيَكُنْ عِنْدَكَ مَسْتُورا وَ عَنْ جَمِيعِ النَّاسِ مَكْتُوما فَإِنَّا لَمْ نُظْهِرْ عَلَيْهِ إِلاَّ الْأَقْرَبَ لِقَرَابَتِهِ وَالْوَلِيَّ لِوَلايَتِهِ أَحْبَبْنَا إِعْلامَكَ لِيَسُرَّكَ اللَّهُ بِهِ مِثْلَ مَا سَرَّنَا بِهِ، وَ السَّلاَم.[1]
اين تنها ابن اسحاق است كه لياقت دعوتنامهاى با خط مبارك امام خويش را دارد و قابليت روحى دريافت يكى از بزرگترين اسرار خداوند متعال را پيدا مىكند كه بايد از ساير مردمان پنهان نگه داشته شود. چنانكه در فرجامين فراز اين دعوتنامه آمده است.
اين خبر تنها به نزديکترين و مورد اعتمادترين افراد به مقام امامت «الاقرب لقرابته» درميان گزارده شده و علت افشاى اين راز سر به مهر براى احمد ابن اسحاق; اين است كه او نيز همانند امامA از شنيدن اين خبر مسرور گردد.
احمد بن اسحاق; چه زيبا لحظه وصال خود را توصيف مىكند.
فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الاْءِمَامُ وَ الْخَلِيفَةُ بَعْدَكَ؟ فَنَهَضَ عليهالسلام مُسْرِعا فَدَخَلَ الْبَيْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلَى عَاتِقِهِ غُلامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَيْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ الثَّلاثِ سِنِينَ فَقَالَ يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ لَوْ لاكَرَامَتُكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَلَى حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ ابْنِي هَذَا إِنَّهُ سَمِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ كَنِيُّهُ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْرا.[2]
فَخَرَجْتُ مَسْرُورا فَرِحا فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ عُدْتُ إِلَيْهِ ـ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَ سُرُورِي بِمَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَيَّ... فَقَالَ... يَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ هَذَا أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ سِرٌّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ غَيْبٌ مِنْ غَيْبِ اللَّهِ فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ اكْتُمْهُ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ تَكُنْ مَعَنَا غَدا فِي عِلِّيِّينَ.[3]
اعتماد بىنظير امام و تضمين بهشت، آن هم در جوار خود براى او، و، ديگر قرب و منزلت كم نظير احمد ابن اسحاق; نزد امام جوادA و امام هادىA. و سخن گفتن حجت خدا درطفوليت با او.[4]
نشان دهنده سيما و سيرت ملكوتى اين عالم و محدث جليل القدر آگاه به زمان است كه خدمات ارزشمند علمى و فرهنگى او در ايران به مركزيت قم موجب گسترش فرهنگ اهلبيتE و محبّين آن حضرات در ايران گرديده است و با اين حسن سابقه و عمل توانست حسن عاقبت را نيز به دست آورد چرا كه در واپسين لحظات عمر تحت عنايت خاص امام زمانA خويش روح متعالى خود را به ملك الموت تسليم و به سوى جايگاه وعده داده شده از سوى امامA خود عروج نمود و پيكر خسته و فرسوده از عبادت و خدمت به قرآن و اسلام و اهل بيتE با تبرك خلعت هديه شده از سوى امامA در منزل حلوان (سر پل ذهاب)كنونى به وديعت نهاد تا براى هميشه دوران اختر باختر باشد.
از آن روز كرمانشاهان عطر وجود امام جواد و امام هادى و امام حسن عسكرىE را، ازمزار منور او استشمام و هر سحرگاه به انتظار طلوع خورشيد يوسف فاطمهI به اين سمت چشم جان مىگشايد.
با اين احساس خوش و باور عميق نخستين كنگره بزرگداشت حضرت احمد ابن اسحاق اشعرى قمى;با پيشنهاد اداره كل اوقاف و امور خيريه استان كرمانشاه و همت بلند نماينده مقام معظم رهبرى و امام جمعه محترم استان كرمانشاه حضرت آيت اللّه علماء دامت بركاته و رياست محترم سازمان اوقاف و امور خيريه كشور جناب حضرت حجة الاسلام والمسلمين محمدى زيد عزه ـ استاندار محترم استان كرمانشاه جناب آقاى مهندس هاشمى ـ و همكارى اداره فرهنگ و ارشاد اسلامى، شوراى فرهنگ عمومى و صدا و سيماى مركز كرمانشاه و ساير نهادهاى علمى و فرهنگى استان و حمايت مركز مديريت حوزه علميه قم و جامعةالمصطفى العالميه، برگزار مىگردد.
اين حركت فرهنگى علمى، گذشته از حال و هوا، و طراوت معنوى روز افزون خاصى كه با ياد و نام امام زمان ولى عصرA در فضاى منطقه و در ميان سطوح نسلى منطقه به وجود آورد.
توانست در نوبهى خود با بهرهمندى از توانِ بيان و بنان انديشمندان كشورى و بومى خصوصا علماء و فضلاى كرمانشاهى مقيم حوزه علميه قم راهكارهاى علمى و عملى بهرهگيرى هر چه بهتر و بيشتر از شعاع پرتو معنويت اين بقعه مباركه به دست دهد.
اميدواريم با تحقق چشمانداز توسعه همهجانبه ـ ميان مدت و بلند مدت ـ اين طرح عظيم در سال کار مضاعف و تلاش مضاعف، شاهد تحقق امر حكيمانه مقام معظم رهبرى (مد ظله العالى) كه فرمودند: «بقاع متبركه بايد به قطب فرهنگى تبديل شوند»، بوده و اين بقعه مباركه كه تداعى كننده فضاى سامراء و جمكران مىباشد به يكى از قطبهاى معنوى و علمى فرهنگى كشور و جمكران ثانى در جهت معرفت افزايى دينى و معنوى و شناخت و تعليم وظائف متقابل منتظران و امام منتظرA و مقابله با انحرافات و شبهات حول اصل ركين مهدويت و انتظار مبدّل گردد.
اثر ارجمندی که پیش روی دارید به قلم عالم فرزانه زنده یاد ابوالشهید مرحوم حجت الاسلام احمد توکلی کرمانی; در سال 1346ش. نگارش یافته و در سال 1348ش. ظاهراً به عنوان اولین اثر مستقل دربارۀ زندگانی احمد بن اسحاق اشعری قمی به چاپ رسیده است.
از آنجا که احیاء آثار علمی و فرهنگی و ... درباره شخصیت این بزرگوار از جمله اهداف کنگره میباشد. لذا با این انگیزه و همچنین تجلیل از خدمات فرهنگی و عمرانی آن عزیز و تقدیر از همت و عزم ستودنی این نویسنده وظیفه شناس که با نگارش کتابی مستقل و مستند درباره حضرت احمد بن اسحاق خاطر مبارک امام زمانA را شاد و گرد و غبار غربت از بارگاه ناشناخته او در آن عصر زدوده است - نسبت به تصحیح و تجدید چاپ این اثر ارزشمند اقدام گردید. این اثر با کسب اجازه از فرزند گرامی آن مرحوم جناب حجت الاسلام والمسلمین علی توکلی و استقبال و تشویق ایشان توسط فاضل ارجمند جناب آقای باقری بیدهندی تصحیح و مستند گردیده است.
در پایان لازم می داند از تلاش مصحّح فاضل و گرانقدر و زحمات اعضاء کمیته علمی کنگره خصوصاً دبیر علمی کمیته جناب حجت الاسلام والمسلمین دکتر معصومی و پیگیریهای مستمر جناب حجت الاسلام والمسلمین هادی درویشی (اشرفی) در این راستا - نهایت سپاسگذاری و امتنان خود را ابراز داشته و از محضر باری تعالی مزید توفیقات عزیزان را مسئلت دارم.انه ولىّ التّوفيق.
با احترام
دبير كنگره بزرگداشت
حضرت احمد ابن اسحاق اشعرى قمى رحمهالله
و مدير كل اوقاف استان كرمانشاه
سید اسماعیل حسینی مقدم
مقدمۀ مصحح
زنده و جاوید ماند هرکه نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
«سعدی»
افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال
به ثنایِ ملک المُلک، خدای متعال[5]
زندگی مؤلف به طور کلی سه دوره مشخص دارد:
بالندگی، خودسازی، جامعهسازی.
منظور از دورۀ بالندگی ایام کودکی و نوجوانی وی است. او در سال 1308 ش. در خانوادهای مذهبی و زیر خط فقر دیده به جهان گشود. از همان دوران کودکی علاقۀ وافری به تحصیل علم داشت لذا در زادگاهش (راور کرمان) در حالی که پنج بهار را پشت سر نهاده بود نزد جد مادری خود حاج یوسف به آموختن قرآن و فارسی مشغول شد. شش سالش تمام نشده بود که قرآن و کتاب دوم دبستان را آموخت. در مهر سال 1314 ش. پدرش او را به مدرسه برد. چون سنش قانونی نبود مدیر مدرسه از پذیرش او خودداری کرد، سرانجام با اصرار پدر و موفقیت در امتحان پذیرفته شد و تحصیل را ادامه داد. پدرش در سال 1319 ش. بدرود حیات گفت و مسئولیت ادارۀ زندگی مادر و سه خواهر خردسالش به دوش او افتاد. به ناچار تحصیل را کنار گذاشت و به نجاری روی آورد.
او شیدای آموختن و شیفتۀ دانش بود. بعد از دین و معنویات و شریعت، تنها معشوقی که عطش سرکش و بیکران و ملتهبش را تا حدی آرام و سیراب میکرد، جرعههای زلال و شیرین علم و معرفت و نفوذ در اسرار و صعود به قلۀ حقایق بود. از این رو نزد امام جماعت مسجد جامع «مسقطالرأس» حجة الاسلام آقای حقیقی به تحصیل ادبیات عرب پرداخت.
دورۀ خودسازی از ورود به مدرسه دینی آغاز میشود و تا ورود به جامعه و اقامت در سرپلذهاب ادامه مییابد. در این دوره در سال 1332 ش. به حوزۀ علمیه اصفهان رفت و پس از دو سال تحصیل در مدارس علمیۀ ذوالفقاری و نیمآورد، رهسپار قم شد و پس از اتمام سطوح نزد اساتید نامی به جد در درس خارج مرحوم آیت الله العظمی حاج سیدحسین طباطبایی بروجردی و حضرت آیت الله العظمی امام خمینی;شرکت کرد و در سال 1340 ش. به دریافت اجازۀ امور حسبیه از استاد خود حضرت امام; مباهی گشت. آنگاه با انبانی از معرفت، وی آماده ورود به جامعهسازی میشود.
دوره جامعهسازی از سال 1346 ش. و ورود به سرپلذهاب تا پایان عمر با برکت مؤلف پهنا دارد.
سرفصل فعالیتهای ایشان در این دوره عبارتند از:
وعظ و سخنرانی در محافل و اماکن مذهبی؛
تألیف؛
تدریس علوم دینی؛
کمک به ایجاد و تقویت و بهبود نهادی دین و تفکر مذهبی.
راه اندازی جهاد سازندگی و بنیاد مستضعفان
فعالیت در دستگاه قضایی
ظاهراً این کتاب، اوّلین اثر مستقل دربارۀ صحابی بزرگوار امامان جواد و هادیH و وکیل امام حسن عسکریA است. این کتاب نخست در چاپخانه حکمت قم، در قطع رقعی و در صد و شصت صفحه منتشر شده است و اکنون به مناسبت کنگره بزرگداشت احمد بن اسحاق اشعری قمی تجدید چاپ میشود. کاری که در این چاپ انجام شده عبارت است از:
ویرایش.
افزودن مقدمهای در شرح حال مؤلف.
افزودن برخی پانوشتها که با «ب» مشخص شده است.
اعراب گذاری در موارد لازم.
مستندتر کردن کتاب.
از دستاندرکاران کنگرۀ بزرگداشت احمد بن اسحاق اشعری قمی;که زمینۀ چاپ و انتشار این نوشتار را فراهم نموده؛ و نیز از فرزند گرامی ایشان جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای علی توکلی که با تجدید چاپ آن موافقت نموده، اطلاعاتی در مورد پدر بزرگوار خود در اختیار گذاشتند نیز قدردانی و تشکر مینمایم و از درگاه پروردگار یکتا برای همگان توفیق و بهروزی مسئلت دارم.
قم - باقری بیدهندی
شرح زندگی مؤلف از زبان فرزندش
حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ احمد توکلی کرمانی در سال 1308 ش. در خانوادهای مذهبی که در نهایت فقر و استضعاف زندگی میکردند در راور کرمان متولد شد. از همان دوران کودکی علاقه وافری به تحصیل علم داشت.
ایشان در خاطراتش مینویسد:
«در پنجمین سال از زندگی، مرحوم حاج یوسف، جد مادریام قرآنم میآموخت. شش سال تمام نداشتم ]که[ قرآن و کتاب دوم دبستان آن زمان را خوانده بودم. در مهرماه سال 1314 ش. مرحوم پدرم مرا به مدرسه برد. مدیر مدرسه مرحوم بحرینی از پذیرفتنم عذر خواست، چون من سن قانونی نداشتم ]ولی[ با اصرار و خواهش پدرم امتحان شدم و ثبتنام کردم. کلاس سوم دبستان بودم، دوات جوهر مدرسه دزدیده شده بود، مدیر مدرسه همه را به صف نموده، با خطکش فلزی بچهها را تأدیب میکرد که برادرش دست بر کف دستم نهاد و از زدن جلوگیری کرد. هنوز گرمی دست او را بر کف دستم احساس میکنم و کیفیت و لذت و معنی شفاعت را در دنیا و آخرت میفهمم».
در سال 1319 ش. پدرش فوت شد و مسئولیت مادر و سه خواهر صغیرش بر دوش او افتاد. در این جا بود که درس را کنار گذاشت و سالها به شغل نجاری اشتغال داشت و برای بریدن درختان بزرگ از کوهها بالا و پایین میشد، در حالی که غذایش فقط نان و پیاز بود. ایشان درخصوص علاقه به تحصیل علوم دینی مینویسد:
«شاید سال 1326 ش. بود که در خرابه منزلی کتاب جامعالمقدمات و یک قرآن مترجم کهنه و پاره پاره پیدا کردم و هر چه جامعالمقدمات را میخواندم چیزی نمیفهمیدم اما خیلی عشق به فهمیدنش داشتم.
قرآن پاره پاره را یک ماه رمضان کامل صحافی کردم، حتی پولی که کاغذ برای صحافی آن بخرم نداشتم و از کاغذ روزنامه و امثاله استفاده میکردم.
ایشان چون علاقه به فهمیدن عربی داشت، جامعالمقدمات را نزد مرحوم حجة الاسلام والمسلمین آقای حقیقی که در مسجد جامع راور اقامۀ جماعت میکردند آغاز کرد.
او در این زمینه مینویسد:
«ابتدایی که درس جامعالمقدمات را در محضر استاد در راور شروع کردم، شبی در خواب دیدم که در استخری وسیع با همدرسان مشغول آبتنی بودیم و من هر چه خواستم زیر آب روم، ممکن نمیشد تا این که گودالی شبیه محراب مساجد مشاهده کردم و در آن محراب زیر آب رفتم. تعبیر این بود که مایل به تحصیل علم مطلق بودم، ولی امکان آن جز از طریق علوم دینی ممکن نیست».
ایشان در سال 1332 ش. به حوزه علمیه اصفهان رفت و پس از دو سال تحصیل در مدارس علمیه ذوالفقاری و نیمآورد عازم قم شد و پس از پایان سطح در درس خارج مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و حضرت امام خمینی; شرکت کرد و در سال 1340 ش. اجازۀ دریافت وجوه شرعیه و تصدی امور حسبیه را از حضرت امام خمینی; دریافت کرد. در سال 1346 ش. به جهت خدمت به محرومان به سرپل ذهاب رفت.
ایشان در این زمینه مینویسد:
«اهالی سرپل یک سوم شیعه، یک سوم شیطانپرست و بقیه سنّی، بهایی و یهودی بودند. در اواخر صفر سال 1346 وارد سرپل شده، در مسجد صاحبالزمان مشغول انجام دادن وظیفه شدم. چهار روز از اربعین گذشته بود که مرا به شهربانی احضار و رئیس شهربانی اعلام کرد که باید اول و آخر منبر به شاه دعا کنم، ولی من گفتم نمیکنم. گفت: نباید این جا بمانی. گفتم: میروم و روز بعد ساک خود را برداشته، به کرمانشاه رفتم. در کرمانشاه خدمت آقای حاج شیخ عبدالجلیل جلیلی از روحانیون بزرگ آن جا رسیدم و جریان را برای ایشان تعریف کردم. ایشان با رئیس شهربانی استان مذاکره کرد و قرار شد که به سرپل ذهاب برگردم و به شاه هم دعا نکنم. با بازگشتم به سرپل ذهاب هیاهویی عجیب بر پا شد و موقعیتی ممتاز پیدا کردم».
مرحوم توکلی در مهرماه 1347 ش. به منطقۀ سنقر و کلیایی از دیگر شهرهای استان کرمانشاه رفت و پس از اقامت یک سال به تهران عزیمت نمود و پس از چند ماه اقامت در تهران به توصیۀ استاد شهید مرتضی مطهری در حسینیۀ ارشاد که آن روز کانون مبارزه علیه طاغوت بود رفت و به کارهای فرهنگی و تبلیغاتی مشغول شد و در اواخر سال 1349 ش. به زادگاه خود «راور» مراجعت کرد و با اوج گرفتن فعالیتهای سیاسی وی در سال 1352 ش. دستگیر و به بندر دیلم در استان بوشهر تبعید شد و سرانجام پس از آن مجدداً به راور مراجعت نمود و با تشکیل حوزۀ علمیه در راور جوانانی را تربیت کرد که امروز هر یک از آنها در نقطهای از کشور در مسئولیتهای بالا به خدمت مشغولند.
ایشان در اردیبهشت 1357 ش. جهت فعال کردن حوزۀ علمیه کرمان به این شهر آمد و هم زمان با اوجگیری مبارزات سیاسی مردم در آن سال سرانجام فرزند خود به نام «حسن» را تقدیم انقلاب نمود و در روز عاشورای 1357ش. جنازۀ شهیدش بر روی دستان مردم کرمان تشییع و به خاک سپرده شد که این حادثه به جنبش اسلامی - انقلابی مردم کرمان سرعت بخشید.
ایشان پس از پیروزی انقلاب در مسئولیتهای متعدد از جمله راهاندازی جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان استان فعال شد و سپس وارد دستگاه قضایی گردید و سرانجام در شهریور 1368 ش. بر اثر تصادف در مسیر برگشت از مشهد مقدس دار فانی را وداع کرد. یادش گرامی باد.
فرزندش - علی توکلی
14/12/1388
پیشگفتار مؤلف
شناساندن رجال دینی و مردان نامی در گذشته و حال یکی از کارهای پسندیده و قابل ستایش و تقدیر بوده و خواهد بود.
پیشینیان، شرح حال[6] شخصیتهای بزرگ را مجموعاً در کتب رجال و تاریخ ثبت میکردند، بلکه در موارد بسیار، احوال و رفتار شخص را در اوراق کتب به صورت پراکنده مینوشتند و هر گوشه از زندگی او را در شمار عناوین مربوط به آن یادداشت میکردند.
امروزه شرح حال افراد به صورت نوین جلوهگر شده که میتوان از آن به «یکتانگاری» و یا به اصطلاح «مونوگرافی» تعبیر کرد، به این معنا که احوال یک شخصیت برجستۀ تاریخ را از لابهلای تاریخ بیرون میکشند و با تحقیقات علمی خود آن را به صورت مجموعهای مستقل که معرّف و نمایندۀ بزرگی، جاه، جلال، فضل و کمال اوست به دوستداران علم و دانش تقدیم میدارند.
تحوّلات شگرف زمانه و امواج سهمگین و خروشان حوادث این جهان، نویسندۀ این سطور را به ساحل آستان پاک و تربت تابناک «ابوعلی، احمد بن اسحاق» هدایت نمود، و به زیارت مرقد شریف این عالم جلیل و دانشمند گرانقدر شرفیابش ساخت. تشعشعات انوار قدسیۀ این پروانۀ شمع چهار امام نور، ضیائی در دل و جانش دمید و نسیم جانفزای کوی او صفا و طراوت خاصی در فکر و مغزش پدید آورد.
در پرتو آن نور و در این محیط مملو از صفا، بزم عاشقانه و مجلس شاعرانهای تشکیل شد با اشراق و افاضات قدسی، الکترونهای مغز، پروانهوار حرکات الکتریکی خاصی از خود ظاهر میساخت، دستگاه مخیّله، فیلمهای متعددی را که حاوی تصاویر جالب از صحنههای پراکنده و هیجانانگیز زندگی مرد پاکی بود، در صحنه خیال نمایش میداد.
در این پرده صحنههای مختلف که در گوشه و کنار پراکنده بود، صفات برجسته و دوران زندگی انسانی که چهرۀ ملکوتی یک رجل آسمانی را داشت مجسّم و هویدا بود.
گرچه تمام دوران حیاتش در حافظه ضبط نبود و گوشههایی از احوالش را در لابهلای تاریخ مطالعه کرده بود. مورخان هم برههای از زمان حیاتش را ضبط کردهاند، لیکن همین مختصر به اندازهای جالب و دیدنی بود که مایل شدم این صحنههای پراکنده زیبا را به صورت مجموعهای در معرض نمایش همگان قرار دهم، و به دوستان اهداء کنم، گرچه نویسندگان زبردست با قلم توانای خود از ترکیب جملات، مانند قلم نقّاش، ماهرانه چهرههایی را به روی صفحات کاغذ منعکس میسازند و پرده از روی جمال حقیقی و واقعی مورد نظر برمیدارند و به صورت یک تابلوی نفیس تمام صفات برجسته و عالی او را نمایان میسازند و در نمایشگاه عمومی قرار میدهند.
نویسنده هم از خداوند توفیق میطلبد که به آرزوی خود جامۀ عمل بپوشاند و در نوشتن و تهیه شرح حالی که شایستۀ مقام این دانشمند گرانمایه باشد کوشش خود را تا مرحلۀ امکان مصروف دارد، و به وسیلۀ الفاظ و حروف، حقایق و واقعیاتی از احوال این مرد الهی را بر صفحات اوراق ثبت کند و به فرهنگدوستان و دانشپژوهان تقدیم دارد.
امید است که خوانندگان، این عمل را قدم اولیه در این راه محسوب فرمایند و آن را طلیعۀ معرفی بزرگان و رجال گذشته و حال بشناسند، و خود، این عمل را تکمیل نموده و مجموعههایی از شاهکارهای ادبی خویش را که معرّف و شناساننده یکی از رجال نامی باشد، در اختیار همگان قرار دهند و از این راه یکایک نوابغ علم و ادب و دانش را به جهان معرفی کنند.
اینک با کمال ادب و احترام، این مجموعه را که نتیجۀ مطالعات فصل بهار امسال است، به کسانی که با تزریق ایمان و عمل و تقوا و پرهیزکاری، روح و روان خود را تقویت نموده، دارای روحی جوان هستند و سرتاسر زندگی را بهار عمر قرار دادهاند تقدیم میدارم.
احمد توکلی کرمانی
3/4/1346
احمد بن اسحاق کیست؟
احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالک بن أحوص بن سائب بن مالک بن عامر اشعری[7] کنیۀ[8] وی «ابوعلی» و از افراد موثق و مورد اطمینان مورخان و ناقلان اخبار اهلبیت رسالت و دارای علوّ قدر و مرتبه و از اجلّاء و بزرگان قم بوده است.
وی علاوه بر مرجعیت دینی، موقعیت اجتماعی خاصی داشته و زمانی متولی اوقاف، و دورانی مصادر اموری را در شهرستان قم بر عهده داشته است. ایشان برای تحصیل علم و کمال از محضر ائمهF متعدد به سامرا و عراق و چندین سفر به زیارت خانۀ خدا مشرف شده است.
او از خاندانی بزرگ بوده[9] است. عدۀ زیادی از عموها، عموزادگان و خویشان وی از اصحاب ائمهF و از محدثان بزرگ و از مؤلفان برجسته و عالیقدر بوده و از حضرات ائمۀ هدیF روایات بسیاری نقل کردهاند که در کتب معتبره حدیثی مانند کافی، من لا یحضره الفقیه، استبصار، تهذیب و وسائل ضبط شده است.
تقرب و نزدیکی احمد بن اسحاق در نزد امام عسکریC به اندازهای بود که تولد مولود جدیدالورود [قائم آل محمد] را که از اسرار بود به وسیلۀ نامه به اطلاع احمد در قم رسانیدند.[10]
احمد در موارد متعددی شخصاً به حضور حضرت صاحبالامرC شرفیاب شد و در زمان امامت آن حضرت، وکیل و نائب آن حضرت بود و توقیعاتی از طرف آن حضرت برای وی صادر میشد.
احمد، محضر چهار امام[11] را درک کرد و مطالب فقهی از ایشان گرفت که امروز مورد استفادۀ فقها و مجتهدان است.
بعضی از روایات دلالت دارد که احمد بن اسحاق در سالیکه به سامرا به خدمت امام عسکریC مشرف گردید، در بازگشت به قم در شهر حلوان (سرپلذهاب) وفات کرد، ولی دلایل تاریخی دیگری موجود است که پس از امام عسکریC در زمان امامت حضرت حجتC وفات نمود که تمام مطالب فوق با ادلّۀ کافی به تفصیل بیان میگردد. انشاء اللّه.
برای اینکه به نحو کاملی این مرد جلیل را بشناسیم، مناسب است ابتدا موقعیت خانوادگی او یعنی اجداد و نیاکان و اعمام و عموزادگان او را معرفی کنیم تا با اصل و ریشۀ این شجرۀ طیبه آشنایی کاملی پیدا نماییم.
شناسایی اجداد احمد
تا آنجا که تاریخ نشان میدهد اجداد این مرد بزرگ از افراد برجستۀ عرب بوده و در شهر کوفه سکونت داشته و از طایفه مشهور و قبیلۀ معروف «اشعری» بودهاند.
به طوریکه در «تاریخ قم» نوشته شده است جد چهارم احمد بن اسحاق مردی به نام «احوص» بوده که با چند برادر بزرگتر و کوچکتر از خود در کوفه زندگی میکردند.
این چند برادر که نام بعضی از آنها را تاریخ ضبط کرده به نام عبداللّه، عبدالرحمن، نعیم و... در کوفه دارای قدرت و اقتدار بودهاند، مخصوصاً عبداللّه، برادر بزرگ احوص که مقام ارجمندی داشت با احوص زیر بار خلفا نمیرفتند و به فرمان آنها گردن نمینهادند.
احوص در کوفه
در سال 121 هجری که زید بن علی بن الحسینH[12] در کوفه خروج کرد، احوص با زید همدست شد و فرماندهی لشگر زید را به عهده گرفت، لیکن در این جنگ لشکر زید مغلوب و زید کشته شد و بدنش را سوزاندند و اصحاب و یارانش را دستگیر و زندان کردند.
در زمرۀ دستگیرشدگان، احوص، فرماندۀ لشگر هم بود که در زندان حجاج[13] محبوس گردید، و مدت چهار سال در زندان کوفه ماند. عبداللّه برادر احوص که موقعیت ملی و اجتماعی داشت درخواست آزادی برادر را از حجاج نمود و حجاج با توجه به موقعیت اجتماعی عبداللّه،[14] احوص را از زندان آزاد ساخت.
احوص پس از آزادی، به وسیلۀ پیام از برادرش اجازۀ ملاقات خواست، ولی عبداللّه پیام فرستاد که ملاقات با من صلاح تو نیست و اکنون خود را از من پوشیده پنهان دار و در محلی باش که من از آن بیاطلاع باشم، چون میترسم که این مرد از آزادی تو پشیمان شود و تو را از من بخواهد.
احوص طبق دستور برادر به طرف بعضی املاک و مزارع خود روان گردید و خود را مخفی داشت. اتفاقاً عدهای از اطرافیان حجاج گفتند: ای امیر! درندهای از جنگجویان عرب را از بند رها ساختی و از خلیفه اذن نگرفتی، ممکن است مورد سرزنش خلیفه واقع شوی.
حجاج از شنیدن این کلمات از عمل خود پشیمان شد و عبداللّه را احضار نمود و به واسطۀ قرب و منزلت روحانی که داشت از او خواهش کرد که برادرش احوص را به او باز گرداند تا به نزد خلیفه فرستد و برای او جایزه و انعامی بگیرد.
عبداللّه قسم خورد که پس از آزادی وی چشمش به صورت احوص نیفتاده و از او اطلاعی ندارد.[15] حجاج بن یوسف که از صداقت و راستی عبداللّه اطمینان داشت سخن او را تصدیق کرد و رهایش ساخت.
مهاجرت احوص
پس از این جریان احوص و عبداللّه، در نهان یکدیگر را ملاقات کرده، صلاح در این دیدند که از کوفه مهاجرت کنند.
لذا تصمیم گرفتند، ابتدا احوص اهل و عیال و فرزندان را بردارد و به طرف ایران برود و در محل مناسبی سکونت اختیار کند (گویا مذاکرات و قرار اولیه، سکونت در اصفهان[16] یا قزوین[17] بوده) و عبداللّه هم پس از فروش املاک و اموال، به برادران ملحق شود.
طبق این قرار احوص با دو برادر دیگرش عبدالرحمن و نعیم تمامی اهل و عیال و فرزندان و بعضی از خدمتگزاران را برداشت و پنهانی از کوفه خارج شد و یکسره تا «ماءالبصره»[18] آمد و چند روزی جهت رفع خستگی در آن محل توقف کرد و تصادفاً در این ایام بود که عدۀ زیادی از فرزندان آنها به وبا مبتلا شده هلاک گشتند.[19]
از مرز ایران گذشتند
چون تصمیم آنان قوی بود، پیرو ارادۀ اولیه از مرز ایران عبور کردند و شهر را پیموده، نزدیک شهرهای مرکزی ایران رسیدند. وقتی که از دامنۀ کوههای «ابرستیجان»[20] که در ناحیۀ قم است رسیدند در موضعی که گیاه فراوان بود در کنار چشمه آبی که آن را «بشک چشمه» یا به قولی «آتشمرزه» میخواندند منزل اختیار کردند و از عبور و مرور قوافل[21] استفاده نموده، آنها را بدرقه میکردند و از این راه درآمدی کسب مینمودند. پیوسته درصدد کوچ کردن بودند و فکر میکردند به چه طرفی عزیمت نمایند.
تماس با یکی از بزرگان قم
متولی و صاحب این چشمه مردی عاقل و منجم و از اشراف ناحیۀ ابرستجان به نام «خربنداد» بود. روزی این مرد برای سرکشی به طرف چشمۀ خود حرکت کرد، وقتی که نزدیک رسید خیمهها و گلههایی مشاهده کرد که در اطراف چشمه پراکنده شدهاند پس از تعجّب بسیار نزد ایشان رفت و از احوال آنها جویا شد.
«حباب» نامی که لغت عربی و فارسی خوب میدانست و همراه احوص بود، این گروه عرب را به «خربنداد» متولی چشمه بدین نحو معرفی کرد:
اینها گروهی از اشراف عرب و از فرزندان ملک بن عامر اشعریاند که در حملۀ اعراب به ایران شجاعانه کوشیدند و ملک بن عامر بود که در روز جنگ مدائن اسب خود را در دجله راند و جنگ نمایانی کرد و ملک سرای بهرام گور را که در مدائن بود با املاک زیاد به او بخشید.[22]
پذیرایی بزرگ قم
خربنداد وقتی که این کلمات را شنید و از موقعیت بزرگ این طایفه مطلع شد، مؤدبانه از اسب فرود آمد و سلام کرد و مدح و ستایش آنها را نمود و احوالپرسی گرمی از ایشان کرد.
احوص هم در مقابل از وی پذیرایی صمیمانهای نمود و به رسم مهماننوازی مقداری نان«مله» که با شیر خمیر شده بود با مقداری «قُرمه[23]» که با زعفران ممزوج گشته بود نزد مهمان تازه وارد آورد و پس از مذاکرات مقدماتی و معارفه، پایههای مودّت و محبّت بین آنان نهاده شد و خربنداد اجازه گرفت و حرکت کرد.
احوص طبق سخاوت عربی، مقداری گوشت قرمه شدۀ ممزوج به زعفران و چند هدیۀ دیگر با او روانه کرد. خربنداد هم پس از رسیدن به منزل هدایای شایانی برای احوص فرستاد و بین آنها ارتباطات دوستانهای برقرار شد. بدین ترتیب احوص، برادران و یارانش در آن جا سکونت گرفته، روزگار گذرانیدند.[24]
احوص پیروز شد
نوروز فرا رسید و عدهای از لشکریان دیلمی[25] که گاه و بیگاه به طرف جبل[26] و حوالی قم هجوم میآوردند وقت را غنیمت شمرده، با اطلاع از اینکه مردم این سامان در این روز به لهو و لعب مشغولاند تصمیم گرفتند، به آنها حمله کنند. در بین راه به سرچشمهای که احوص و یارانش سکونت داشتند رسیدند و از دور اسب، شتر و مال فراوانی دیدند با خوشحالی خود را در نوایی یافتند. حمله را شروع کردند، احوص که آن قوم را دید از جریان مطلع شد و یاران و قوم و خدم خود را فرمان آمادهباش داد.[27]
شکست دیلمیان
یاران احوص فوراً حاضر شده، بر اسبها و شتران سوار شده، به طرف دیلمیان هجوم بردند و بلافاصله آنها را تیرباران نمودند و شکست سختی بر آنها وارد ساختند و عدهای را کشته و تعدادی را اسیر نمودند... و احوص با اسیران و سرهای دشمنان رو به ابرستجان نهاد. هنگامی که اهالی آن جا از دور آنها را مشاهده نمودند، به گمان اینکه آنها از دیلمیاناند، صدا برآورده، به قلعهها پناهنده شدند و درها را بستند.
استقبال از فاتحان
وقتی که احوص و یارانش نزدیک شدند، تا مردم آنها را دیدند خوشحالانه از آنها استقبال کردند و بر سر احوص دراهم و زعفران[28] نثار نمودند. خربنداد که بزرگ قبیله بود تشکر صمیمانۀ خود را از احوص اظهار داشت و به او تبریک گفت و با هم وارد ناحیه شدند و به خدمت «یزدانفاذار»[29] فرماندۀ ناحیه بار یافتند.
«یزدانفاذار» احوص را با آغوش باز پذیرفت و با کمال خوشرویی احترامات معمول را از احوص به جای آورد و درخواست کرد که احوص و یارانش در این ناحیه اقامت گزینند و متوطّن شوند.
پس از مذاکراتی این تقاضا مورد قبول واقع شد و اهالی به اتفاق آرا تصویب نمودند که احوص با خاندان خود به قریۀ «مَمجّان»[30] که در وسط ناحیۀ قم قرار داشت نزول و سکونت کند و قسمت دفاعی و امنیتی این ناحیه را بر عهده گیرد تا اینکه این نواحی را از شر دشمنان دیلمی مصون و محفوظ دارد. احوص این تقاضا را پذیرفت و با تمام تشکیلات خود و همراهان به قریۀ مزبور تشریف برد و سکونت اختیار کردند.[31]
نالۀ جانسوز
یکی از شبها که احوص در منزل خود نشسته بود، صدای محزون گریۀ زنی بلند شد. احوص که این صدا را از خانۀ همسایه شنید گمان کرد که غلامان او همسایهآزاری کردهاند. از جای بلند شد و از علت گریه تحقیق کرد و اظهار همدردی نمود.
زن گفت: شوهرم وفات یافت و من از او دو فرزند کوچک دارم، و شوهرم از زن دیگری فرزندان بزرگ دارد. اکنون با دیدهای بر فراق شوهر گریه میکنم و با دیدۀ دیگرم از ترس ظلم و ستم فرزندان او اشک میریزم، چون میترسم که حق فرزندان یتیم و صغیر مرا پایمال کنند و از ارث پدر محروم سازند.
احوص از او دلجویی کرد و وعدۀ کمک و همراهی به او داد. زن که بسیار متأثر و ناامید بود گفت: اگر بر این گفتار راستگو هستی سهام ارث فرزندانم را خریداری کن و خودت از آنها تحویل گیر. احوص قبول کرد و سهم زن و فرزندانش را خرید. محکمهای تشکیل داد و طبق قانون، سهمالارث موکلۀ خود را از ترکۀ متوفا جدا کرد. کمکم سهام دیگر ورثه مورد فروش قرار گرفت. احوص آنها را نیز خریداری نمود تا اینکه صاحب اراضی و مزارع زیادی گشت. از طرفی به واسطۀ دلاوریهای پیدرپی، مردم آنها را به منزلۀ پشتیبانی قوی و مدافعی حقیقی و نیرومند شناختند و محبت و علاقۀ شدیدی نسبت به آنها پیدا کردند.
عبداللّه هم به قم آمد
عبداللّه که در این مدت اموال و املاک خود را فروخته بود، قیمت آنها که بالغ بر پنجاه هزار مثقال بود برداشت و به جانب برادر روان شد و در ناحیۀ قم با برادر ملاقات نمود. وضع زندگی او را دید و به برادر اعتراض نموده که چرا در این ناحیه رحل اقامت افکندی و به اصفهان و قزوین که از شهرهای مسلمین است نرفتی؟!!
احوص گفت: این جا برای ما مبارک و میمون است. عبداللّه تمایلی به ماندن در این ناحیه از خود نشان نداد و اصرار در حرکت داشت و احوص مبالغه در اقامت در این محیط را بیش از حد عملی کرد. کار به جایی رسید که عبداللّه بارهای شتران را بست و حرکت را اختیار کرد.
احوص با اصرار و مذاکرات مفصلی برادر را راضی ساخت و به غلامانش دستور داد که بارهای شتران عبداللّه را فرود آورند و محملها از شتران به زیر آرند. غلامان اوامرش را اجرا کردند و دستور نصب خیمهها صادر گردید.
اولین مسجد قم
عبداللّه پس از آنکه چادرها سر پا شد و رحل اقامت افکند رو به برادر نمود و گفت: اکنون در کجا نماز بگزارم؟ من مایل نیستم که در سرای مجوس نماز بخوانم. احوص گفت: ای برادر جان! اکنون در خیمه نماز گزار تا من برایت سرا و مسجدی بنا کنم.
احوص مقدمات ساختمان مسجد را در «دِرَ پُل» فراهم کرد و آتشکدهای را که از مجوس مانده و مخروبه شده بود به مسجد تبدیل کرد و در محل آن اولین مسجد را ساخت. این اولین مسجدی بود که در آن محیط ساخته شد.[32] در عقب مسجد عتیق خانهای بنا کرد و در آن سکنی گزیدند و در مسجد به عبادت خدا و خدمت به خلایق مشغول شدند و عبداللّه هم مانند احوص با تمام قبیلۀ خود در مردم نفوذ کرد و مورد احترام همگان قرار گرفت.
یزدانفاذار و خربنداد که از اشراف و امرای آن ناحیه بودند، همه اوقات آنها را بزرگ و محترم میشمردند و عرض سلام و اظهار ادب نسبت به آنها مینمودند.
انعقاد پیمان صلح
ارتباطات اشعریهای مهاجر با افراد ساکن ناحیه، بسیار گرم و صمیمانه بود. شوکت و قدرت اشعریها بالا گرفت و طرفین صلاح دیدند که بین یکدیگر عهد و پیمانی منعقد کنند که برای همیشه با یکدیگر برادروار، زندگی نمایند.
عهدنامهای بدین مضمون نوشتند:
تمام افراد قبیله، برادرانه و پدرانه با یکدیگر آمد و رفت داشته باشند. هیچ یک از نصیحت و راهنمایی دیگری دریغ نورزند. دراموال مواسات و در دوستی مواخات و مناصحت یکدیگر کنند. سخنان غمّازان و نمّامان را در حق یکدیگر قبول ننمایند... امید است که حق - سبحانه و تعالی - کارها را منظم، و صنع جمیلش در حق ما به اتمام رسد و این شروط و عهود که بر زبان راندیم محقق گرداند و از قول به فعل آید و هو حسبنا و نعم الوکیل...[33]
آیندهای درخشان
کنیزی از خربنداد شبانگاه در خواب میبیند که در باغی بزرگ ایستاده است. دیوارهای این باغ فرو ریخته و عدهای در آن مشغول ساختن دیوارها هستند. در میان باغ دو سرو بزرگ زیبا روییده که بر زمین افتاده بودند و از بیخ آن دو سرو برخلاف معمول شاخههای سبز بسیار روییده بود. کنیز از این عمل تعجب کرد و از حاضران مشخصات این سرو را جویا شد. گفتند: این دو سرو از سرزمین عرب است که برخلاف معمول از بیخ و بن جوانه کرده و شاخه روییده است.
کنیزک از خواب بیدار شد. صبحگاهان برای «خربنداد» خواب خود راتعریف کرد. خربنداد بعد از مقداری فکر و تأمل چنین گفت:
باغ آشیانه و منزل این جماعت عرب است، آن دو سرو «عبداللّه» و «احوص» اند و آن جوانهها و نوچهها فرزندان آنهایند که درآینده از اینها متولد میشوند و زیاد میگردند.
خربنداد مردی فکور و دوراندیش بود. از شنیدن این خواب فهمید که این عده آتیهای درخشان در پیش دارند و مقامات عالیهای را احراز میکنند. روی این جهت به عنوان اظهار ارادت و جلب مودّت در خلوت با عبداللّه و احوص ملاقات نمود و خواب را برای ایشان تعریف نمود و تعبیر آن را چنین بیان کرد:
بدانید که آن باغ، منزل و محیط زندگانی شماست که در آن عمارت و آبادانی میکنید. آن دو سرو شما دو برادر هستید و آن نوچه و شکوفهها فرزندان و نوباوگان شمایند که در آتیه تعداد آنها زیاد شده و به مراتب عالیهای میرسند و چون شما یکدل و یکزبان هستید و با یکدیگر همکاری میکنید و صفت سخاوت و جوانمردی دارید، بدین جهت کسی درشما طمع نکند و بر شما مسلط نگردد و پیروزمندانه زندگی خواهید کرد، خصوصاً که طالع وقت فرود آمدن شما در این محل دلالت دارد که مدت سیصد و شصت سال قوی و نیرومند طایفۀ شما در این جهان زندگانی کند و نسل شما باقی ماند.[34]
تکثیر اولاد
آنان با انعقاد پیمان صلح با خاطری آسوده به کار و کوشش و اجرای امور دنیا و آخرت پرداختند و کمکم عظمت آنها فزونی یافت. توالد و تناسل آنها زیاد شد و در کسب معیشت و ساختن بناها و عمارات علاقهای از خود ظاهر ساختند و ارتباطات خود را با اطراف وسعت دادند و کمکم با حکومت اصفهان مرتبط شده و خراج دیوانی این ناحیه را متضمن گشتند که پس از جمعآوری به حکومت مرکزی تحویل دهند و بالنتیجه ریاست و قدرت مادی را در اختیار گرفتند. روزگاری پیش آمد که سعد بن عبداللّه، پسر همین شخص حکومت اصفهان را برعهده گرفت و بالاخره به واسطۀ مناعت از آن استعفا کرد و به اجرای امور داخلی خود مشغول گردید.
شکستن پیمان
بزرگان قم که در ابتدای ورود این طایفه از قدرت آنها استفاده کردند، کمکم امنیتی به دست آوردند و در پرتو امنیت داخلی وضع زندگی مادی خود را پیش بردند و با پیمان دوستی و صلحی که منعقد کردند با کمال آسودگی خاطر در کنار یکدیگر زندگانی میکردند.
با گذشت زمان و از بین رفتن اشراف و بزرگان، پیمان کهنه و فرسوده گشت و جوانان تازه به دوران رسیده، محیط آرامی دیدند و گمان کردند که امنیت از گذشته به آنها ارث رسیده است و از طرفی حس خودخواهی و به اصطلاح ناسیونالیستی آنها گل کرد و آنان را بیگانه پنداشتند و بر قدرت آنها حسد بردند و گمان کردند که اگر اینها بدین نحو پیشروی کنند زمام اختیار همۀ امور را از دست آنها میگیرند و آنها را زیردست خود میسازند.
بر این باور، انجمنی از جوانان ناآزموده تشکیل شد و به اتفاق آرا تصویب کردند که باید عرب را از این ناحیه بیرون رانند!
درخواست خروج
احوص برای انجام دادن کارهای خود در اصفهان بود. سازمان جوانان پیامی برای عبداللّه فرستاد که ما شما را دوست نداریم و درخواست داریم که به زودی از سرزمین ما خارج شوید. عبداللّه در جواب پیام گفت: علت این خواستۀ شما چیست؟! اگر عملی برخلاف میل شما از ما صادر شده تذکر دهید، تا آن را اصلاح کنیم و اختلاف را مرتفع سازیم. جواب دادند که ما مطلقاً همسایگی شما را دوست نداریم و هر چه زودتر از این محیط خارج شوید.
عبداللّه پیغام فرستاد که میان ما و شما عهد و پیمانی است که شکستن آن برای شما مضر و زیانبخش است و از آن میترسم که عاقبت پشیمان شوید.
گفتههای عبداللّه در آنها اثر نبخشید و در ادعای خود ایستادگی کردند و گفتند: اگر مؤدبانه و محترمانه از این سرزمین خارج نشوید شما را به قهر و اجبار خارج میکنیم![35]
شروع حملات
این عده برای عملی کردن تصمیمات خود عدهای از کودکان و دیوانگان را وادار ساختند که سنگ و نجاست در سرای عبداللّه بیندازند، این تصمیم را عملی کردند و در نتیجه عبداللّه به تنگ آمد و با خانواده خود به قریه «فرابه» منتقل شد و از اهالی مهلت خواست تا آمدن احوص صبر کنند. مهلت قبول شد.
عبداللّه ضمن نامهای جریان را به برادرش احوص گزارش داد و درخواست کرد که هر چه زودتر به قم برگردد. نامه به احوص رسید با شتاب هر چه تمامتر به قم آمد. دید برادرش به قریۀ «فرابه» منتقل شده، خیلی متأثر شد و خدمت برادر رفت و جریان مفصل واقعه را از برادر شنید. عبداللّه به احوص گفت: تقصیر از توست که مرا به سکونت در این محل وادار ساختی تا به من این همه خفت و خواری برسد.
احوص گفت: برادرجان! مقصودم از درخواست اقامت شما در این محل خیر و خوشی جنابعالی بود و گمان نمیکردم که این قوم با ما نقض عهد کنند. ما از ایشان جز خیر و صواب چیزی ندیدیم. اینک رسولی و قاصدی نزد آنها فرستم و به هر نحو که جواب دهند تصمیم میگیرم و هر چه که مستحق و سزاوار باشند با آنها به جا میآورم، اینک بر خدا توکل نمودم.
دومین پیام
اهالی که خبر ورود احوص را شنیدند، دو مرتبه رسولی فرستادند که مهلت شما سپری گشت، هر چه زودتر از این جا خارج شوید. احوص مانند برادرش مذاکرات دوستانهای برای حفظ صلح نمود، ولی مؤثر نیفتاد و همان پیشنهاد اول تأیید شد. احوص پس از ناامیدی از صلح، درخواست کرد که املاکم را چه کنم؟ جواب دادند میخریم و وجهش را به شما میپردازیم؛ احوص، یک هفته برای فروش املاک خود مهلت خواست. مهلت پذیرفته شد و طرفین به محل خود بازگشتند.
انتقام گرفتن احوص
چند روز بعد از این واقعه عیدی پیش میآمد که اهالی این ناحیه به عیش و عشرت مشغول و به واسطۀ شرب خمر مست و لایعقل میشدند.
احوص نقشهای طرح کرد. هفتاد نفر از بندگان و غلامان خود را خواند و تعلیمات منظمی به آنها آموخت و گفت که هر یک از شما باید در این شب به منزل یکی از این افراد رود و سر رئیس آن منزل را جدا کرده بیاورد و هر کس که این عمل را انجام دهد منزل و آبادی آن رئیس را به او خواهم بخشید. گفتند: ای آقا! ما چگونه این عمل را انجام دهیم درحالی که مولا و خادم از یکدیگر تشخیص نمیدهیم؟
احوص دستور داد که در این شب در منازل آنها داخل شوید و در زمرۀ حاضران درآیید، چون آنها مست و بیشعورند به شما توجهی نمیکنند و در نتیجه شما رئیس قوم را خواهید شناخت. هر وقت فرصت یافتید مقصود خود را عملی سازید.
هفتاد سر بریده
غلامان طبق برنامۀ تنظیم شده به طرف دهات و آبادیهای اطراف حرکت نمودند و پس از رسیدن به مقصد، برنامه را به مرحلۀ اجرا گذاشتند و در وقت سحر هفتاد سر بریده به منزل احوص وارد کردند.
احوص که چشمش بر آن سرها افتاد، دستور دادکه تمام آن سرها را در دهلیز خانۀ برادرش عبداللّه بگذارند. سحرگاهان عبداللّه بدون اطلاع از جریان، به قصد رفتن مسجد از خانه خارج میشد. غلامی چراغ در جلو او میبرد. در دهلیز خانه چشم عبداللّه به سیاهی افتاد. از غلامش پرسید: این سیاهی چیست؟ غلام گفت: ای مولای من! اینها سرهای مردمانند. عبداللّه صیحه زد و کلمۀ استرجاع [انّا للّه و انّا الیه راجعون] بر زبان جاری کرد و گفت: این کار، عمل برادر نادان من احوص است و با این کار ما را در معرض تلف قرار داد. فریادکنان به طرف خانه احوص آمد و گفت: چرا چنین کردی؟ احوص گفت: این عمل جزای سرکشی و پیمانشکنی این افراد بود که عهد ما را شکستند و خداوند ما را بر ایشان مسلّط ساخت و نصرت مرحمت فرمود. عبداللّه گفت: فردا که این جماعت به طرف ما هجوم همگانی کنند چگونه از خود دفاع کنی؟!
احوص گفت: ای برادر! اکنون به مسجد رو و نماز به جای آور. امید است که در وقت بامداد هیچ پیشآمدی روی ندهد. احوص دستور داد که سرها را در چاهی ریختند و پنهان کردند.
تسلیم همگانی
فردا صبح که مردم از جریان مطلع شدند، این واقعه را از حقیقت روحانی عبداللّه پنداشتند. عدهای به واسطۀ این کرامت تسلیم، عدهای به ایشان پناه برده و جماعتی از ترس در شهرها متفرق گشتند.
ناحیه از دشمنان احوص خالی شد و آنها با قدرت بیشتر و آزادی زیادتری به زندگی خود در این ناحیه ادامه دادند.
دعوت از پسرعموها
عبداللّه و احوص که در این محیط، از همه جهات بدون مزاحم شدند و زندگی را مناسب یافتند، نامه نوشتند و پسرعموهای خود را از عراق دعوت کردند و سائب بن مالک برادر دیگر خود را از دولت و تمکّن خود مطلع ساختند. نامۀ آنها به کوفه رسید. عدهای از اقوام و خویشان این طایفه به قم مهاجرت کرده، جمعیت بزرگی تشکیل دادند.[36]
تعداد اشعریها در قم
این طایفه که به نام «اشعری» در قم معروف بودند، مدت صد و هشتاد سال در کمال قدرت و آسودگی زندگی کردند. نیکبختی و سعادت دو جهانی را در آغوش داشتند. رفتهرفته بر اثر توالد و تناسل شمارۀ اولاد آنها فزونی گرفت و به حدی که اسامی ضبط شده در کتب انساب آنها به 6000 نفر رسید، در حالی که عدهای به واسطۀ غیبت و انتقال و وفات نام ایشان از قلم افتاده بود. مثلاً عدۀ فرزندان از صلب سه نفر آنها را صد و بیست نفر نوشتهاند. عبداللّه بن سعد چهل و دو فرزند، حمزة بن الیسع چهل و دو فرزند، عامر بن عمران چهل و یک فرزند. عدد فرزندان شش نفر آنها را سه هزار و ششصد نفر نوشتهاند. از چهار پسر عبداللّه بن سعد (أبوبکر و الیسع و عمران و آدم) هزار و چهارصد نفر تولید گردید. از دو فرزندان احوص بن سعد برادر عبداللّه بن سعد [ملک بن احوص و احوص بن احوص] یک هزار و دویست فرزند به وجود آمد.[37]
کمکم عزّت و ترقی این عده به مراتب عالی رسید و یکدل و یکزبان با یکدیگر همکاری میکردند و با اجازۀ خلفا خراج و مالیات میگرفتند و به مرکز میفرستادند.
آن قدر زمام امور داخلی را در دست گرفته بودند که عمّال خلفا را هم در شهر راه نداده، در خارج شهر فرود میآوردند و خراج را به آنها پرداخته، به محل خود باز میگرداندند.
فرزندان آنها در محیط امن و امان پرورش یافته، دارای علم و دانش شدند و سیطره و نفوذ آنها به جایی رسید که برای نواحی اطراف قاضی تعیین کرده، میفرستادند.
کمکم که قدرت بیشتری پیدا کرده عقیدۀ قلبی خود [دوستداری اهلبیت] را اظهار کرده، از مذهب شیعه به نحو آشکار تبلیغ میکردند.
در زمانی که شیعیان در سایر اقالیم جهان این مذهب را مخفی میداشتند، اینان در پیروی به این مذهب معروف شده بودند و تشیع را مذهب رسمی خود ساختند.
غروب این خاندان
همان طور که گفته شد این طایفه در مدت دو قرن به واسطۀ اتحاد و اتفاق قدرتی کسب کردند و کمکم از زیر بار خلفا خارج شده، از ادا خراج و مالیات سر باز زدند، و چون تموّل زیادی کسب کرده بودند، در ناز و نعمت فرو رفتند و از طرفی مخالفت خارجی و از جهتی ضعف داخلی سبب شدکه مورد تهاجم خلفای عباسی و مغلوبیت آنها قرار گیرند.
در زمان مأمون، چون از دادن خراج سر باز زدند و مأمور وصول مالیاتی او را دست خالی باز گرداندند، مأمون علی بن هشام را با لشکری زیاد فرستاد و ایشان را شکست سختی داد و در املاک ایشان خرابی زیادی وارد ساخت و اموالی جمع نمود و مراجعت کرد.
ادامۀ مخالفت با خلفا
در زمان معتصم عباسی نیز از فرماندار ناحیه، علی بن عیسی فرمانبرداری نکردند و با او علناً مخالفت نمودند. معتصم لشکر زیادی زیر نظر علی بن عیسی برای حمله به طرف ایشان فرستاد و خرابیهای زیادی به منازل و باغات آنها وارد نمود و بستانهای آنها را سوزانید و ضرر بسیاری به آنها وارد ساخت.
در زمان مستعین باللّه که میان او و معتز اختلاف افتاد، مجدداً از دادن خراج سرپیچی کردند و مستعین خلیفۀ عباسی «مُفلح ترکی»[38] را فرستاد و با زور و قدرت، مال زیادی از آنها گرفت و بازگشت.
نیز در زمان خلافت معتمد و معتضد عباسی نافرمانی نمودند و مورد هجوم قرار گرفتند، معتضد «ابراهیم کیلغ» را فرستاد و آنان را شکست داد، بعضی را کشت و عدهای را اسیر ساخت و عدۀ زیادی آوارۀ مناطق دیگر شدند.
علت دیگر شکست
مهمتر از همه، اختلافات داخلی و نفاق فیمابین بود. هر یک از آنها ادعای ریاست و مرجعیت کردند و اختیارات جداگانهای به دست آوردند و از دستور والیان خود پیروی نمیکردند. در زمانی که حمزة بن الیسع والی این طایفه بود و پس از او پسرش علی بن حمزه، و سپس عامر بن عمران[39] فرماندهی و پیشوایی این طایفه را به عهده داشتند، فرزندان احوص بن عبداللّه به فرمان آنها گردن ننهادند و ولایتعهدی را مخصوص خود دانستند و با والیان مخالفت کردند، خصوصاً در وقت حملۀ دشمن همگان با یکدیگر همکاری نمیکردند. از این رو وقتی که یحیی بن عمران بر عاملان خلیفه حمله برد، مغلوب گردید و از علی بن هشام شکست خورد.
و همچنین علی بن عبداللّه و عیسی بن حسن و محمد بن علویة بن سعد و علی بن عبداللّه جبله بر اثر بییاوری و عدم همکاری افراد، مغلوب دست عاملان خلیفه شدند و ایشان را نزد امیر بردند و کشتند. بدین نحو کمکم رو به ضعف رفتند و زمانی غالب و روزگاری مغلوب میشدند، تا اینکه دیلمیان بر این ناحیه غلبه یافته، بعضی را نابود و عدهای را از وطن آواره نمودند و عدهای با وضع استعماری در قم ماندند که هنوز هم اشعریهای امروزه از نسل آنها هستند.[40]
رجال نامی خاندان اشعری
اکنون که تا اندازهای و به طور کلی با این جمعیت آشنا شدیم و از عظمت روحی، فکری و قوای جسمانی آنها مطلع گشتیم، روشن شد که احمد بن اسحاق از خاندانی جلیل و از شجرۀ طیبهای به وجودآمده است.
بیتناسب نیست یادآور شویم که عدۀ زیادی از افراد این خانواده که عمو، عموزاده و... احمد بن اسحاقاند مردمانی با ایمان و از اصحاب ائمه و از راویان اخبار اهلبیتF بودهاند و نام آنان در کتب رجال و تاریخ، شهرت و درخشندگی خاصی دارد و قبور آنها در اماکن مقدس و سایر مکانها مورد احترام خاص و عام است.
آنان تألیفات فراوانی در موضوعات مختلف داشته و آثار بسیاری از علوم اهلبیت رسالتF را به شیعیان ارمغان دادهاند.
برای اینکه با مشهوران این خاندان که صفحات درخشندهای در تاریخ دارند آشنا شویم و از خدمات برجسته و پایههای علمی آنها اطلاعات بیشتری کسب کنیم به اندازۀ گنجایش این رساله، بیست تن از آنها را معرفی میکنیم:
1. آدم بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد اشعری
علامۀ حلی در کتاب خلاصه و شیخ نجاشی در کتاب رجال معروف خود و شیخ طوسی درکتاب فهرست، او را به عدالت ستودهاند و مورد وثوق و اطمینان در نقل روایات معرفی کردهاند.
نجاشی گفته که برای آدم بن اسحاق کتابی است که محمد بن عبدالجبّار و احمد بن محمّد بن خالد از آن روایاتی نقل کردهاند.
شیخ طوسی;گفته که برای او کتابی است. عدهای از اصحاب ما از آن اطلاع دارند و گفتهاند که ابوالفضل شیبانی از «ابنبطّه» از احمد بن عبداللّه برقی، از مؤلف آن نقل کردهاند.
قبر شریفش در قبرستان شیخان[41] قم مورد احترام شیعیان است[42].
2. ابراهیم بن محمد اشعری
نجاشی در کتاب رجال و علامۀ حلی در کتاب خلاصه و صاحب کتاب مشترکات او را توثیق کردهاند، نجاشی و علامه گفتهاند که او از حضرت موسی بن جعفر و حضرت رضاH روایاتی نقل کرده است.
نجاشی نوشته است:
برادر او فضل بن محمد است، که هر دو مشترکاً کتابی دارند و حسن بن علی بن فضّال از ایشان روایت کتاب کرده است.[43]
3. احمد بن عبداللّه بن عیسی بن مصقله بن سعد
نجاشی و علامۀ حلی در دو کتاب رجال و خلاصه گفتهاند که او از اهل قم و از اشعریین و شخصی مورد وثوق و اطمینان است و برای او نوشتجاتی است که از حضرت جوادC نقل نموده است.[44]
4. احمد بن محمد بن عیسی بن عبداللّه بن سعدبن مالک
کنیۀ وی ابوجعفر [پسر عموزادۀ احمد بن اسحاق] و از مشایخ و اشراف و فقهای قم است. مقامش مورد قبول همگان و ریاست عامۀ آن ناحیه بر عهدۀ او بوده است و به شرف ملاقات حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت امام حسن عسکریF رسیده و کتابهایی تصنیف کرده است.
شیخ مفید;در کتاب ارشاد از «خیران» خادم روایت کرده که گفت:
من خادم و دربان و ملازم حضرت جوادC بودم و در زمان رنجوری و کسالت، همه شب احمد بن محمد بن عیسی در وقت سحر برای احوالپرسی و عیادت به خدمت حضرت شرفیاب میشد. این دلیل بر تقرّب احمد در نزد حضرت جوادC است.[45]
مذاکرات وی با خیران خادم و دربان امام جوادC دربارۀ امامت امام علی النقیH مفصل است که از ذکر آن خودداری میشود.[46]
صاحب «منتهیالمقال» گوید: پدر و جد او عمران عم وی و ادریس بن عبداللّه که برادر جد اوست و پسر عموهای وی زکریّا بن ادریس و آدم بن اسحاق و غیر آنها همگی از وجوه اصحاب و از اجلاء روات حدیثند.
در مجالس المؤمنین نقل شده است: احمد بن محمد بن عیسی... اول کسی که از پدران او در ولایت قم ساکن شد، سعد بن مالک بود و سائب بن مالک از ملازمان حضرت رسول اکرم7 بود و پس از رحلت حضرت به کوفه مهاجرت کرده در آن جا مقیم شد.
و بالجمله ابوجعفر (احمد) از بزرگان قم و فقیه ایشان بود و سلطان قم در امور ملکی به او رجوع میکرد و با این همه فضائل به شرف ملازمت حضرت امام رضا و ابوجعفر ثانی ]امام محمد تقی[ و امام حسن عسکریF رسید برای او کتابهای بسیار است که از جملۀ آنها کتاب توحید، کتاب فضلالنّبی، کتاب متعه، کتاب نوادر، کتاب ناسخ و منسوخ، کتاب اظله، کتاب فضائلالعرب و کتاب فیالحج است.[47]
5. اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی
نجاشی[48] در کتاب رجال خود گوید: وی از حضرت امام رضاC روایاتی نقل نموده و کتابی داشته است که جماعتی آن کتاب را نقل نمودهاند و شیخ در فهرست از کتاب او خبر داده است. در تعلیقۀ وحید بهبهانی است که وی برادر زکریا بن آدم و جلیلالشأن بوده است[49].
6. اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری
وی از ثقات و بزرگان قم است و از حضرت صادق و حضرت کاظمH روایاتی نقل کرده است[50]. این مرد پدر احمد بن اسحاق قمی مورد بحث است[51].
7. اسماعیل بن سعد احوص اشعری قمی
شیخ طوسی و علامۀ حلی وی را از ثقات و از اصحاب حضرت رضاC شمردهاند و صاحب کتاب مشترکات نیز او را به وثاقت ستوده است.[52]
8. حسین بن محمد بن عمران بن ابیبکر اشعری قمی
نجاشی نوشته است که کنیۀ او ابوعبداللّه و از موثقان و افراد مورد اطمینان است و کتاب نوادر را او تألیف کرده و محمد بن یعقوب کلینی از او روایاتی نقل کرده است[53].
9. زکریا بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی
شیخ در رجال و علامۀ حلی در کتاب خلاصه گفتهاند: او از ثقات جلیلالقدر و عظیم الشأن است و در نزد حضرت رضاC مقام و منزلتی داشته است.
علامۀ حلی از شیخ کشی، از محمد بن قولویه، از سعد بن عبداللّه، از محمد بن حمزه، از زکریا بن آدم روایت میکند که گفت: خدمت حضرت رضاC عرض کردم اراده دارم از قم و از نزد اهلبیت خود «طایفه اشعری» خارج شوم، برای اینکه سفیهان و جهّال در میان آنها زیاد شده است.
حضرت فرمودند: از این اراده منصرف شو، زیرا به واسطۀ تو بلا از اهلبیت تو دفع میشود، چنانکه بلا از اهل بغداد به واسطۀ پدرم موسی بن جعفرC دفع میگردد[54].
از علی بن مسیّب همدانی نقل کردهاند که گفت: به حضرت رضاC عرض کردم: مسافت من دور است و نمیتوانم همه وقت شرفیاب حضورتان شوم و مسائل دینی خود را از جنابتان یاد گیرم. حضرت فرمودند: مسائل دینی خود را از زکریّا بن آدم بیاموز که او بر امور دین و دنیا امین است.[55]
از جملۀ سعادتهایی که این مرد عالیمقام به آن فائز شده این است که در خدمت حضرت رضاC از مدینه به مکه مشرف شده است. در علو شأن او همین بس که با حضرت در یک کجاوه بودند و در کنار حضرت قرار داشت.
شیخ کشی از محمد بن اسحاق[56] و حسن بن محمد روایت کرده که گفتند: سه ماه پس از وفات زکریّا بن آدم به عزم حج بیرون رفتیم در اثناء راه نامهای از حضرت رضاC رسید که در آن نامه این عبارت نوشته بود:
« ذَکَرتَ ما جَری مِن قَضاء اللّه تَعالی فِی الرّجل المُتوفی رحمه اللّه یوم وُلد و یَوم قُبض و یَوم یُبعث حیاً، فَقَد عاشَ ایّام حیاتِهِ عارِفاً بالحقِّ قائلاً به صابِراً مُحتسباً للحقّ قائماً بما یحبّ اللّه و رسوله، و مضی رحمه اللّه غیر ناکث و لا مبدل، فَجَزاهُ اللّه اَجر نِیّتِهِ و اَعطاهُ خَیر اُمنیته؛ از قضای الهی دربارۀ آن مرد که به رحمت خداوندی پیوسته سخن گفتی [منظور زکریا بن آدم است]. خداوند او را مشمول رحمت خود قرار دهد، در روزی که متولد گردید، و روزی که وفات یافت، و روزی که زنده و برانگیخته شود. در روزگاری که زنده بود، با معرفت به حق که معتقد به آن بود زیست و مردی بردبار بود و از حق و حقیقت جدایی نداشت. همیشه کمر خدمت برای آنچه خدا و پیغمبرش دوست میدارند بسته و با همین حال بدون هیچگونه تبدیل و انحراف درگذشت. خداوند پاداش نیّت او را به وی ارزانی دارد و بهترین آرزوهایش را به او عطا فرماید».
در شرافت قدر او همین بس که امام هشتمC در حق او سخنی گوید که نظیر آن را خداوند در کلام مجیدش در شأن یحیی بن زکریاC فرمود:
«سلامٌ علیه یَوم وُلد و یومَ یموتُ و یَوم یُبعث حیّاً»[57]-[58].
قبر شریفش در قبرستان شیخان قم در بقعهای که منسوب به اوست قرار دارد و پسر عم او زکریا بن عبداللّه بن سعد و آدم بن اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد فرزند برادر زکریا بن آدم در جوار او مدفونند. علامه مجلسی;از تاریخ قم نقل کرده که پیغمبر7 دربارۀ اهل قم فرمود: اکثر اهل قم از اشعرییناند و حضرت در حق ایشان طلب مغفرت نمود و فرمود:
«اللّهمَّ اغفِر لِلأشعَریینَ صَغیرِهِم وَ کَبیرِهِم[59]؛ پروردگارا! کوچک و بزرگ اشعریها را بیامرز».
و همچنین فرمود:
«اشعریون از منند و من از ایشانم».
شیخ کشی به سند معتبر از زکریا بن آدم روایت کرده که گفت: اول شب شرفیاب حضور مبارک حضرت علی بن موسی الرضاC شدم، در حالی که در همان ایام ابوجریر زکریا بن ادریس وفات کرده بود. آن جناب از راه لطف و مرحمت از حال وی سؤال کرد. چگونگی حال او را در آن محضر مبارک عرضه داشتم. آن حضرت فرمود: «رحمه اللّه» و با این کلمه وی را مشمول فیوضات غیرمتناهیه حضرت حق فرمود. سپس زکریا بن آدم گوید:
« وَ لَم یَزَل یُحدّثنی و اُحَدِّثُهُ حتّی طَلَعَ الفَجر، فَقامC فَصلّی الفَجر؛[60] تا طلوع فجر پیوسته با من مذاکره کرد و پس از طلوع فجر برخاست و نماز صبح را بجا آورد».
شیخ عباس قمی در کتاب منتهیالآمال در باب اصحاب حضرت رضاC چنین مینگارد: ظاهر این روایت آن است که حضرت آن شب را تا صبح بیدار بود و با زکریّا بن آدم سخن میگفت. پس باید این مباحثات در مذاکرات مهمی باشد که از نماز نافلۀ شب اهمیتش زیادتر باشد، و آن عبارت است از مذاکرات علمی و بیان اسرار و حقایق مذهبی،[61] همان طور که دربارۀ حضرت رسول اکرم7 با سلمان وارد شده است.
ابن ابیالحدید روایت کرده است که عایشه گفت:
«کانَ لِسَلمانَ رَضیَ اللّه عَنهُ مَجلِسٌ مِن رَسولِ اللّه7 یَنَفرّدُ بِهِ فِی اللّیلِ حتّی کاد یَغلِبُنا عَلی رَسولِ اللّه7 ؛ سلمان - رضی اللّه عنه - نزد رسول خدا در شب مجلسی به تنهایی داشت که غلبه بر حق ما میکرد».[62]
10. سعد بن سعد بن احوص بن سعد بن مالک اشعری قمی
نجاشی در کتاب رجال خود و علامه در خلاصه او را توثیق نموده و شخص مورد اطمینانی معرفی کرده، و گفتهاند: او کتابی مبوّب دارد که در آن ابواب جداگانهای است که از حضرت رضا و حضرت جوادH روایت کرده و کتاب دیگری غیرمبوب و مختلط دارد که محمد بن خالد برقی آن کتاب را روایت کرده است.
شیخ طوسی روایت کرده است که عبداللّه بن الصلت گفت: در آخر عمر حضرت جوادC خدمتش رسیدم و شنیدم که میفرمود: خداوند به صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریّا بن آدم جزای خیر دهد که با من وفا کردند. پس از ساعتی خارج شدم و «موفق خادم» را ملاقات نموده، به او گفتم چرا حضرت نام سعد بن سعد را نبردند مجدداً برگشتم و به محضر امام رسیدم و جریان را عرض کردم. حضرت فرمود: خداوند صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد را جزای خیر دهد که آنها با من وفا نمودند. در کتاب مشترکات، سعد از ثقات شمرده شده است.[63]
11. سعد بن عبداللّه بن ابیخلف اشعری قمی
کنیۀ وی ابوالقاسم است. علامه حلی در خلاصه گوید: او جلیلالقدر، واسعالاخبار (یعنی اخبار زیادی ضبط کرده و به دیگران رسانیده) و مورد اطمینان، فقیه و پیشوای طایفۀ اشعریه بوده و به ملاقات حضرت عسکریC رسیده است.
نجاشی هم در رجال گوید: وی از بزرگان و فقهای اشعریه و دارای جاه و مقام در نزد آنها بوده و با حضرت عسکریC ملاقات نموده است.[64]
کتابهایی که از مصنّفات او به ما رسیده زیاد است، از جمله: کتابالرحمه، کتابالوضوء، کتابالصلوة، کتابالزکوة، کتابالصیام، کتابالحج، کتاب بصائر الدرجات، کتاب الضیاء فی الرد علی المحمدیة و الجعفریة، کتاب فرق الشیعة، کتاب الرد علی الغلاة، کتاب ناسخ القرآن و منسوخه و محکمه و متشابهه، کتاب فضل الدعاء و الذکر، کتاب جوامعالحجج، کتاب مناقب روات الحدیث، کتاب مثالب روات الحدیث، کتاب المتعة، کتاب الرد علی علی بن ابراهیم بن هاشم فی معنی هشام و یونس، کتاب قیاماللیل، کتاب الرد علی المجبرة، کتاب فضل القم و الکوفة، کتاب فضل ابیطالب و عبدالمطلب و ابالنّبی7، کتاب فضل العرب، کتاب الامانة، کتاب فضل النبی7، کتاب الدعاء، کتاب الاستطاعة، کتاب احتجاج الشیعة علی زید بن ثابت فی الفرائض، کتاب النوادر، کتاب المنتخبات رواه عنه حمزةبن ابیالقاسم خاصة، کتاب المزار، کتاب مثالب هشام و یونس، کتاب مناقبالشیعة.
پس از آن گفته است که وفات سعد بن عبداللّه در سنه 301 ق. و از بعض دیگر نقل کرده که 299 ق. بوده است علامه قولی دیگر نقل کرده که وفات او در چهارشنبه بیست و هفتم شوال 300 ق. بوده است.
شیخ طوسی در کتاب فهرست گفته: ...کتاب منتخبات او به اندازۀ هزار ورق است.
شهید ثانی فرموده: بین اصحاب در وثاقت و جلالت شأن و کثرت علم وی خلافی نیست. صاحب مشترکات نیز او را به وثاقتی مسلم وصف کرده است[65].
12. عمران بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی
او و برادرش عیسی بن عبداللّه از بزرگان و اشراف اهل قم و از دوستان و محبوبین حضرت صادقC به شمار میرفتند.[66] تاریخ قم نوشته است: روزی عمران بن عبداللّه بر حضرت صادقC وارد شد و حضرت او را نزد خود نشانید. از حال او و فرزندان و خانوادهاش پرسش نمود و از پسرعموهای او هم احوالپرسی کرد و به این نحو از او تفقّد فرمود. آنگاه آهسته مذاکراتی با او آغاز کرد. پس از آنکه عمران بن عبداللّه از محضر حضرت خارج شد، حاضران عرض کردند: این شخص که بود؟! حضرت فرمود: نجیب قوم نجبا است (اهل قم) دشمن ندارد ایشان را جبّاری، مگر آن که خدای تعالی او را درهم شکند!
و از شیخ کشی روایت کردهاند که بعضی از اهل کوفه گفتند: در منی بودم ناگاه عمران بن عبداللّه قمی وارد شد و با او چهار خیمه بزرگ مردانه و زنانه بود و خیمهای هم جهت تطهیر و قضای حاجت، و این خیمهها را در جایی که خیام به احترام حضرت صادقC نصب شده بودند، نصب کرد. وقتی که حضرت صادقC نزول اجلال فرمودند، پرسید این خیمهها چیست و از کیست؟ حاضران عرضه داشتند:
قربانت شویم، این خیمه و خرگاه از آن عمران بن عبداللّه است که برای قدوم مبارک شما بر پا کرده است.
آن جناب در آن خیمهها فرود آمد و غلام خود را به احضار عمران بن عبداللّه فرمان داد. پس از شرفیابی، عمران عرضه داشت: فدایت شوم! اینها همان خیمههایی است که جنابتان امر فرمودید تا ساخته و آماده کنم. اینک مهیا و تقدیم گردیده است.
فرمود: اینها به چند تمام شده؟! عمران عرض کرد: اصل و مادۀ کرباسهای آن از صنعت دست این ضعیف است و برای وجود مبارکت هیئت و صورت گرفته، از آن سلیمان زمان آرزومندم که این کمتر از ران ملخ را به هدیه قبول فرمایید و فیالحقیقه به جنابتان متعلق باشد، برای اینکه از وجوهی که شما مرحمت فرمودهاید تهیه شده است.
آن معدن کرم و کان فتوت پس از شنیدن این سخن دست عمران را به دست گرفت و در حق وی چنین دعا کرد: خداوند درود و صلوات بر محمد و آل محمد فرستد و تو و خانوادهات را در ظل مرحمت خود پناه دهد، در روزی که جز سایۀ رحمت او سایهای نباشد.[67]
13. عیسی بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری قمی
شیخ کشی روایت کرده است: عیسیبنعبداللّه بر حضرت صادقC وارد شد و حضرت او را به چند چیز وصیت نمود و به چند چیز وداع کرد و از نزد آن حضرت بیرون آمد.
حضرت به خادم فرمودند: او را صدا کن. عیسی برگشت... حضرت فرمود: خدای - عزّوجلّ - میفرماید: وَأمُر اَهلَکَ بِالصّلوةِ[68] ؛ امر کن اهل و نزدیکان خود را به نماز) تو از اهلبیت ما هستی [لذا تو را به نماز امر میکنیم] در وقتی که آفتاب عصر در این جا باشد [با دست اشاره به طرف مغرب فرمود]، شش رکعت نماز مستحبی به جای آر. آنگاه حضرت با وی وداع کرد و میانۀ دو چشم او را بوسید.
نجاشی گوید: او از حضرت صادق و حضرت کاظمH روایت کرده و مسائلی از حضرت رضاC پرسیده است. صاحب «منتهیالمقال» گفته است: که از فهرست شیخ استفاده میشود که او پدر محمد بن عیسی و جد احمد بن محمد بن عیسی است[69].
14. محمد بن احمد بن یحیی بن عمران بن سعد بن مالک اشعری قمی
کنیۀ وی ابوجعفر است. نجاشی و علامه گفتهاند: او از افراد موثق است و عدهای از اصحاب گفتهاند: او از افراد ضعیف که کمتر مورد اطمیناناند روایاتی گرفته و بر مراسیل[70] اعتماد داشته، وی را در اخذ حدیث از هر که باشد باک نبوده، لیکن ساحت خود او فی نفسه از هر طعنی مبراست.
شیخ طوسی و علامه علاوه بر وثاقت، او را به جلالت قدر و کثرت نقل روایت توصیف نمودهاند. نجاشی گفته که او کتابهایی تصنیف کرده که از جملۀ آنها کتاب «نوادرالحکمة» است و کتابی نیکوست.
قمیین این کتاب را به نام «شبیب» (دبه) میخواندهاند و در وجه تسمیه و نامگذاری آن گفتهاند که شبیب مردی شیرفروش بود که دبهای داشت دارای خانههای متعدد و زاویههای زیاد. هر کس هر روغنی میخواست از آن دبّه بیرون میآورد و میداد. این کتاب چون مشتمل بر فواید گوناگون و جامع علوم و فنون بود تمام طالبان علم و دانشجویان از آن بهرهمند میشدند. از جمله کتابهای او چنین است: کتاب الملاحم، کتابالطب، کتاب مقتل الحسینC، کتابالامامه و کتابالمزار.[71]
15. محمد بن سهل بن یسع اشعری قمی
نجاشی در رجال گوید که او از حضرت رضا و ابیجعفرH روایاتی نقل کرده و او کتابی دارد که جماعتی از آن کتاب نقل روایت کردهاند[72].
16. محمد بن علی بن محبوب اشعری قمی
نجاشی و علامه گفتهاند که کنیۀ او ابوجعفر و در زمان خود بزرگ و شیخ قمیین بوده، و از موثقان و اعیان است، فقیهی نیکو روش و درست طریقه. نجاشی گوید: او چندین کتاب نوشته است، از آن جمله: کتابالنوادر، کتابالصلوة، الزکوة و کتاب الصوم میباشد.[73]
17. محمد بن عیسی بن عبداللّه بن سعد بن مالک اشعری
کنیۀ او ابوعلی و از بزرگان قمیین و از افراد سرشناس و موجه طایفۀ اشعری و در نزد سلطان زمان بر دیگران مقدم بوده است. درک حضور حضرت رضاC نموده و از آن حضرت حدیث استماع کرده است. از حضرت جوادC هم روایاتی نقل نموده.
شهید ثانی و وحید بهبهانی گفتهاند: علامه روایاتی را که وی در طریق آنهاست حکم به صحت نموده و شهید ثانی در شرح شرایع به وثاقت او قطع نموده و روایات وی را در ردیف روایات صحیح شمرده است[74].
18. مرزبان بن عمران بن عبداللّه بن سعد اشعری قمی
مرحوم نجاشی گوید: او از حضرت رضاC روایاتی نقل کرده و صاحب کتاب است، شیخ کشی به سند خود روایت میکند از مرزبان بن عمران مزبور که گفت: خدمت ابوالحسن حضرت رضاC عرضه داشتم، از چیزی که از همه چیز نزد من مهمتر بود از ایشان سؤال میکردم که آیا من از شیعیان شما هستم؟!
حضرت فرمود: بلی!
عرض کردم: نام من نزد شما مضبوط و مکتوب است؟!
فرمود: بلی.[75]
19. موسی بن الحسن بن عامر بن عبداللّه بن سعد قمی
شیخ نجاشی و علامه گفتهاند: کنیۀ وی ابوالحسن و از ثقات و اعیان جلیلالقدر است. نجاشی نوشته است که او سی کتاب تصنیف کرده، و از آن جمله است:
کتابالطلاق، کتابالوصایا، کتابالفرائض، کتابالفضائل، کتابالحج، کتابالرحمة و هی کتابالوضوء، کتابالصلوة، کتابالزکوة، کتابالصیام، کتاب یوم و لیلة، کتابالطب و در مشترکات او را به وثاقت مسلمه ستایش کرده است.[76]
20. موسی بن محمد اشعری
وی دخترزادۀ سعد بن عبداللّه و از ثقات اصحاب شیعه است و برای او کتابی است مسمی به الکمال فی ابواب الشریعة.[77]
احمد بن اسحاق را بشناسیم
در صفحات گذشته خاندان اشعری و اجداد و آباء گرامی احمد بن اسحاق معرفی شدند و آشنایی اجمالی با آنها حاصل گردید. اکنون به شرح حال مفصل احمد بن اسحاق پرداخته، تلاش میکنیم، آن طور که شایستۀ مقام علمی و مذهبی اوست چهرۀ تابناک او را بر صفحات اوراق در هفت محور منعکس سازیم.
1. مرجعیت علمی و دینی احمد بن اسحاق قمی؛
2. امام محمد تقیC و احمد بن اسحاق قمی؛
3. امام علی النقیC و احمد بن اسحاق قمی؛
4. اما حسن عسکریC و احمد بن اسحاق قمی؛
5. حضرت حجت امام عصرC و احمد بن اسحاق قمی؛
6. آیا در حیات امام عسکریC فوت کرده؟
7. در دوران امامت حضرت حجتC حیات داشته است؟
موقعیت علمی احمد بن اسحاق
با مراجعه به کتب تاریخ و متون احادیث و اخبار مذهبی، موقعیت عظیم علمی این مرد دانشمند برای هر خوانندهای مشهود میگردد و ثابت میشود که در گذشته بزرگان شیعه و دانشمندان مکتب تشیع، مقام فضل و دانش او را ستودهاند.
صفحات تاریخ به خوبی مینمایاند که علم، دانش، تقوا و فضیلت وی در روزگار خود شهرت فراوانی داشته و زبانزد عام و خاص بوده است. آوازۀ دانش و کمالات او به اندازهای طنین افکنده بود که از گوشه و کنار، مردم برای کسب علم و دانش و پرسش احکام و مسائل مورد اختلاف خود به محضرش میشتافتند و پروانهوار از حضورش بهرههای علمی میگرفتند. گفتههای او را حجت دانسته و رهنمودهایش را مورد قبول میپنداشتند.
شاهدی گویا
یکی از شواهد تاریخی برای اثبات موضوع فوق، خبر سعد بن عبداللّه است. جملاتی از این خبر موقعیت علمی احمد بن اسحاق را روشن ساخته و این مرد الهی را معرفی میکند.
مرحوم مجلسی;در جلد سیزدهم بحارالانوار با عنوان «خبر سعد بن عبداللّه» بابی مستقل باز نموده و این خبر را به تمام بیان کرده است:
در این بحث خلاصۀ قسمت اول این خبر را که دلیل بر فضیلت و برتری مقام علمی احمد بن اسحاق است بیان میکنیم و تتمۀ این حدیث در فصول آینده به نظر شما خواهد رسید.
سعد بن عبداللّه که از عموزادگان احمد بن اسحاق است و دارای مقام شامخ علمی است و احوال آن در گذشته نوشته شد (طبق سند مرحوم مجلسی) چنین میگوید:
«من در جمعآوری کتابهایی که در علوم مشکله و مسائل دقیقه نوشته شده بود، میل و علاقۀ زیادی داشتم و در حل مسائل پیچیدۀ مذهبی رغبتی بیاندازه از خود نشان میدادم و در تحصیل این مشکلات کوشش میکردم، و مسائل مشکلهای را که حل میکردم برای احدی ابراز و اظهار نمینمودم تا در وقت مباحثه و مجادله، مخالفان را مغلوب و رقیب خود را منکوب کنم.
در مقام مباحثه و گفتگوی با مخالفان به اندازهای جدیت داشتم که از سلامتی خود هم چشم پوشیده تا مرز خطر پیشروی میکردم و عیوب و نواقص مرام آنها و پیشوایانشان را بیپرده میگفتم و شرح میدادم. روزی با یک ناصبی متعصب که در مقام بحث و جدل قوی بود روبهرو شدم. مسابقۀ گفتار بین ما آغاز شد. پس از مذاکراتی رو به من کرد و گفت: زیان و خسران بر تو و همفکرانت باد! برای اینکه شما رافضیان[78] در حق کسانی که عَلَم مهاجر و انصارند (یعنی ابوبکر و عمر) طعن میزنید و ولایت و خلافت ایشان را که از رسول خداست منکر میشوید. در حالی که ابوبکر صدیق به واسطۀ سوابق شرافتمندانهای که داشت در نزد پیغمبر از همه مرتبهاش عالیتر بود.
از این رو رسول اکرم7 در لیلةالمبیت او را با خود به غار برد و او را محافظت نمود، چون میدانست خلافت و جانشینی او برای ابوبکر است، و اوست که به تأویل قرآن از همه داناتر است و زمام امور مسلمین را در دست میگیرد و جمع نمودن متفرقات احکام دین، و نظم امور مختله مسلمین و قضای حوایج افراد و اقامۀ حدود اسلام، و فرستادن سپاه و لشگریان برای فتح بلاد اهل شرک از عهدۀ او ساخته و اعتماد بر او شایسته است.
و چون رسول خدا7 ترسید!! که با هلاکت او امت بی خلیفه و امام بمانند او را با خود به غار برد! همچنان که از نبوت خود ترسید، خود را در غار پنهان کرد که در دست مشرکان کشته نشود و نبوت از میان امت زایل نگردد!!!
از طرف دیگر وقتی که یک نفر فرار میکند و میخواهد در گوشهای پنهان شود احتیاج به کمک و یاری از کسی ندارد، لذا معلوم میشود که پیغمبر ابوبکر را جهت یاری خود به غار نبرد، بلکه برای حفظ او از گزند دشمنان بود. بنابراین چون از کشتن علی باک نداشت او را در بستر خود خواباند، خصوصاً که میدانست اگر علی کشته شود برای پیغمبر اشکالی ندارد که دیگری را به جای او تعیین کند تا در کارهای سخت و دشوار جای علی را بگیرد[79].
سعد گوید: جوابهای متعددی به او گفتم همه را رد و نقض نمود، سپس گفت: ای سعد! گوش فرا دار تا سؤال دیگری مطرح کنم که همۀ رافضیان [شیعیان] از جواب آن عاجز شوند. ای سعد! شما گمان میکنید ابوبکر صدیق که از شک و ریب بری بود یا عمر فاروق که بیضۀ اسلام را محافظت نمود، منافق بودند و نسبت به رسول خدا قلباً ایمان نداشتند و برای اثبات ادعای خود، لیلۀ عقبه را دلیل و شاهد میآورید.[80] اکنون بگو ببینم که ابوبکر و عمر، از روی اجبار و اکراه اسلام را پذیرفتند یا از روی میل و رغبت؟!
سعد گوید: وقتی که این جملات را شنیدم، در جواب فرو ماندم. برای اینکه اگر بگویم از روی میل و رغبت ایمان آوردند، دیگر نفاق و دورویی معنا ندارد و اگر بگویم از روی اجبار و اکراه مؤمن شدند، جواب میدهد که جبر و اکراهی در کار نبود و کسی به روی آنها شمشیر نکشیده است. ناچار نقشهای به کار بردم و به صورت قهر و اعتراض از مجلس خارج شدم و از او جدا گشتم. پس از این جریان بسیار ناراحت و متأثر بودم و چون از گذشته هم تعدادی سؤال بلاجواب داشتم که آنها را در طوماری نوشته بودم و منتظر بودم آن را از شخص دانشمندی بپرسم. تصمیم گرفتم که همۀ آنها را از بهترین اهل بلاد خود یعنی احمد بن اسحاق که از خواص امام حسن عسکریC است بپرسم.
احمد بن اسحاق مدتی قبل از این جریان به سفر سامره[81] و برای ملاقات امام، قم را ترک کرده بود، من هم در عقب او حرکت کردم تا هر کجا که او را یافتم سؤالات خود را بپرسم.[82]
پس از پیمودن چند روز راه، در سرابی به او رسیدم و با یکدیگر مصافحه کردیم و از احوالم جویا شد، گفت: آمدنت برای خیر است؟!
گفتم: شوق ملاقات و دیدار تو مرا به اینجا کشانید، و طبق معمول سؤالاتی دارم که میخواهم جواب بفرمایید.
احمد بن اسحاق گفت: شوق ملاقات امام حسن عسکریA بر من غلبه نموده، اراده دارم که خدمت آن حضرت شرفیاب شوم و پارهای از مسائل مشکل خود را که از تأویل و تنزیل قرآن دارم بپرسم. تو هم بیا و فرصت را غنیمت شمار و از محضر مبارک آن حضرت بهرهمند شو. اگر به خدمت حضرتش شرفیاب شوی خواهی دید که دریایی است که عجائب و غرائب آن تمام نمیشود.
تا اینجا قسمتی از خبر سعد بن عبداللّه بیان شد و نتیجهای که از این جملات استنباط میشود چند نکته است:
موقعیت علمی احمد بن اسحاق به اندازهای عالی بود که سعد بن عبداللّه دانشمند، او را به بهترین اهل بلاد خود تعبیر میکند.
پایۀ علم و دانش و درک محضر او به اندازهای پرارزش بوده که سعد طالب علم، سختی راه و تعب مسافرت قم-سامره را بر خود هموار میسازد تا خود را به حضور وی رساند و از ذخایر علمیاش گنجینههای گرانبهایی اکتساب کند.
به خوبی معلوم میشود که احمد مرجعیت تامه داشته و گفتههایش بدون شک و ریب مورد قبول همگان بوده است. برای این که سعد بن عبداللّه اصرار نداشت، بلکه تصمیم هم نداشت که خدمت امام رسد و احتیاطاً جواب را از زبان امام بشنود، بلکه طبق خواهش احمد دو نفری به طرف سامرا حرکت کردند.
خبر سعد:
گر چه دنبالۀ این روایت خارج از موضوع بحث این کتاب است، لیکن چون اشکال مخالف طرح شد و در ذهن خواننده رسوخ کرد، مناسب است که جواب آن را از امام زمانA که در آن زمان کودکی پنج ساله بود بشنوید و دلهایمان روشن و قلوبمان به نور ایمان منوّر شود.
سعد بن عبداللّه به همراهی و راهنمایی احمد بن اسحاق به سامرا رسیدند و پس از کسب اجازه بر امام عسکریC وارد شدند. مذاکراتی بین احمد بن اسحاق و امام عسکریC رد و بدل شد، ولی وقتی که احمد بن اسحاق برای کار لازمی از خدمت امام عسکریC خارج شد، حضرت با سعد مذاکراتی شروع نمود و دنبال کردند که مناسب است جریان آن را از زبان سعد بشنوید:
امام عسکریC به من نگاهی نمود و فرمود:
ای سعد! برای چه آمدی؟!
عرض کردم: احمد بن اسحاق مرا به زیارت آقایم تشویق نمود.
فرمود: مسائلی که میخواستی سؤال کنی چه کردی!!
عرض کردم: آقای من، همچنان بلاجواب است.
فرمود: آنچه به نظرت میرسد از نور چشم من سؤال کن و با دست مبارکش به همان طفل (حضرت حجتC) اشاره نمود.
من روی به آقازاده نموده، و اول سؤالی دربارۀ این که چگونه اختیار طلاق زنان پیغمبر در دست علیC بود، نمودم [البته حضرت جواب سؤالات سعد بن عبداللّه که سه سؤال بود فرموده که از بحث ما خارج است][83] پس از آنکه سؤال سوم و جواب آن خاتمه پذیرفت، حضرت ابتداءً بدون سؤال، بحث مرد ناصبی را پیش کشیدند و عین مطالب را بازگو فرمودند:
«ای سعد در وقتی که دشمن به تو گفت که پیغمبر از این جهت، انتخاب شدۀ این امت [ابوبکر] را با خود به غار برد که او خلیفۀ بعد از پیغمبر بود و اوست که از قرآن پیروی میکند و زمام امور مسلمین را به دست میگیرد، و دفاع از ملت اسلام میکند، و اوست که پراکندگیها را سامان میبخشد، و از در هم ریختن کارها جلوگیری میکند، و حدود الهی را جاری میسازد، و دسته دسته سپاه برای فتح بلاد شرک گسیل میدارد، و پیغمبر همچنان که از زوال نبوت خود ترسید، از زوال خلافت ابیبکر هم ترسید، برای اینکه کسی که فرار میکند و در جایی پنهان میشود، احتیاج به مددکاری ندارد و ابوبکر را فقط برای حفظ خلافت برد، و علی را چون از کشته شدنش باک نداشت در جای خود خوابانید و بلکه بردن او را برای خود مشکل میدانست ...» چرا در جواب این سخنان نگفتی؟! مگر پیغمبر نفرموده است که مدت خلافت بعد از من سی سال است، و این مدت را وقف عمر این چهار نفر کرده که به عقیدۀ شما خلفای راشدین هستند؟!
اگر این را میگفتی ناچار بود که بگوید: آری!
فرمود: آنگاه میگفتی: آیا این طور نیست که پیغمبر چنانکه میدانست خلافت را بعد از وی ابوبکر و بعد از ابوبکر، عمر و بعد از عمر، عثمان تصاحب میکنند، میدانست که بعد از عثمان خلافت از آن علی است؟!
باز هم ناچار بود بگوید: آری!
سپس به وی میگفتی بنابراین بر پیغمبر7 لازم بود که این چهار نفر را به ترتیب با خود به غار ببرد، همانطور که با ابوبکر مهربانی کرد نسبت به بقیه هم مهربانی کند و با بردن ابوبکر به تنهایی مقام سه نفر دیگر را پایین نیاورد و آنها را خوار نکند.
وقتی که ناصبی مزبور پرسید: آیا اسلام آوردن ابوبکر و عمر از روی میل انجام گرفت یا از روی اکراه؟! چرا نگفتی: نه به میل و نه به اکراه و اجبار، بلکه از روی طمع اسلام آوردند؛ زیرا ابوبکر و عمر با قوم یهود مجالست داشتند و اخبار تورات و سایر کتبی را که از گذشتگان هر زمان تا ظهور حضرت محمد و پایان کار او خبر میدادند، از آنها میگرفتند و اطلاع داشتند.
یهود گفته بودند که محمّد بر عرب مسلط شود، چنانکه بخت نصر بر بنیاسرائیل مسلط گشت و بالاخره بر عرب پیروز گردد، همانطور که بخت نصر پیروز شد.
بنابراین آنها آمدند نزد پیغمبر و او را در امر گواهی گرفتن از مردم به شهادت «لا اله الا اللّه» کمک کردند، به طمع این که پس از بالا گرفتن کار آن حضرت به حکومت شهری برسند، با آن حضرت بیعت نمودند و چون به مقصود خود نائل نشدند، مأیوس شده، و نقاب بستند و شبانه با عدهای از منافقین امثال خود، از عقبه بالا رفتند که پیغمبر7 را به قتل برسانند، اما خداوند نیرنگ آنها را به هم زد و به حال کینۀ خود واگذاشت و به مقصود خود نرسیدند.
چنانچه طلحه و زبیر هم نزد علی آمدند و با او بیعت کردند و هر یک توقع داشتند که از جانب حضرت به حکومت شهری برسند، و چون مأیوس شدند نقض بیعت کردند و بر وی شوریدند و خداوند هر یک از آنها را به سرنوشت سایران که نقض بیعت کرده بودند رسانید.[84]
این جوابی بود که حضرت حجة بن الحسن العسکری امام زمان و قائم آل محمد صلی اللّه علیه و علی آبائه الکرام به سعد بن عبداللّه فرمودند که خود این جملات معجزۀ باهرهای است که یک کودک پنج ساله در کمال متانت از روی عقل و درایت اشکال یک مرد ناصبی را که در گذشته ایراد کرده بود بدون اطلاع قبلی آن را بیان نمود و جواب به نحو شافی و کافی ادا کرد. اللّه اَعلَمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسالَته.[85]
تأیید موقعیت علمی
برای تأیید گفتههای قبل گوشۀ دیگری از تاریخ را مطالعه کنیم تا به نحو شایستهتری موقعیت علمی و مرجعیت مذهبی این مرد الهی بر همگان واضح و هویدا گردد.
فرزند علی بن طاووس در کتاب زوائد الفوائد روایت کرده که محمد بن ابیالعلا همدانی و یحیی بن محمد جریح بغدادی که هر دو از بزرگان و دانشمندان شیعه بودند نقل میکنند:
روی یک مبدأ تاریخی اختلاف نموده، با یکدیگر مجادله کردیم و تصمیم گرفتیم برای حل این مسئله و بیان حقیقت، به احمد بن اسحاق قمی که از خواص امام علی النقی و امام حسن عسکریH بود مراجعه کنیم و آن مطلب را از نظر تاریخی روشن نماییم.[86]
به قم حرکت کرده، به منزل احمد بن اسحاق رفتیم. در کوبیدیم. زمانی نگذشت که دختر عراقیهای بیرون آمد و از مقصود ما پرسش نمود. گفتم که قصد ما این است به خدمت احمد بن اسحاق شرفیاب شویم. کنیزک گفت: او امروز مشغول انجام دادن اعمال عید است.
خواهش کردیم که از او اجازۀ ملاقات بگیرد، تا به محضرش برسیم.
دخترک رفت و احمد بن اسحاق را از جریان مطلع ساخت. زمانی نگذشت که احمد بن اسحاق در حالی که لنگی به کمر بسته و عبایی بر خود پیچیده و بوی مشک و عنبر از او ساطع بود بیرون آمد و از ما استقبال کرد.
پس از تعارفات رسمی، سؤال کردیم این چه حالت است که در تو مشاهده میکنیم؟
گفت: اکنون از اعمال عید فارغ شدم!
گفتیم: مگر عید است؟!
گفت: بله!
ما را به خانه برد و بر کرسی نشانید و گفت: روزی مانند امروز با جمعی از برادران نزد مولای خود امام حسن عسکریC در سرّمن رای (سامرا) رفتیم. چون اجازۀ ورود گرفتیم و به خدمت آن حضرت رسیدیم دیدیم که حضرت مجلس خود را آراسته و مجمرهای در پیش خود نهاده و به دست مبارک در آن عود میریزد و مجلس خود را معطر میسازد...
پس از اتمام جریان محمد و یحیی [راویان حدیث] برخاستند و سر او را بوسیدند و گفتند: حمد و شکر میکنیم خداوندی را که برانگیخت تو را برای ما تا آنکه فضیلت این روز را به ما رسانیدی.
از روایت یاد شده چند مطلب میتوان استفاده کرد:
احمد در اطلاعات تاریخی و علوم مذهبی مرتبهای داشته که گفتارش مورد قبول همگان بوده است.
مقام علمی او به نحوی بوده که اهل علم از راه دور طی طریق میکردند و به خدمتش میرسیدند و کسب فضیلت مینمودند.
نه تنها در علوم، بلکه در بندگی و میزان عبادت الهی هم میتوان او را از پیشتازان این عرصه در عصرش دانست و فهمید که در به کار بستن سنن دینی و انجام آداب اسلامی به مرتبهای بوده که مستحبات را ترک نمیکرده و در ایام شادی و فرح اهلبیتF شاد و مسرور بوده است و در بر پا داشتن مجلس سرور و شادی و غسل و نظافت از پیشوایان دین پیروی میکرده است.
میزان سنجش علم
یکی از موازین شناخت وزنۀ علمی هر شخص، پرسشهای اوست، به این معنا که سؤالات هر شخصی نشاندهندۀ طرز تفکر و موقعیت علمی و فکری اوست، سخن گفتن میرساند که عقربههای فکر و مغز در چه مسیری در حرکتند و در اطراف چه موضوعی دور میزنند.
اکنون برای سنجش مراتب علمی احمد بن اسحاق از گوشه و کنار کتب، سؤالات او را از ائمهF جمعآوری میکنیم و با بررسی دقیق میفهمیم که مردی وی فقیه و دانشمند بوده و دائماً درصدد تحصیل علم و حل مسائل دینی بوده و مسائل دینی و فقهی را شخصاً از ائمهF یا به واسطۀ افراد مورد اطمینان دریافت میداشته است، پس با رجوع به کتب مورد نظر معلوم میشود که او روایات بسیاری نقل کرده و امروز در کتب احادیث نام او در زمرۀ روات حدیث آمده و سؤالات او و جوابهای ائمهE، مدرک فقهی جهان تشیع است.
اکنون برای نمونه روایاتی را که او با واسطه یا بدون واسطه از امام صادقC نقل نموده بیان میکنیم تا هم دلیل اثبات موضوع باشد و هم مسائلی از فقه را از نظر گذرانده باشیم:
روایات احمد بن اسحاق از امام صادقC
1. علی بن حاتم، از علی بن سلیمان رازی (زرار) نقل میکند که گفت: برای ما احمد بن اسحاق، از سعدان بن مسلم، از ابیبصیر نقل کرد که ابوعبداللّه امام صادقC فرمود:
«صلّ فِی العِشرینَ مِن شَهر رَمضانَ ثمانیاً بعدَ المغرب و اثنَتَی عشرةَ رکعة بعد العتمة؛ فاذا کانَت اللّیلة الّتی یُرجی فیها ما یُرجی؛ فصلّ مأة رَکعةٍ تقرءُ فی کلّ رکعة: «قل هو اللّه احد، عشر مرّات قال: قلتُ: جُعلت فِداک فإن لم أقوَ قائماً قال فجالساً. قلتُ فَإن لم اَقوَ جالساً قال فصلّ فانتَ مُستلقٍ علی فراشک[87]؛ در بیستمین روز از ماه رمضان، بعد از نماز مغرب هشت رکعت نماز بخوان و بعد از عشا، دوازده رکعت. و در شبی که امید میرود آنچه میرود (شب قدر)، صد رکعت نماز که در هر رکعتی ده مرتبه «قل هو اللّه» باشد بجا آور.
عرض کردم: فدایت شوم! اگر نتوانم چه کنم؟!
فرمود: نشسته بخوان. عرض کردم: اگر نشسته هم قدرت نداشته باشم؟!
فرمود: در حالی که در فراش و رختخواب به پشت خفتهای آن صد رکعت را بجای آور».
2. علی بن حاتم، از سلیمان رازی، از احمد بن اسحاق، از سعدان بن مسلم، از محمد بن عیسی بن ابیمنصور از ابیعبداللّه امام صادقC روایت میکند که آن حضرت فرمود:
«تَقولُ بین کلّ تکبیرَتینِ فی صلواةِ العیدَین: اللّهمَّ اَهلَ الکبریاءِ وَالعَظَمَة و اَهلَ الجودِ و الجَبَروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوی و المغفرة، اسألک بحق هذا الیوم الذی جَعَلتَهُ لِلمُسلمین عیداً، و لِمُحمدٍ صلی اللّه علیه و اله ذُخراً و شَرَفاً و مَزیداً، اَن تُصلّی عَلی محمدٍ و آل محمدٍ کاَفضَلِ ما صلّیتَ عَلی عَبدٍ مِن عبادک، و صلّ علی مَلائِکَتِک المُقرَّبینَ و رُسلک؛ وَاغفِر لِلمؤمنان والمُؤمِنات و المسلمین و المسلمات، الاحیاء مِنهُم و الاموات اللّهمَّ اِنّي أسألُکَ خیرَ ما سَألَکَ مِنهُ عِبادُکَ الصّالِحون و اَعُوذُ بِکَ مِمّا استَعاذَ مِنهُ عِبادُکَ المُخلَصون[88]؛ در نماز عید قربان و فطر در قنوت [بین تکبیرین] میخوانی: ای خدایی که اهل کبریائی و بزرگی و جود و جبروت و آمرزش و رحمت و تقوا و مغفرت هستی! از تو درخواست میکنم به حق امروز که برای مسلمین عیدش قرار دادی، و برای محمد و آل محمد ذخیره و شرافت دادی، درود و صلوات بر محمد و آلش بفرست، مانند با فضیلتترین صلوات و درودی که بر بندهای از بندگانت فرستادی و بر ملائکۀ مقرّبین و پیامبرانت درود بفرست و مؤمنان و مؤمنات و مسلمین و مسلمات، زنده و مردۀ آنها را بیامرز.
پروردگارا! درخواست میکنم از تو بهترین چیزی را که بندگان صالح و شایستهات درخواست کردند و پناه میبرم به تو از آنچه بندگان مخلصت [از شر آن به تو] پناه بردند.
3. حسین بن محمد بن عامر، از احمد بن اسحاق بن سعد، از سعدان بن مسلم، از ابیعماره، از مردی که او از ابیعبداللّه امام صادقC نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«لمّا کانَ فی اللّیلةِ الّتی وُعِد فیها علیُّ بن الحُسینH قالَ لِمحمدٍC: یا بُنیّ! ابغِنی وضوءاً قالَ: فقمت فجئتُهُ بوضوءٍ قال: لا أبغی هذا فَاِنّ فیه شَیئاً مَیتاً؛ قال: فخرجتُ فجئتُ بالمِصباح فَاذاً فیه فَأرَةٌ میتةٌ فجئتُهُ بوضوءٍ غیره؛ فقال: یا بُنیّ هذه اللّیلة الّتی وعدتها فأوصی بناقَتِه اَن یحظر لها حِظارٌ و أن یُقام لها علفٌ فجعلت فیه قال فلم تَلبَث أن خرجت حتّی أتت القبرَ فضربت بِجِرانها و رغَت و هَمَلَت عَیناها، فأتِی محمد بن علیّC فقیل لَه اِنّ النّاقَةَ قد خَرَجَت فأتاها فقال: صه الانَ قومی بارَکَ اللّه فیک؛ فلم تَفعَل، فقالَ و ان کان لَیَخرُجُ علیها اِلی مکّةَ فَیعلِقُ السَّوطَ علی الرّحل فما یَقرَعُها حتّی یدخُلَ المدینَة، قال: و کانَ علیّ بن ا لحسینH یَخرج فی اللیلةِ الظَّلماءِ فَیحمِل الجراب فیه الصُّرر من الدَنانیز و الدّراهم حتّی یأتی باباً باباً فیقرعُهُ ثمّ یُنیل مَن یخرُجُ اِلیه فَلمّا مات علیّ بن الحسینH فقدوا ذاک فَعَلِموا انّ علیّاًC کان یفعله[89]؛ چون شب وفات علی بن الحسینC رسید به پدرم امام محمد باقرC فرمود: ای محمد! برای من آب وضویی بیاور، چون آوردم فرمود: در آب میته هست! بیرون بردم و نزدیک چراغ نگاه کردم، موش مردهای در آن آب بود، آن را ریختم و آب دیگر آوردم وضو ساخت و فرمود: ای فرزند! این شبی است که مرا وعدۀ وفات دادهاند. ناقه مرا در حظیره ضبط کن و علفی برای آن مهیّا کن. پس حضرت صادقC فرمود: چون آن حضرت را دفن کردند ناقۀ خود را رها کرد و از حظیره بیرون آمد و نزدیک قبر رفت بی آنکه قبر را دیده باشد، سینۀ خود را بر قبر آن حضرت نهاد و فریاد و ناله میکرد، و آب از دیدههایش میریخت.
چون این خبر را به حضرت امام محمد باقرC دادند، حضرت به نزد ناقه آمد و فرمود: ساکت شو، برگرد خدا برکت دهد برای تو، پس ناقه برخاست و به جای خود برگشت، و باز بعد از اندک زمانی برگشت به نزد قبر و ناله و اضطراب میکرد تا بعد از سه روز هلاک شد، و آن حضرت بر آن بیست و دو مرتبه به حج رفته بود و تازیانهای بر آن نزده بود»[90]
4. محمد بن یحیی از احمد بن اسحاق، از سعدان، از بعضی دوستانش از ابیعبداللّه امام صادقC نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«الطُّهر عَلَی الطُّهر عَشر حَسَنات[91]؛ وضو بالای وضو (تجدید وضو) ده حسنه دارد»
حسین بن محمد و محمد بن یحیی از احمد بن اسحاق، از سعدان، از عدهای روایت کردهاند که آنها از امیرمؤمنان علیC شنیدند که فرمود:
«أمّا اِنّ اهلَ الکوفة لو حنّکوا اولادَهُم بماءِ الفُرات لکانو شیعةً لنا[92]؛ بدانید که اهل کوفه اگر کام فرزندان و موالید خود را با آب فرات برمیداشتند همگی از شیعیان ما میشدند».
5. حسین بن محمد اشعری و محمد بن یحیی هر دو از احمد بن اسحاق، از سعدان بن مسلم، از معاویة بن عمّار، از ابیعبداللّه امام صادقC نقل نمودند که حضرت دربارۀ آیۀ شریفۀ قرآن «و لِلّه الاسماءُ الحُسنی فَادعُوهُ بِها» فرمود:
به خدا قسم ما اسماء حسنی هستیم که خداوند عمل هیچیک از بندگانش را قبول نمیکند مگر به معرفت و شناسایی ما [برای اینکه همان طور که اسم دلیل بر مسمی است، ائمه هم به واسطۀ صفات حسنه و اخلاق نیکویی که دارند مردم را بر صفات پروردگار دلالت مینمایند و نمایندۀ خدایند]. [93]
امام علی النقیC و احمد بن اسحاق
عدۀ زیادی از دانشمندان رجالی و نویسندگان مردان دینی نوشتهاند که احمد بن اسحاق از شیعیان و نزدیکان امام علی النقیC بود و پیوسته از محضر آن حضرت علم و دانش و احکام و دستورات دین را اخذ میکرد. و چون در بعضی موارد به درک محضر حضرت موفق نمیگشت درخواست مینمود که راهنمایی به او معرفی فرمایند تا در مواقع عدم حضور، حوایج علمی و مذهبی خود را از او بگیرد.
مرحوم شیخ طوسی مینویسد که جمعی از راویان حدیث از هارون بن موسی برایم نقل نمودند: احمد بن اسحاق قمی روایت کرده که روزی خدمت حضرت امام علی النقیA بودم و عرض کردم: آقا! من گاهی سعادت درک حضورتان را ندارم و احتیاج به بیان احکام دارم. گفتار چه کسی را [در امور شرعی] بپذیرم و از چه کسی اطاعت کنم؟
آن حضرت فرمود: ابوعمرو عثمان بن سعید، مردی موثّق و امین است. آنچه وی برای شما نقل میکند برای من میگوید و آنچه به شما میرساند از جانب من میرساند.[94]
روایات امام هادیC
1. ... از احمد بن عیسی، از احمد بن اسحاق روایت کرده که وی [احمد بن اسحاق] در نامهای که خدمت ابیالحسن امام علی النقیC تقدیم داشته چنین نوشته است:
«ان ذرّة بنت مُقاتل (معاقل خ ل) تُوفیت و ترکت ضیعةً اَشقاصاً فی مواضعَ کذا و أوصت لسیّدها باکثر من الثلث...[95] ؛ «ذُرّه» دختر مقاتل فوت و اراضی معینهای از ملکی که در فلان محل قرار دارد از خود باقی گذارده و وصیت نموده که زیادتر از ثلث آن ملک به سید و آقایش رد شود اکنون ما وصی او هستیم و دوست داشتیم که در این امر به جنابعالی مراجعه کنیم، اگر بفرمایی که وصیت او را امضا کنیم دستورت را اجرا مینماییم، و اگر امر دیگری غیر از آن هم صادر فرمایید در اجرای اوامرت حاضریم.
حضرت به خط مبارکشان مرقوم فرمودند:
«وصیتش در زیادتر از ثلث برای شما الزامی نیست، ولی اگر شما مایل باشید و بخشش کنید و وصیتش را انجام دهید برای شما جایز است انشاءاللّه تعالی».
2. ... احمد بن محمد، از احمد بن اسحاق، از یاسر خادم نقل میکند:
«مرّ بی ابوالحسنC و انا اصلی علی الطبری و قد القیت علیه شیئاً اسجد علیه، فقال لی: ما لک لا تسجد علیه ألیس هو من نبات الارض[96]؛ روزی امام هادیC بر من وارد شد، در حالی که مشغول نماز خواندن بودم و فرشی از کتان مخصوص که در طبرستان بافته میشود پهن کرد و چیزی که سجده بر آن صحیح بود [مهر نماز] روی آن فرش گذارده بر آن سجده میکردم، حضرت به من فرمود: مگر این فرش از روییدنیهای از زمین نیست؟! (چرا بر این فرش سجده نمیکنی؟!)
3. حسین بن محمد، از احمد بن محمد، از احمد بن اسحاق، از سعدان نقل میکند که گفت:
«کَتَبتُ اِلی اَبی الحسنC فی خُصّی یَبُول فَیلقی مِن ذلِکَ شِدّة و یَری البَلَل بَعد البَلَل؟ قال: یتوضأ، ثُمّ ینتضح فِی النّهارِ مرَّة واحدة[97]؛ خدمت امام علی النقیC نوشتم که یک نفر خصی [اخته] پس از بول دردی مشاهده و رطوبتهایی پشت سر هم از او خارج میشود، فرمود: وضو بگیرد و روزی یک مرتبه خود را تطهیر کند».
4. ... احمد بن اسحاق اشعری، از بکر بن محمد هروی نقل میکند که گفت:
«سئلت اباالحسن: عن المتعة أهی من الاربع؟ قال: لا؛ از امام علی النقیC پرسیدم: آیا زن متعه و صیغهای هم از جمله چهار زن محسوب میشود؟ [یعنی چون مرد میتواند چهار زن داشته باشد و پنجمی آن حرام است اگر سه زن داشته باشد میتواند دو صیغه بگیرد که پنج تا بشود یا نمیتواند؟] فرمودند: نه چنین نیست [یعنی با داشتن چهار زن دائم میتواند همسر موقت نیز داشته باشد]».
امام حسن عسکریC و احمد بن اسحاق
از خبر سعد بن عبداللّه که در صفحات گذشته نقل کردیم استفاده شد که احمد بن اسحاق در پیشگاه با عظمت امام یازدهمC مقامی ارجمند داشته و از نزدیکان و مقرّبان خاص و وکلای آن حضرت بوده و موارد متعددی به محضر امام مشرف شده است.
با اینکه وطن اصلی او شهرستان قم بوده، چندین بار برای کسب فیوضات علمی به سامرا رفته و از دریای بیپایان کمالات حضرت عسکریC بهرههایی گرفته که نمونههایی از آن در گذشته بیان گردید (مانند ملاقات همدانی و بغدادی و خبر سعد و سؤال از موقعیت عثمان بن سعید و...).
همین ارادت خاص و موفقیت ارجدار او سبب گردید که محرم راز شود و حضرت اسرار خفیۀ خود را به رسم امانت به او بسپارد تا در موقع مناسب به دوستان و شیعیان برساند.
تولد قائم
یکی از اسرار امامت که کمتر کسی از آن مطلع بود، تولد حضرت حجة بن الحسنH است که به واسطۀ مواظبت خلفا این عمل پوشیده و مخفی بود، ولی احمد بن اسحاق در قم به وسیلۀ پیک مخصوص از جریان مطلع میشود.
ابوالعباس احمد بن عبداللّه مهران، از احمد بن حسن بن اسحاق قمی روایت میکند که گفت:
در وقت تولد خلف صالح [حضرت قائم] از امام حسن عسکریC نامهای به جدم احمد بن اسحاق رسید که به خط خود در آن نوشته بود:
«متولد گردید مرا مولودی، و او را پنهان دار و این امر را جز به دوستان و نزدیکان خود اظهار نکردیم و دوست داشتیم به تو خبر دهیم که خداوند تو را به واسطۀ آن شاد و مسرور گرداند، چنان که ما را فرحناک ساخت[98]».
احمد بن اسحاق از این واقعه خوشحال شد و از شادی و شعف در پوست خود نمیگنجید. در همان ایام منجمی یهودی در قم بود که در فن حساب ستارگان به حذاقت موصوف و معروف بود. احمد هر چند به نوشتۀ امام ایمان داشت لیکن شاید برای اینکه در اذهان شیعیان برای آینده زمینۀ مناسبی درست کند و مردم را متوجه مولودی جدیدالورود نماید، روزی این مرد منجم را احضار کرد و به او گفت: در فلان روز مولودی با این خصوصیات و مشخصات قدم به عرصۀ وجود نهاده، خواهشمندم که طالع تولد وی را بگیری و زایچهای برای او درست کنی و نتیجه را اعلام داری.
آن منجم طبق مقدماتی که در اختیار داشت طالع گرفت و به احمد بن اسحاق نظر کرد و گفت: ستارگان دلالت ندارند که این مولود از تو باشد. این مولود یا پیغمبر یا وصی پیغمبر است و آنچه از این طالع استفاده میشود این است که این مولود شرق و غرب عالم و دریا و بیابان و کوه و صحرای دنیا را مالک میشود، و روی زمین کسی نمیماند مگر اینکه در دین وی داخل شود و به ولایتش قائل گردد.[99]
شعلههای عشق
مژدۀ وصل میدهد گردش آسمان مرا
هیچ نبود از آسمان این حرکت گمان مرا
اطلاع از وجود مسعود فرزند امام عسکریC که سالهای سال، گذشتگان بشارت قدوم مبارکش را به شیعیان داده بودند، در دل و جان احمد شعله افکند و عشق و علاقه به ایشان شعلهوار زبانه کشید. احمد تصمیم گرفت که شب هجران و فراق را به صبح وصال مبدل کند و محبوب خود را ملاقات کند. قبله مقصود احمد، سامرا بود. احمد به سمت سامرا حرکت کرد.
راه دور و دراز قم - سامرا خیلی طولانیتر از همیشه بود و شب و روز راهپیمایی میکرد، ولی دیرتر به مقصود میرسید و هر چه نزدیکتر میشد «آتش عشق شعلهورتر میگردید». بیشتر میخواست که پر باز کند و به پرواز درآید و زودتر کعبۀ آمال خود را در آغوش گیرد.
بالاخره به سامرا رسید و یکسره به طرف منزل حضرت شتافت. پس از کسب اجازه وارد شد. هنوز تعارفات رسمی تمام نشده بود که امام از جبین و چهرۀ احمد، شعلههای درونی وی را مشاهده کرد، و سوز و گداز درونی او را دریافت و ابتدای سخن نمود و فرمود: حمد، سزاوار خداوندی است که مرا از دنیا نبرد تا خلف و جانشینی که شبیهترین خلایق، از حیث صورت و سیرت به رسول خدا7 است به من عنایت نمود. خداوند او را در ایام غیبتش محافظت و پس از آن او را ظاهر گرداند و زمین را پر از عدل و داد کند، چنان که پر از ظلم و جور شده باشد.[100]
با این جملات، شگفتی و خوشحالی احمد فزونی گرفت و خستگی راه از او مرتفع شده، نفسی آرام برآورد، برای اینکه بعد از آن نامه، از زبان امام نیز خبر وجود مسعودی را شنید.
اما احمد بن اسحاق که عشقی لبریز دارد و تا با چشم دیدار نکند علمالیقین وحقالیقین برایش حاصل نمیشود و باید مانند حضرت ابراهیمC که «ربّ اَرنی» بر زبان جاری کند تا اینکه قلبش مطمئن شود، احمد هم خواستههای درونی خود را اظهار کرد تا هم جمال یار را مشاهده کند و هم قلب خود را آرام و مطمئن سازد.
احمد تصمیم داشت که سخن و کلامی پیدا کند که راه مذاکره شروع و خواستۀ خود را اظهار دارد که حضرت امام عسکریC قبل از پرسش او فرمودند:
ای احمد بن اسحاق! خداوند متعال زمین را از ابتدای خلقت آدم تاکنون، از حجت خالی نگذاشته و تا قیامت هم خالی نخواهد گذاشت. حجتی که به واسطۀ او بلاها را از اهل زمین رفع کند و به سبب وی باران نازل شود و به یمن وجود وی برکات زمین بیرون آید.
احمد بن اسحاق گوید: عرض کردم ای پسر رسول خدا! بعد از شما، امام و خلیفه کیست؟!
حضرت به اندرون خانه تشریف برد. زمانی نگذشت طفلی سه ساله را که رویش مانند ماه شب چهارده میدرخشید، در آغوش گرفته، بیرون آمد و فرمود:
ای احمد بن اسحاق! اگر در نزد خداوند و ما مقام و منزلتی نداشتی این طفل را به تو نشان نمیدادم.
ای احمد بن اسحاق! مَثَل او مثل خضر و ذوالقرنین است. به خدا سوگند! او غیبتی کند بسیار عجیب و طولانی که در زمان غیبت او مردمان در ارتداد و فساد غوطهور شوند و نجات برای کسانی است که خداوند آنها را در اعتقاد به امامت او ثابت قدم گردانیده باشد و برای دعا کردن به تعجیل فرج آن حضرت او را توفیق دهد. عرض کردم: آقای من! علامتی در این طفل هست که یقین کنم این همان قائم به حق است؟
ناگهان طفل به سخن درآمد و با زبان عربی گفت:
«اَنَا بَقیّةُ اللّه فِی اَرضِهِ وَ المُنتقِمُ مِن اَعدائِه فَلا تَطلُب اَثراً بَعدَ عَینٍ یا احمَد بن اسحاق؛ من آخرین سفیر الهی بر روی زمین و انتقامگیرنده از دشمنان اویم. ای احمد بن اسحاق، بعد از آنکه با چشم دیدی حقیقت را، دیگر دلیل مخواه.[101]
احمد بن اسحاق گفت: آن روز دلشاد و مسرور از حضرت امام عسکریC رخصت طلبیده برگشتم. فردای آن روز وقتی که به حضورش رسیدم عرض کردم: یابن رسول اللّه! از مرحمتی که دیروز دربارۀ من فرمودید [آقازاده را به من نشان دادید]:
بسی مسرور شدم. ولی نفرمودید که نشانۀ خضر و ذوالقرنین چیست؟
فرمود: غیبت طولانی او مانند غیبت خضر است. عرض کردم: یابن رسول اللّه! مگر غیبت او طولانی شود؟ فرمود: آری! به خدا قسم به قدری طولانی میگردد که ا کثر معتقدان به وی منحرف میشوند و جز آنها که خداوند درخصوص دوستی ما از آنان پیمان گرفته و ایمان را در لوح دلشان ترسیم نموده و با تأییدات خود مؤید داشته، کسی بر عقیدۀ خود باقی نمیماند.
ای احمد بن اسحاق! غیبت او سرّی از اسرار خدا و غیبی از غیبهای الهی است. پس آنچه میگویم قبول کن و از غیر اهلش پوشیده دار، و بر این نعمت شکر کن تا فردای قیامت در بهشت برین با ما باشی. [102]
احمد بن اسحاق پس از این ملاقات چند روزی در سامرا اقامت نمود و سپس به طرف قم عزیمت کرد.
خدمات برجسته احمد بن اسحاق
مسجد امام قم
شاید در خلال همین مسافرت و اقامت در قم بود که حضرت امام حسن عسکریA دستور و اجازۀ احداث ساختمان مسجدی را در قم صادر نمود و احمد را مأمور ساخت که در قم مسجدی بنا کند.
احمد مدتی که در قم بود، بنیانگزار مسجدی رفیع گردید که امروز در شهر قم به نام «مسجد امام حسن عسکری» یا «مسجد امام» معروف است بدیهی است که بعد هم تعهدات و اضافاتی در آن به عمل آمده است.
چون این مسجد به دستور امام یازدهم و کوشش مرد پاک و با ایمانی پایهریزی شده و بنیان آن بر پایه تقوا نهاده شد، مورد توجه خاص و عام مسلمانها بوده و از نظر اقامۀ نماز جماعت و بر پا داشتن مجالس وعظ و خطابه و جلسات سوگواری در وفیات و جشن و سرور در اعیاد ائمه و پیشوایان دینی، آبادترین و معمورترین مسجد شهرستان قم به شمار میرود.
در ایوان بزرگ مسجد نوشته شده است:
عمل کلب علی بن استاد سلطان القمی (1129 ق.) که مصادف با زمان شاه سلطان حسین صفوی است، ولی ابنیۀ فعلی به جز زیرزمین و سرداب غربی که بنای مرحوم حاج محمد ابراهیم تاجر قمی است[103] از مرحوم حاج علینقی تاجر کاشانی است که در زمان سلطنت ناصرالدین شاه بناهای سابق را خراب و مسجد را به این وضع دلپذیر درآورد. بعدها هم فرزند او مرحوم حاج محمدعلی کاشانی دکانهایی در جلو خان مسجد ساخت و آنها را وقف مسجد نمود و زیلوهایی هم تهیه و تقدیم کرد که بعضی از آنها باقی است.
خوش منظر و با صفاست اینجا گویا نظر خداست اینجا
از قدیمالایام همیشه علماء بزرگ و متّقی قم و غیره در این مسجد امامت داشته و فعلاً از حیث فرش و زیلو و قالی و اثاثیه تبلیغاتی، از مساجد مجهز قم است.[104]
احمد بن اسحاق، مأمور ویژه امام
در ایامی که احمد بن اسحاق در قم اقامت داشت به تبلیغات دامنهداری دست زد و نتایج بسیاری گرفت و مردمان را به محبّت و مودّت اهلبیت رسول اکرم7 تشویق نمود و با سوابق و نفوذ علمی و فعالیتهای عملی که داشت علاقه به اولاد پیغمبر را در دل و جان مردم ایجاد کرد و عدۀ زیادی را به دوستداران ائمه اطهار و شیعیان آنها افزود.
در نتیجه، شیعیان و محبان اهلبیت وجوهاتی به عنوان سهم امامC به نائب آن حضرت [احمد بن اسحاق] تقدیم میکردند تا به محضر امام زمان شان برساند. چند صباحی گذشت وجوهات زیادی نزد احمد متمرکز شد و برای او ایجاب کرد که هر چه زودتر امانت را به صاحب محترمش رد کند.
علاوه بر این در خلال مذاکرات و مباحثات دینی و علمی با مطالبی برخورد که درک و حل بعضی آنها برایش مشکل بود و در تأویل و تنزیل بعضی از آیات قرآن هم دچار اشکال شده بود. لذا لازم شد که با منبع علم فیّاض و باب علم الهی حضرت امام حسن عسکریC ارتباطی برقرار کند و عطش و تشنگی خود را به سیرابی مبدل سازد و با پنجۀ علمی امامC گرههای خود را بگشاید. صرفنظر از این دو موضوع، احمد بن اسحاق علاقه و محبّتش به نحوی بود که نمیتوانست مدت زیادی از امام زمانش دور باشد و پیوسته درصدد بود که دیدار خویش را تازه سازد و تجدید ملاقات کند. بر این اساس قم را به قصد سامرا ترک گفت و به طرف کوی دوست به حرکت درآمد. در همین سفر بود که سعد بن عبداللّه برای پرسش مسائل خود به دنبال او روان شد و در بین راه به او ملحق گشت و با هم عازم سامرا شدند.
احمد در این سفر امانتهایی که همراه داشت همه را در کیسهای جمع نمود آن طور که نوشتهاند در آن کیسه یک صد و شصت کیسه کوچک و بزرگ درهم و دینار (نقره و طلا) بود. هر یک از این کیسهها اهدایی یکی از شیعیان بود که مهر زده و به خدمت امام زمان خود تقدیم داشته بودند.
احمد در این ایام آشنایی زیادتری پیدا کرده در نزد امام قرب و منزلت و خصوصیتی داشت و از طرفی وضع سیاسی زمان هم آزادی بیشتری به امام عسکریC داده بود. حجّت خدا و امام دوازدهم هم بیشتر در منظر مردم مشاهده میشد. در این جریان این دو نفر، حجت الهی را مشاهده کردند ولی جمال تابناک این فرزند برومند اسلام و پیشوای بزرگ مسلمین گرچه برای همگان دیدنی بود و در دیده و ندیده اثر میگذاشت، ولی چون سعد بن عبداللّه، اوّلین ملاقات و دیدارش بود، چنان مجذوب و واله و شیدا شد که حالت شاعرانهای به خود گرفته در وصف جمالش میگوید:
من نمیتوانم آن حجت الهی را در آن لحظهای که ملاقات کردم و نور رویش ما را خیره ساخته بود به چیزی تشبیه کنم، جز اینکه بگویم مانند ماه شب چهاردهم درخشندگی داشت.
طفلی که در خلقت و منظر به ستارۀ مشتری میماند و موهای سرش از دو سوی تا به گوشش میرسید و میان آن باز بود همچون الفی که در بین دو واو قرار گیرد، روی زانوی راست امام نشسته بود و یک انار طلایی که نقشهای بدیعش در میان حلقههای گوناگون و رنگارنگ آن میدرخشید و یکی از رؤسای اهل بصره به آن حضرت اهدا کرده بود، جلوی امام نهاده شده بود.[105]
پس از عرض سلام احمد و سعد، حضرت با ملاطفت جواب فرمودند و طبق دستور حضرت نشستند. موقعی که حضرت از نوشتن فارغ شد، پس از تعارفات معمول، احمد انبان را جلوی حضرت نهاد.
حضرت نگاهی به طفل نمود و فرمود: فرزندم! مهر از هدایای دوستان و شیعیانت بردار.
طفل گفت: آقا! آیا سزاوار است که دست پاک به طرف این هدایا دراز شود؟!
حضرت رو به احمد کرد فرمود: آنچه در انبان است، بیرون آر تا فرزندم حلال آن را از حرام جدا کند! چون کیسه اول را احمد بن اسحاق بیرون آورد، طفل گفت: این کیسۀ فلانی پسر فلان از فلان محلۀ قم است و شصت و دو دینار در آن است. چهل و پنج دینار آن پول زمین سنگلاخی است که صاحبش فروخته و از برادرش به ارث برده بود و چهارده دینارش از پول نه طاقه پارچه است و سه دینار هم اجارۀ دکاکین[106] است.
امام حسنC فرمود: راست گفتی، فرزندم! حالا به ایشان نشان بده که حرام آن چند است.
طفل گفت: یک دیناری که سکه ری دارد و در فلان تاریخ سکه زده شده و نقش یک روی آن پاک شده، با قطعه زری که وزن آن یک ربع دینار است. درآور و ملاحظه کن. علت حرام بودن آنها این است که صاحب آن در فلان ماه و فلان سال، یک من و یک چارک پنبه ریسیده، وزن کرده و به یک نفر جولا و بافنده داده که در همسایگی او بود و از او درخواست کرده بود که برایش پارچهای ببافد. بافنده ریسمان را تحویل گرفت و پس از مدتی دزد آنها را از منزلش ربود و جولا هم جریان را به صاحب ریسمان اطلاع داد ولی او گفت: دروغ میگویی و در مقابل یک من و نیم ریسمان پنبه نازکتر از رشتههای اولی از او گرفت و آن رشته را پارچه کرد و فروخت و این دینار و قطعه زر پول آنهاست. وقتی که احمد در کیسه را گشود، نامهای میان دینارها بود که نام فرستنده و مقدار آن را همان طور که طفل گفت، در آن نوشته بود و آن قطعه زر را با همان نشانی بیرون آورد!
آنگاه احمد بن اسحاق کیسۀ دیگری بیرون آورد (قبل از آنکه مهر کیسه را بردارد) آن طفل گفت: این کیسه مال فلانی پسر فلان است که در فلان محلۀ قم ساکن است و پنجاه دینار در آن است که برای ما حلال نیست دست به آن بزنیم.
حضرت فرمود: برای چه؟
طفل گفت: برای اینکه آن مبلغ پول گندمی است که صاحب آن، موقع تقسیم با زارعی که شریک او بود حیف و میل کرده، به این نحو که در وقت تقسیم پیمانه خود را پر و پیمانه شریک را خالیتر میپیمود.
امام فرمود: راست گفتی پسرم!
آنگاه حضرت فرمود: ای پسر اسحاق! تمام این پولها را جمع کن و به صاحبانشان برسان و یا سفارش کن که دیگری به آنها برساند. ما احتیاجی به آنها نداریم و فقط پارچۀ آن پیرزن را بیاور. احمد بن اسحاق گفت: من آن پارچه را در خورجین گذاشته، فراموش کرده بودم و رفتم آن را آوردم.
وقتی که احمد بیرون رفت، امام عسکریC روی به من نمود و سؤال و جواب ما تا وقت نماز طول کشید (مذاکرات سعد و امام قبلاً تشریح شد) و من از خانه بیرون آمدم و امام عسکری و فرزندشH برای نماز مغرب بلند شدند. سعد از منزل بیرون آمد و در بین راه احمد را ملاقات نمود و او را گریان یافت. علت را پرسید. جواب داد: پارچۀ امانتی پیرزن را گم کردم و هر چه در خورجین جستجو کردم آن را نیافتم. سعد گفت: ضرری بر تو نیست برو و جریان را خدمت حضرت عرضه دار. احمد داخل شد، پس از اندک زمانی تبسّمکنان بیرون آمد، در حالی که صلوات میفرستاد و مسرور و مشعوف به نظر میرسید.
سعد گفت: چقدر خوشحال و فرحناک شدی؟!
احمد گفت: دیدم که پارچه زیر پای حضرت است و روی آن نماز میگزارد.[107]
روایاتی که احمد از امام عسکریA نقل کرده
مسائل فقهی و سؤالات مذهبی دیگری که احمد بن اسحاق از امام یازدهم نقل نموده، در کتب اخبار و احادیث متفرق است، ولی با مراجعه به کتب مربوطه مقداری که به نظر رسید جمعآوری و به نظر خوانندگان میرسد:
محمد بن یحیی از احمد بن اسحاق نقل میکند که گفت:
روزی شرفیاب حضور امام عسکریC شدم و درخواست نمودم که چند جملهای برایم بنویسند و خط مبارک آن حضرت را ببینم تا بعداً خط آن حضرت را بشناسم (تا اگر نامهای از آن حضرت رسید مشکوک نشوم).
پس از درخواست، حضرت خواهش مرا پذیرفتند و فرمودند:
ای احمد! بدان که خط به واسطۀ درشت و ریز بودن قلم، تغییر شکل میدهد و مبادا اشتباه کنی و در آن به شک افتی.
حضرت دواتی طلبید و مشغول نوشتن شد [من هم نگاه میکردم] با خود فکر کردم که پس از کتابت قلم را از حضرت [به عنوان تبرک] بگیرم.
پس از اتمام کتابت، حضرت شروع به سخن نمود و در ضمن گفتگو با لیقۀ دوات، مرکب قلم را پاک کرد و آن را به من مرحمت نمود و فرمود: بگیر! این قلم را به تو بخشیدم.
عرض کردم: قربانت شوم! مدتهاست سؤالی در ذهن من باقی مانده و در من خلجانی ایجاد کرده، تصمیم داشتم که از پدران گرامیتان سؤال کنم موفق نشدم.
حضرت فرمود: سؤالت چیست؟
عرض کردم: آقای من! از پدران بزرگوارت برایم نقل کردهاند که انبیا بر پشت میخوابند [روی آنها به طرف آسمان است] و مؤمنان به طرف دست راست و منافقان به طرف دست چپ و شیطانها به رو میخوابند [پشت آنها به طرف آسمان است].
حضرت فرمودند: چنین است که گفتی.
عرض کردم: آقای من، هر قدر کوشش میکنم که به طرف راست بخوابم برای من ممکن نمیشود و مرا خواب نمیگیرد.
حضرت پس از تأمل فرمود: نزدیک بیا، نزدیک رفتم، فرمود: دستت را زیر جامه ببر [شاید عبا بوده] دستم را زیر لباس بردم. حضرت دست مبارک را از زیر جامه بیرون آورد و رو به رویم ایستاد و یک دست خود را به طرف راست و دست دیگر را به طرف چپ بدنم گذارد و سه مرتبه دست کشید و با این عمل دیگر نتوانستم به طرف چپ بخوابم و به طرف چپ مر ا خواب نمیبرد. [108]
امام عصرA و احمد بن اسحاق
مطالب گذشته میرساند که احمد بن اسحاق در زمان حیات امام عسکریC خدمت حجت خدا رسیده و چندین مرتبه محضرش را درک نموده و جواب پرسشهای خود را از لبان درربار حضرتش گرفته است. ضمناً ثابت شد که علاقه و محبت احمد در عالیترین مراتب و از ارادتمندان خاص فرزند امام حسن عسکریH بود.
پس از وفات امام یازدهم طبق وظیفۀ شرعی، حضرت را امام زمان خود شناخت و از خواص آن حضرت محسوب گردید، چندین بار خدمت حضرت رسید و مسائل شرعی خود را به واسطۀ حضرت حل و فصل کرد و منصب سفارت و نیابت و وکالت آن حضرت را به عهده گرفت.
برای توضیح مطالب پیش گفته کلمات کسانی که او را سفیر، نایب و وکیل امام دانستهاند نقل میکنیم و سپس توقیعاتی که از ناحیۀ امام زمانC به وی رسیده بیان میداریم:
احمد بن اسحاق از منظر عالمان
1. مرحوم شیخ صدوق که مدت ده سال پس از احمد قدم به عرصۀ وجود گذاشت و با دقت نظر و تتبّعی که در اخبار و احادیث داشت، احمد بن اسحاق را وکیل امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف معرفی میکند.
شیخ صدوق; در کمالالدین از محمد بن محمد خزاعی، از ابوعلی اسدی، از پدرش، از محمد بن ابیعبداللّه کوفی روایت نموده که وی کسانی را که واقف به معجزات صاحبالزمان شده و آن حضرت را دیدهاند، بدین شرح نام برد و گفت:
از وکلای آن حضرت که در بغداد میزیستهاند:
عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حاجز، هلالی، عطار.
از وکلای آن حضرت که در خارج بغداد بودهاند:
از کوفه: عاصمی، از اهواز: محمد بن ابراهیم بن مهزیار، از قم: احمد بن اسحاق و...
از این عبارت استفاده میشود که شیخ صدوق، احمد بن اسحاق را وکیل حضرت قائمC میدانسته و او را در زمرۀ وکلای آن حضرت معرفی کرده است[109].
2. شیخ طوسی در کتاب غیبت چنین نگاشته است:
«و قد کان فی زمان السفراء المحمودین اقوام ثقات یرد علیهم التوقیعات من قبل المنسوبین من الاصل. ثم قال: و منهم احمد بن اسحاق و جماعة یخرج التوقیع فی مدحهم[110]؛ در زمان نواب پسندیده [نواب اربعه] افراد موثقی بودند که از ناحیۀ حضرت به واسطۀ نواب اربعه برای آنها توقیعات و دستوراتی صادر میشد که از جملۀ آنها احمد بن اسحاق و جماعت دیگری بودند که توقیع در مدحشان صادر شده است».
3. در کتاب ربیعالشیعه آمده است:
«انه من الوکلاء و انّه من السفراء والابواب المعروفین لا یتخلف الشیعة القائلون بامامة الحسن بن علیC فیهم؛ احمد از وکلا و سفیران و دربانان معروف حضرت حجت بوده و شیعیانی که پیرو امام حسن عسکریC بودهاند، دربارۀ مقام وی اختلافی ندارند [همگان اورا به این سمت میشناسند]».
4. شیخ طبرسی در کتاب اعلام الوری مینویسد: از جمله سفرا و دربانان [امام زمان] ابوهاشم داود بن قاسم جعفری ... احمد بن اسحاق قمی و... است.[111]
توثیق امام عصرC
احمد بن ادریس از ابومحمد رازی نقل کرده که گفت: من با احمد بن ابیعبداللّهC در محلۀ «عسکر» بودیم که قاصدی از جانب امام زمانC آمد و گفت: احمد بن اسحاق اشعری و ابراهیم بن محمد همدانی و احمد بن حمزة بن الیسع، همه، نزد ما از موثقان هستند.[112]
توقیع حضرت بقیةاللّهC
همان طور که از کلام شیخ طوسی استفاده شد، احمد بن اسحاق به واسطۀ یکی از نواب اربعه با امام زمانC مکاتباتی داشته، و از طرف آن حضرت نامهها و جوابیههایی به او میرسیده که از آنها به «توقیع» تعبیر میکنند. اکنون برای نمونه توقیع زیر به نظر خوانندگان میرسد:
شیخالطائفه (شیخ طوسی) در کتاب الغیبة از جماعتی از علما و آنها از تلعکبری و او از احمد بن اسحاق; روایت کرده که گفت: [احمد] یکی از شیعیان به نزد من آمد و گفت: جعفر بن علی [جعفر کذّاب] نامهای به وی نوشته و خود را امام زمان دانسته و ادعا نموده که امام بعد از پدرم، من هستم، و علم حلال و حرام و آنچه مورد احتیاج مردم است و سایر علوم همه و همه نزد من است.
احمد بن اسحاق گفت: وقتی نامه را خواندم مکتوبی در این خصوص به ناحیه مقدسۀ حضرت صاحبالامرC نوشته و نامۀ جعفر را ضمیمه نمودم و ارسال داشتم، سپس جواب آن بدینگونه از ناحیۀ مقدسه حضرت صادر شد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم. خداوند تو را پاینده بدارد. مکتوب تو و نامهای که در داخل آن گذارده بودی به من رسید و از تمام مضمون آن به اختلاف الفاظش و خطاهای چندی که در آن روی داده است، مطلع گشتم!
اگر به دقت در آن مینگریستی تو نیز متوجه برخی از آنچه من از آن نامه فهمیدم میشدی. خداوند بیشریک و پرورش دهندۀ موجودات را بر نیکی، که دربارۀ ما نموده و فضیلتی که به ما داده است سپاسگزارم که همیشه حق را کامل میگرداند و باطل را از میان میبرد. او بر آنچه من اکنون میگویم گواه است و در روز قیامت که جای تردید نیست، وقتی در پیشگاه ذات الهی اجتماع نمودیم و از آنچه ما دربارۀ آن اختلاف داریم سؤال کرد گواهی به صدق گفتار من خواهد داد.
آنچه میخواهم بگویم این است که خداوند صاحب این نامه [جعفر کذّاب] را نه بر کسی که نامه به او نوشته و نه بر تو و نه بر هیچیک از مخلوق امام مفترضالطاعه قرار نداده و اطاعت و پیمان او را بر هیچکس لازم ندانسته است. به زودی پیمانی را برای شما روشن میکنم که به خواست خدا بدان اکتفا کنید.
ای احمد بن اسحاق! خدا تو را رحمت کند، خداوند بندگانش را بیهوده نیافریده و سرنوشت آنها را مهمل نگذارده، بلکه با قدرت کاملۀ خود آفریده و به آنها چشم و گوش و دل و فکر عطا فرموده. آنگاه پیغمبران را به منظور بشارت به عدل خداوند و ترساندن آنها از نافرمانی الهی به سوی آنان فرستاد تا آنها را به اطاعت او وادارند و از معصیتش نهی کنند، و آنچه را آنها از امر خداوند و دینشان نمیدانند به آنها بفهمانند.
سپس به واسطۀ فضل و دلایل آشکار و براهین روشن و علایم غالبه، کتابهایی بر آنها نازل فرمود و فرشتگان را به سوی آنها فرستاد، تا آنها میان خدا و پیغمبران واسطه و فرمانبردار باشند.
یکی را خلیل و دوست خود گردانید و آتش را بر وی گلستان کرد و دیگری را مخاطب خود ساخت و با وی سخن گفت و عصایش را اژدهای آشکاری گردانید و دیگری به اذن پروردگار مرده را زنده میکرد، و هم با اجازۀ او افراد لال و پیس را شفا میداد.
دیگری را منطقالطیر موهبت کرد و سلطنت بر همه چیز داد. آنگاه محمد را به عنوان رحمتی برای جهانیان برانگیخت و نعمت خود را به و اسطۀ طلوع او بر مردم تمام کرد و طومار نبوت را با وجود مبارکش مهر نمود، و او را به سوی همۀ مردم فرستاد و از راستگویی او آیات و علامات آشکار خود را ظاهر ساخت و سپس در حالی که وی پسندیده و نیکبخت بود، قبض روح کرد.
آنگاه خداوند منصب خلافت او را برای برادر و پسر عمو و جانشین و وارث او علی بن ابی طالبC و بعد از او برای جانشینان وی که از نسل او بودند، یکی پس از دیگری قرار داد، تا دین خود را به وسیلۀ آنان زنده گرداند و نور خود را کامل کند و میان آنها و برادران و اولاد عموی آنها و مردم طبقه پایین از کسان وی فرق آشکاری گذاشت تا بدان وسیله حجت خدا از افراد عادی و پیشوا از پیرو شناخته شود، زیرا خداوند، امام و حجت خود را از ارتکاب گناهان حفظ کرده و از عیبها پیراسته گردانیده، و از پلیدیها پاکیزه نموده، و از شبهات منزّه گردانیده است و آنها را خزینهدار علم و امین حکمت و محل سرّ خود قرار داده و با دلایل، تأیید فرموده است. اگر جز این بود مردم همه یکسان بودند، و هر بیسر و پایی دعوی «امر اللّه» و معصیت خدایی میکرد، و دیگر حق از باطل و عالم از جاهل امتیاز نمییافت.
این مفسد باطل [جعفر کذّاب] که بر خداوند دروغ بسته و ادعای امامت دارد نمیدانم به چه چیز خود نظر داشته است؟!
اگر به فقه و دانایی در احکام دین خدا نظر داشته، به خدا قسم او نمیتواند حلال را از حرام تشخیص بدهد و میان صواب و خطا فرق بگذارد.
و اگر به علم خود میبالیده، او قادر نیست حق را از باطل جدا سازد و «محکم» را از «متشابه» تشخیص دهد، و حتی از حدود نماز و وقت [وجوب و استحباب] آن اصلاً اطلاع ندارد.
اگر او به تقوا و پرهیزکاری خود اطمینان داشته است، خداوند گواه است که او چهل روز نماز واجبش را ترک کرد، به این منظور که با ترک نماز بتواند شعبده بازی یاد بگیرد! شاید خبر آن به شما رسیده باشد، ظرفهای شراب او را همه کس دیده است. علاوه بر اینها آثار و علایم نافرمانی وی از امر و نهی الهی مشهود و ثابت است.
اگر ادعای وی مبتنی بر معجزه است، معجزه خود را بیاورد و نشان دهد و اگر حجتی دارد آن را اقامه کند و چنانچه دلیلی دارد ذکر کند!
قال اللّه تعالی فی کتابه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حم(١)تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (٢)مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمًّى وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ (٣)قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ اِئْتُونِي بِكِتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (٤)وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (٥)وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ (٦)؛[113] این کتابی است که از جانب خداوند مقتدر حکیم نازل شده، ما آسمانها و زمین و آنچه را که در بین آسمانها و زمین است جز به حق و مدتی که نام برده شد نیافریدیم و آنها که کافر شدند، از آنچه که آنها را ترسانیدند دوری گزینند. به آنها بگو به من نشان دهید که آنها را غیر از خدای یگانه میخوانند چه چیز از زمین را آفریدهاند؟! مگر در خلقت آسمانها شرکت داشتهاند. کتابی را که پیش از این قرآن آمده باشد [و در آن نوشته باشد که آنها در خلقت آسمانها دخالت داشتهاند] و یا علامتی که موجب یقین به این معنا باشد، اگر راستگو هستید بیاورید. کیست گمراهتر از کسی که خدای یگانه را میخواند و تا روز قیامت دعایش مستجاب نمیشود؟! و آن خدایان باطل از اینکه آنها را میخوانند، غافلاند وقتی که این مردم برانگیخته شدند همین خدایان دشمن آنها خواهند بود و عبادت آنها را انکار خواهند کرد.
ای احمد بن اسحاق! خداوند توفیقات تو را افزون کند و آنچه را که گفتم از این زورگو (جعفر کذّاب) بپرس و او را بدین گونه امتحان کن و یک آيۀ قرآن را از وی بپرس که تفسیر کند، و یا از یک نماز واجبی سؤال کن تا حدود آن و واجبات آن را بیان نماید، و به خوبی به ارزش او پی ببری و نقص وی بر تو آشکار گردد، حساب او با خداست و خداوند حق را برای اهلش حفظ کند و در جای خود قرار دهد. به علاوه خداوند جز در حسن و حسینH امامت را در هیچ دو برادری قرار نداده است. هرگاه خداوند به ما اجازه دهد که سخن بگوییم آن وقت حق آشکار و باطل از میان میرود و تردید نیز برطرف میشود. من شائق الطاف خداوند و مرحمت او هستم. حسبنا اللّه و نعم الوکیل و صلی اللّه علی محمد و آله.[114]
احمد در حیات امام عسکریC وفات یافت؟
ظواهر برخی اخبار دلالت میکند که احمد بن اسحاق در سفری که در سامرا خدمت امام حسن عسکریC رسید، در بازگشت آن سفر در شهر «حلوان»[115] وفات یافت و در آن جا مدفون شد.
لازمه این ظواهر آن است که احمد در زمان امام یازدهم فوت کرده و زمان امامت حضرت مهدیC را درک نکرده باشد.
مطالبی که بر موضوع یاد شده دلالت دارد: بعضی جملات خبر سعد بن عبداللّه است که در باب مرجعیت علمی احمد بن اسحاق بود بخشی از آن گذشت و اکنون مطلب مورد بحث را در ادامه این روایت پی میگیریم:
سعد گوید: روز آخر که خواستیم با حضرت [عسکری] وداع کنیم وقتی من به خدمت حضرت رسیدم، احمد بن اسحاق در مقابل حضرت ایستاد و عرض کرد، یابن رسول اللّه، وقت حرکت ما نزدیک شده و اندوه ما زیاد است، ما از خداوند مسئلت میداریم که رحمت خود را بر جدت محمد مصطفی، و پدرت علی مرتضی، و مادرت سیدۀ نساء و بر دو آقای اهل بهشت عمو و پدرت و ائمه طاهرین بعد از آنها، پدران بزرگوارت وجود اقدست و فرزند عزیزت، پیدرپی نازل کند، و امیدواریم که پیوسته خداوند با عظمت، شما را بالا ببرد و دشمنت را ذلیل کند و این سفر را آخرین زیارت من قرار ندهد.
احمد که این جملات را بر زبان جاری کرد چشمان حضرت پر از اشک شد، به طوری که قطرات آن بر رخسار مبارکش جاری گردید.
آنگاه فرمود: ای پسر اسحاق! در این دعا اصرار مکن که در مراجعت به لقای پروردگار نائل شوی؛ «فَاِنّکَ ملاق اللّه فی صَدرک او فی سَفرک». از شنیدن این کلمات احمد افتاد و غش کرد. وقتی که به هوش آمد عرض کرد: آقا! شما را به خدا و به جدت قسم میدهم که مرا به پارچهای مفتخر کنید که آن را کفن خود کنم.
حضرت دست زیر فرش برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: این را بگیر و جز این خرج مکن، و آنچه خواستی [کفن] از دست نخواهی داد، زیرا خداوند پاداش کسانی را که اعمال نیک کنند ضایع نخواهد کرد.
از خدمت حضرت مرخص شدیم و از سامرا بیرون آمده به طرف قم به راه افتادیم، چون سه فرسخی شهر حلوان رسیدیم. احمد بن اسحاق تب کرد. سخت مریض شد، به طوری که از بهبودی خود مأیوس گشت.
موقعی که به حلوان رسیدیم در یکی از کاروانسراها منزل کردیم. احمد بن اسحاق مردی از همشهریان خود را که ساکن آن جا بود طلبید و سپس گفت: امشب از اطراف من متفرق شوید و مرا تنها بگذارید و ما هم از او دور شدیم و هر کدام به خوابگاه خود رفتیم.
نزدیکیهای صبح چشم گشودم. کافور، خادم امام عسکریC را دیدم که روبهروی من ایستاده و میگوید: خداوند عزای شما را نیکو گرداند و به عوض مصیبتی که به شما رسیده پاداش نیک عطا فرماید. ما از غسل و کفن و دفن همسفر شما فارغ شدیم و برخیزید و او را دفن کنید که او در نزد آقای شما مقام بزرگی دارد. سپس از نظر غایب گردید.
ما بر بالین احمد بن اسحاق جمع شدیم و به گریه و زاری پرداختیم تا آنکه او را دفن نمودیم[116].
این قسمت از خبر سعد بن عبداللّه که مطالب سودمندی را در بر دارد با بقیه خبر در کتاب کمالالدین شیخ صدوق نقل شده و با توجه به اینکه شیخ صدوق در حدود ده سال بعد از احمد بن اسحاق متولد شده بسیار بعید به نظر میرسد که سند و مدرکی نداشته باشد و با اطلاعات جامعی که مرحوم صدوق در علم رجال داشته خیلی مشکل است که آن را بدون اصل نقل کرده باشد، خصوصاً در کتاب کمالالدین که روایات محکم و متقن ضبط شده و از اخبار ضعیف خودداری کرده است.
نکاتی جالب
وقتی که اصل صدور خبر تا اندازهای محرز شود نکاتی قابل مطرح شده است:
1. از این عبارت امام «ای پسر اسحاق! این پولها را جمع کن و به صاحبانشان برسان و یا سفارش کن که دیگری به آنها برساند» میتوان استفاده کرد که تو به قم نمیرسی و این اشیاء را به امانت به دیگری سپار که به صاحبانشان برساند.
2. از فرمایش امام «فانّک ملاق اللّه فی سفرک» ظاهر میشود که این سفر آخرین سفر اوست و در مراجعت، به عالم جاودانی خواهد شتافت.
3. گفتۀ سعد: «چون به سه فرسخی حلوان رسیدیم، احمد تب کرد...» ظاهر است در اینکه در بازگشت از همان سفری بوده که خدمت امام عسکری رسیده، برای اینکه دنبال آن نقل شده است.
4. کلام سعد: «در نزدیکیهای صبح کافور خادم امام حسن عسکری را دیدم» ظاهر در این است که کافور به امر حضرت عسکری و در حیات آن حضرت آمده باشد.
5. آمدن کافور برای تغسیل و تکفین طبق وعده قبلی امام بوده و همین طور هم شد. این هم تأیید است که احمد در سفر آخر سامرا در زمان امام عسکریC از دنیا رفته است.
حیات احمد در زمان امامت حضرت حجتC
گرچه ظواهری از خبر سعد بن عبداللّه دلالت داشت که احمد بن اسحاق در زمان حیات امام حسن عسکریC فوت نموده لیکن مطالب و ادلۀ دیگری هم وجود دارد که احمد در زمان امامت حضرت قائم بعد از امام عسکریH زنده بوده است.
و این مطالب سبب شد که عدهای را به تحقیق و تدبر در خبر سعد بن عبداللّه وادار نموده و سنجشی بین این خبر و ادله دیگر بنمایند و توافقی بین آنها ایجاد کنند.
اکنون برای اطلاع، ادلۀ طرف مقابل ملاحظه میشود:
1. جماعتی از هارون بن موسی از محمد بن همام از عبداللّه بن جعفر حمیری روایت نمودهاند که بعد از رحلت امام حسن عسکریC سالی به عزم حج بیتاللّه در بغداد به خانۀ احمد بن اسحاق رفتیم و دیدیم عثمان بن سعید عمری نزد وی است.
من به عثمان گفتم: این شیخ [اشاره به احمد بن اسحاق] که نزد ما ثقهای پسندیده است، دربارۀ شما چنین و چنان میگوید سپس حدیث گذشته را که دربارۀ مقام والای او رسیده بود بازگو کردم.[117]
2. گفتار و معرفی بزرگانی مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و صاحب ربیعالشیعه و علامه مجلسی دلیل است که او در زمان امام زنده بوده، برای اینکه او را وکیل و نایب حضرت حجتC خواندهاند.
3. نوشته نجمالثاقب در باب ششم کتاب خود به نقل از دلائلالامامه طبری دلیل مناسبی است.
4. شیخ ابوجعفر محمد بن جریر طبری در دلائلالامامه خود گفته است که احمد بن اسحاق اشعری شیخ صدیقی است. او وکیل ابومحمدC بود، چون ابومحمد [امام عسکری] به کرامت خدای تعالی رسید. او مقیم بر وکالت خود از جانب مولای ما صاحبالزمانC شد و توقیعات آن جناب به او میرسید و اموال از جمیع نواحی به سوی او حمل میشد که در آن جا مال مولای ما بود، پس آنها را میگرفت، تا آنکه رخصت خواست که به قم رود. اجازۀ رفتن صادر شد، ولی مرقوم رفته بود که به قم نمیرسد و مریض شده در راه وفات میکند. پس مریض شد و در حلوان وفات کرد و در آن جا مدفون گردید و مولای ما [صاحبالزمان] پس از فوت احمد بن اسحاق مدتی در سامرا تشریف داشتند و آنگاه غایب شدند.[118]
محمد تقی نوری طبرسی، صاحب نجمالثاقب گوید:
احمد بن اسحاق، از بزرگان و اصحاب ائمهF و صاحب مراتب عالی در نزد ایشان و از وکلای معروفین بوده و کیفیت وفات او به نحو دیگر ذکر شده که در حیات حضرت عسکریC بوده... و «حلوان» همین سرپل ذهاب معروف است که در راه کرمانشاهان به بغداد است و قبر آن معظم در نزدیک رودخانۀ آن قریه است، به فاصلۀ هزار قدم تقریباً از طرف جنوب، و بر آن قبر بنای محقری است خراب و از بیهمّتی و بیمعرفتی اهل ثروت آن اهالی بلکه کرمانشاه و مترددین است که چنین بی نام و نشان مانده و از هزار نفر زوّار یکی به زیارت آن بزرگوار نمیرود با آنکه کسی که امامC خادم خود را به طیالارض با کفن به تجهیز او فرستاد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا نمود، و سالها وکیل آن جناب در آن ناحیه بود. بیشتر و بهتر از این باید با او رفتار کرد و قبرش را مزار معتبری باید قرار داد که از برکت صاحب قبر و به واسطۀ او به فیضهای الهیه برسند.
5. توقیعاتی که از طرف امام زمانC دربارۀ احمد بن اسحاق صادر شد که در گذشته مطالعه گردید، دلیل واضحی است که وی در زمان امامت آن حضرت حیات داشته است.
6. نقل کردن سعد بن عبداللّه توقیع گذشته را از احمد بن اسحاق دلیل است که به شهادت همین سعد، احمد پس از امام عسکری حیات داشته و از ناحیۀ مقدس حضرت حجت، توقیع برای او صادر شده است.
7. شیخ کشی در کتاب رجال خود نوشته: ابوعبداللّه بلخی نامهای به من نوشت و از حسین بن روح نام برد و نوشت که احمد بن اسحاق قمی نامهای به او نوشته و اجازۀ رفتن به حج خواسته است. حسین بن روح از جانب امام به وی اجازه داد و پارچهای هم برای او فرستاده، احمد بن اسحاق وقتی آن را دید گفت: این خبر مرگ من است. اتفاقاً هم در بازگشت از سفر حج در حلوان درگذشت[119].
اکنون با توجه به مضامین روایات و اخباری که نقل شد و با ملاحظۀ اختلافاتی که در آنها مشهود است لازم است برای حل این مطلب دقت بیشتری مبذول شود.
تحلیل ادله
ابتدا تحقیقات مترجم گرامی جلد سیزدهم بحار (مهدی موعود) تقدیم حضور میشود:
«با در نظر گرفتن این جهات میتوان گفت: در نقل حدیث مفصل سعد بن عبداللّه که بعضی به سبب زنده بودن احمد بن اسحاق بعد از حضرت عسکریC آن را ساختگی و خلاف واقع پنداشتهاند، اشتباه و خلطی روی داده باشد. به این معنا که حضرت امام حسن عسکریC هنگام وداع احمد بن اسحاق که عرض کرده بود: امیدوارم خداوند این سفر را آخرین زیارت من قرار ندهد فرمود: ای احمد بن اسحاق!... و با شنیدن آن احمد نقش بر زمین شد و غش کرد.
حضرت از مرگ خود خبر داده بود، نه وفات احمد بن اسحاق، و بیهوش شدن احمد هم با آن مقام علمی و معنوی، به جهت اطلاع از مرگ حضرت بوده، نه مردن خویش و تقاضای کفن هم برای این بوده که میدانسته دیگر حضرت را نمیبیند. به نظر میرسد که داستان تا همین جا ختم شود ولی راوی یا کاتب دنبالۀ آن را به عنوان پایان کار احمد بن اسحاق از راوی دیگر نقل کرده و به این داستان متصل نموده است. البته احتمال این هم میرود که سعد بن عبداللّه دو سفر با احمد بن اسحاق به سامرا رفته باشد: یکی در زمان حضرت عسکری که شرح آن به تفصیل گذشت و دیگری بعد از رحلت امام عسکریC.[120]
جواب ادله
به هر حال میتوان گفت که ظاهر عبارت اول (پولها را به دیگری سپار) ممکن است برای این معنا باشد که حضرت نخواستهاند فقط یک راه و آن هم رفتن به قم را برای او تعیین کرده باشند، بلکه راه دیگری را هم تکلیف نموده باشد، یعنی در صورتی که مایل به اقامت در نزد ما هستی، این امانت مردم را به دیگری سپار که زودتر به صاحبش برساند.
دلیل دوم
ممکن است عبارت «فانی ملاق اللّه» بوده یعنی تا مرتبه دیگری که تو مراجعت و اصدار میکنی مرا نمیبینی و من خدای را ملاقات کرده باشم.
دلیل سوم
ممکن است این دلیل را حمل کنیم برای اینکه در سفر دیگری بوده که احمد و سعد با هم از سامرا برمیگشتهاند و راوی یا کاتب اشتباهاً این عبارات را به پی این خبر نقل کرده و موافق با گفتار نجمالثاقب هم هست که این سفر وفات در زمان امام زمانC یعنی بعد از امام عسکریC بوده، خصوصاً که سعد بن عبداللّه توقیع حضرت حجت را از احمد بن اسحاق نقل میکند، دلیل است که در نزد او هم احمد بن اسحاق پس از امام یازدهم حیات داشته است.
دلیل چهارم
ممکن است کافور در عالم خیال نبوده، بلکه در عالم واقع و بیداری آمده باشد، ولی این کافور خادم پس از پدر به فرزندش حجت خدا تعلق داشته و طبق دستور آن حضرت این عمل را انجام داده است، نه امام عسکریC.
تأیید پنجم
ممکن است که وعدۀ امام به وسیلۀ نور دیدهاش که در واقع نور واحدند محقق شده باشد و امام عصرC کافور را برای تحقق وعدۀ پدر ارسال داشته یا اینکه (طبق نوشته رجال کشی) خود حضرت، کفن برای احمد فرستاده و احمد خبر مرگ خود را فهمیده باشد.
موقعیت اجتماعی احمد بن اسحاق
علاوه بر مرجعیت علمی و دینی، احمد بن اسحاق در بین عموم طبقات اجتماع محترم بوده و مسئولیتهای اجتماعی حساسی را در اختیار داشته است.
زمانی امور حکومت و فرمانداری شهر قم، و روزگاری ریاست حجاج و دورانی تولیت اوقاف قم به عهدۀ وی بوده، و احمد با کاردانی و رسیدگی به امور اوقاف، وضع را طوری منظم کرد که سادات و اولاد پیغمبر از این زمان به طرف قم رهسپار شدند و محل امن و امانی برای خود یافتند و از احمد بن اسحاق مصارف خود را دریافت میداشتند.
داستان جالب
برای تأیید مراتب یاد شده، مناسب است به قصه زیبای زیر اشاره کنیم:
اول کسی که از سادات حسینی به قم آمد، ابوالحسن حسین بن ]حسن بن جعفر بن[ محمد بن اسماعیل بن جعفر صادقC بوده... از مشایخ قم روایت است که ابوالحسن شرب آشکار کردی. روزی قصد سرای احمد بن اسحاق اشعری کرد، به سبب حاجتی که او را بود، و احمد در قم وکیل وقت بود. چون ابوالحسن به نزدیک سرای احمد رسید، احمد او را راه نداد و از صحبت خود منع کرد. ابوالحسن ملول و غمگین به منزل خود مراجعت نمود.
بعد از آن احمد بن اسحاق قصد خانۀ کعبه کرد، چون به سرمن رأی [سامرا] رسید، خواست که به حضرت وارد شود و امام عسکریC را زیارت کند.
چون برسید، دستوری خواست. امام او را اجازۀ دخول نداد و او را از صحبت خود منع کرد. احمد متحیّر شد و نمیدانست که به چه سبب او را منع میکند. احمد بسیار سر بر آستانه نهاد و بسیار گریست و گفت: ای نور دیدۀ هر دو عالم و ای برگزیدۀ اولاد آدم! چه بیادبی از من صادر شده است که مرا به حضرت خود راه نمیدهی؟! امام او را اجازه داد و داخل شد و به او فرمود:
ای احمد! یاد داری که فرزندزادۀ ما ابوالحسن در شهر قم به در خانۀ تو آمد و تو او را راه ندادی؟ احمد بگریست و سوگند خورد که من او را از صحبت خود منع نکردم، الّا از برای آنکه او ترک شرب خمر کند و از آن توبه نماید.
امام گفت: ای احمد راست گفتی و لیکن باید حق سادات علویه بشناسی و ایشان را حرمت داری، در هر حال که باشند[121] و به نظر حقارت در ایشان نظر نکنی که گرفتار شوی و گناهکار گردی.
چون احمد بن اسحاق به قم مراجعت نمود، سیدابوالحسن در صحبت جمعی بسیار از مردم به دیدن او رفت. چون نظر احمد بر سیّد ابوالحسن افتاد، از جای خود برجست و به پیش او دوید و بسیار اعزاز و اکرام کرد تا او را در صدر بنشاند.
ابوالحسن این حالت را از احمد عجیب و غریب دانست، از او سؤال کرد که در این مدت هرگز چنین لطف و ترحیب دربارۀ من نکردی، موجب چیست؟!
احمد قصۀ رفتن خود را به منزل امام عسکری و منع آن حضرت را از او باز گفت. چون ابوالحسن این قصه شنید بسیار گریست و گفت: امام که تا بدین حد مرا محترم میدارد روا نباشد که من به غیر از رضای خدا عملی انجام دهم. پس توبه کرد و به درگاه حق رجوع نمود... و برخاست به منزل خود باز گردید و آلات شرب شکست و در مسجد معتکف شد تا وقتی که وفات یافت[122].
آرامگاه احمد بن اسحاق
تاریخ نشان میدهد که در گذشته هم قبر احمد بن اسحاق مورد توجه بوده و مسلمین و شیعیان به زیارت او میرفتهاند و عمارت کوچکی قبر او را سایه میافکنده است.[123] امروزه هم مقبرۀ وی مورد احترام و توجه تمام طبقات و مذاهب گوناگون است و ساکنان سر پل ذهاب، از همۀ ادیان او را به دیدۀ احترام مینگرند.
ولی با تحقیقاتی که به عمل آمد مقبرۀ وی قبل از بنای فعلی دارای سه اتاق کوچک 3×3 متر بوده که در عمق 50/1 متری زمین قرار داشت و زائران با گذشتن از سه پله وارد مقبره میشدند و آن گودی موقعیت قبلی سطح زمین را در دوازده قرن قبل نمایان میساخت، ولی متأسفانه آن موقعیت از دست رفته و سطح فعلی مقبره یک متر و نیم تا دو متر از سطح اولی مرتفعتر شده است.
این سه اتاق مذکور که دو عدد آنها در طرف شمال به مساوی یکدیگر قرار داشتند یک پله گود از صحن زمین پایینتر بود و عمارت سومی که در طرف قبلۀ این دو عمارت قرار داشت دو پله از آن گودتر بود، و قبر احمد در آن قرار داشت. این عمل دلیل است که به واسطۀ دفن اموات در اطراف قبر، زمین مرتفع شده و قبر به حالت اولی باقی مانده است و زمانهایی گذشته و دو عمارت دیگر بر آن اضافه شده که در این زمان سطح زمین بالاتر آمده است. برای اینکه عوام خاک ریختن روی قبر را جایز نمیدانستند؛ صورت اولیه او را باقی گذارده، دو اتاق بعدی را در سطح فعلی آن ساختهاند که به مرور زمان سطح اطراف آن هم بالا آمده و به صورت یک پله گود درآمده است.
در طرف جنوب و مغرب این عمارت، محوطه 20×20 متر سنگچین شده بود که به صورت صحن حیاط آرامگاه قرار داشت که هنوز آثاری از آن در قسمت جنوب مشاهده میشود.
ساختمان فعلی مقبره
در سالهای 36- 1335 ش. جناب آقای ابوالمعالی، امام جمعه سر پل ذهاب، به فکر پایهگذاری بنای رفیع و آبرومندی بر قبر احمد بن اسحاق افتاد و کمکم از فکر به مرحلۀ عمل درآمد و با درخواست کمک از اهالی سرپلذهاب و سایر شهرستانها مبلغی تهیه و شروع به کار شد.
در اولین مرتبه نقشهای شبیه ساختمان حضرت شاه عبدالعظیمC ترسیم کرد و با همت بلندی که داشت این نقشه را پیاده نمود و تهریزی و زیرسازی آن را آغاز کرد و با مخارج زیادی به نحو کامل آن را بالا آورد و همسطح زمین نمود که اکنون هم سنگهای تراش نصب شده در طرف مشرق نمایان است.
چون در این پایه ریزی و زیرسازی مبالغ زیادی مصرف گردید و ساختمان و بنایی هم خودنمایی نکرد مردم عوام از گوشه و کنار صدا بلند کردند و از اطراف هم کمکها قطع گردید (آن طور که مشهور است) کار به جایی رسید که مشارالیه پایهگذاری همسطح زمین و ساختمان را نیمه تمام گذارده و برای همیشه این شهرستان را ترک گفت.
مدتی تعطیل بود و بالاخره از طرف کرمانشاه شخص خیّری پیشقدم شد و تصمیم گرفت که این بنای نیمه تمام را تکمیل کند. تصمیمات این شخص در مؤمنان جنب و جوشی افکند و رقابتی در گرفت و همت نمودند و از گوشه و کنار به جمعآوری وجوه کوشش کردند و عملیات بنایی را دوباره شروع کردند.
نقشه و طرح اولی رها شد و طرح تازهای در محیط کوچکتری ریختند و مشغول فعالیت شدند و با بودجه کمتری که بالغ بر 34000 تومان شد آن را به پایان رسانده، به صورت فعلی درآوردند.
ساختمانی که اکنون به پایان رسیده از دو قسمت تشکیل شده که عبارتند از:
قسمت اول
این قسمت عبارت است از یک ایوان در طرف شمال که درب ورودی در آن قرار گرفته (مساحت 75/2×3 متر)، و از ایوان وارد رواقی میشود به مساحت هر طرف 5/1×10 متر چهار طرف مقبره ساخته شده است.
در وسط این چهار رواق، مقبره قرار گرفته که اتاق هشت گوشهای است و قطر آن 80/4 متر است، و سقف گردپوشی شبیه گنبد روی آن قرار گرفته که ارتفاع آن 9 متر است که اکنون از خارج با سیمان محکم شده و امید است به زودی کاشی کاری آن شروع شود.
در وسط این مقبره، ضریحی فلزی به ارتفاع یک متر و طول 2×1 متر روی قبر نصب شده است.
در چهار طرف این مقبره درهایی به خارج باز شده که از نظر تهویه بسیار مطبوع و دلپذیر است و در ایام بهار و تابستان که بیابانهای اطراف سبز و خرم است جای باصفایی است، چون در محل مرتفعی قرار گرفته و اراضی اطراف آن مزروعی و منظرۀ دلپذیری دارد.
قسمت دوم
این ساختمان عبارت است از یک سالن 5/7×6 متر که در طرف قبلۀ مقبره قرار گرفته و در طرف مشرق و مغرب آن سه عمارت تو در تو ساخته شده است که دریچههای بزرگی به طرف خارج نصب شده و بر صفا و طراوت این ساختمان میافزاید، زیرا جلوی آن باز و چشمانداز زیادی دارد. مساحت این سه اطاق روی هم 8×9 متر است که قسمت شرقی مورد استفاده زائران، و قسمت مغرب مخصوص زندگی خادم مقبره است و روی هم مجموع این ساختمان سیصد مترمربع میباشد.
امید است کسانی که تمکّن دارند در کاشیکاری سقف و ایوان آن همکاری نموده با کمک به ساختمان مقبرۀ این مرد پاک، ارادت قلبی خود را به خاندان ولی عصرC اظهار دارند.
احتیاجات این مقبره
نیاز مقبره، تسطیح و نردهکشی صحن آن وکاشیکاری گنبد و ایوان است. تهیه یک تابلو نئون برای بالای گنبد که خواندن آن از پانصد متری مقبره برای عابران جاده کرمانشاه، بغداد آسان باشد تا هم به مقبره توجهی شود و هم عابران با خواندن فاتحهای به ثوابی نائل شوند. تابلو چنین باشد:
مقبره سفیر حضرت صاحبالزمانC
احمد بن اسحاق قمی
موقعیت سرپل ذهاب
برای اینکه خوانندگان با دورنمایی از موقعیت گذشته و حال این شهرستان آشنا شوند به نحو بسیار اختصار، چند جملهای بیان میکنیم.
آن طور که تاریخ نشان میدهد در دوران ابتدایی اسلام، در این ناحیه شهر بزرگی به نام «حلوان» وجود داشته که مانند کوفه و بغداد از شهرهای آباد زمان به شمار میرفته است.
عدهای گفتهاند که این شهر را یکی از پادشاهان بزرگ به نام «حلوان بن الحاف بن قضاعه» ساخته و به نام خود نامیده است.
عدهای از محققان حلوان و الوند را از یک مادۀ لفظی دانسته و معتقدند که اسم این شهر الوند بوده، و رودی که از وسط آن میگذشته به نام آن شهر یعنی «الوند» نامیده شده است، ولی این لفظ در زبان عربی معرّب شده و در السنۀ اعراب، حلوان تلفّظ شده است، خصوصاً که الآن هم در لهجه و تلفظ کُردی، الوند و حلوان قریبالمخرج است.
مسلمین، این شهر را که جزء کشور ایران بوده، در سال 19 یا 16 هجری قمری به وسیلۀ سپاهیانیکه به فرماندهی «جریر بن عبداللّه» بود فتح کردند و بدون قتل و خونریزی و غارت و چپاول مردم را امان داده، به طرف دینور حرکت نمودند.
آن شهرستان رو به خرابی نهاد (شاید کشتار بیرحمانه مالاریا سبب ویرانی شده باشد) و جز عدۀ قلیلی در اطراف رود کسی باقی نماند، خصوصاً در حملات و آتشسوزی سلجوقیان که این شهر را به آتش کشیدند، نامش از صفحات جغرافیا محو گشت.
در منطقۀ شمال غربی این ناحیه، آبادیهایی است که در گذشته و حال به نام ذهاب خوانده میشده است. عدهای از اهالی این ناحیه بر رود الوند برای عبور ومرور قوافل و کاروانیان پلی بستند و آن به نام پل ذهاب معروف شد. و چون عبور قوافل از پل همراه با برخورد به آب بود در این محل منزل میکردند و کاروانسرا و چاپارخانه تشکیل دادند و کمکم به نام «سرپل ذهاب»[124] معروف گردید. عدهای به صورت مختصر زراعت نموده، تعدادی از رفت و آمد قوافل استفاده میکردند، ولی بر اثر خرابی آب و هوا و پشههای مالاریا قابل سکونت نبود، خصوصاً که آب رود الوند آلوده به مالاریا بود.
از مدتی که عدهای از آب چاه استفاده کردند سلامتی بیشتری به دست آمد، خصوصاً با ریشهکنی مالاریا، اکنون آب و هوای معتدل و مناسبی دارد و مردم هم سلامت نسبی را دارند.
اکنون کلیاتی از خصوصیات این شهر[125] که قسمتی از آن از شهردار محترم این شهرستان استفاده شده است در اختیار خوانندگان گذارده میشود.
1. خیابان: در این شهر سه خیابان اصلی که مجموعاً به طول تقریبی 1300 متر است وجود دارد، و در سرتا سر این شهرستان کشیده شده است.
دو خیابان فرعی دارد که یکی به طول 180 و عرض 8 متر و دیگری به نام «میراحمد» (احمد بن اسحاق) به طول 120 و عرض 9 متر که از ابتدای امسال شروع به آسفالت شده، به زودی هر پنج خیابان آسفالت میگردد.
2. پارک شهر: در سال 1345 ش. در زمینی به مساحت 25000 متر اولین کلنگ آن زده شد و تعدادی درخت غرس و اکنون مشغول ساختن دیوارهای آن هستند.
3. شهرداری: در سال 1329 ش. شهرداری تأسیس گردید و اکنون 18 نفر کارمند و با درآمد متوسط سالانه 000/200 ریال وظائف خود را انجام ميدهند و تاکنون، کشتارگاه، غسالخانه، ساختمان شهرداری، بنای تجدید پل، احداث سیلبند، از عملیات انجام شده شهرداری است.
4. بخشداری: امور اداری این محل به وسیلۀ بخشداری اداره میشود.
5. ادارات دولتی: الف. شهربانی. (تأْسیس، 1337ش.) ب. دارایی ج. پست و تلگراف د. ژاندارمری هـ. بهداری. (تأسیس 1305 ش.) با درمانگاه و بیمارستان و سه بانک و یک حمام در سراسر شهر!!! برق این شهر خصوصی وملی است که با قدرت 205 کیلووات در صورتی که درست کار کند شبانهروزی است. تلفن شهری و ارتباط تلفنی خارجی دارد. فاصله با کرمانشاه 125 کیلومتر، تا کرند 25 کیلومتر، تا قصرشیرین 30 کیلومتر.
معابد مذهبی
در این شهرستان دو مسجد وجود دارد که یکی به نام مسجد جامع در سال 1315 ش.، و دیگری به نام مسجد صاحبالزمانC در سال 1345 ش. بنا شده است.
حسینیه: در این شهر دو حسینیه وجود دارد که در سال 1314 ش. ساخته شده است.
خانقاه: خانقاه فرقه نعمتاللّهی در سال 1340 ش. تأسیس و با تحقیقاتی که به عمل آمد جمعاً چهار نفر پیرو دارد.
جمعخانه: محل عبادت طایفهای است که در سال 1330 ش. ساخته شده و این طایفه قریب دو هزار نفرند که در این شهر سکونت دارند.[126]
مساجد سرپل ذهاب
با تحقیقاتی که شد وجود مسجد قدیمی در این شهرستان تأیید نشد، و هیچ علامت و نشانهای از مسجد قدیمی در این شهرستان وجود ندارد، فقط دو مسجد در این شهرستان موجود است که هر دو جدیدالاحداث و تاریخ بنای آن بر همگان روشن است.
1. مسجد جامع: در سال 1315 ش. به همت یکی از شیعیان در کنار رود الوند در قسمت شمال در زمینی به مساحت تقریبی دویست مترمربع پایهگذاری شد که بعداً شبستان کوچکی که به مساحت 9×8 متر بود با سقف خشتی تأسیس وحیاط و صحنی به مساحت 9×9 متر برای آن تعیین و در ورودی آن از طرف خیابان افتتاح گردید.
در سال 1324 ش. سقفهای آن فرو ریخت و سپس با کمک عدهای اطراف آن محصور گردید و از ریختن زبالهها جلوگیری شد.
سال بعد با تبلیغات امام جماعت قصرشیرین، مبلغ هفت هزار ریال جمعآوری و شبستان آن با چوب پوشیده شد و مبلغ شانزده هزار ریال جهت دو قطعه زیلو 8×4 متر به کمک مؤمنان قصرشیرین و سرپل ذهاب خریداری و مفروش شد.
پس از تعمیر مسجد در سال 1325 ش. جناب آقای شیخ عبداللّه فیاضی گلپایگانی که قبلاً امامت نفتشاه را برعهده داشت، به این محل تشریف آورد، و امامت این مسجد را عهدهدار شد و به بیان مسائل دینی و اقامۀ جماعت پرداخت.
در سال 1330 ش. پس از رفتن آقای فیاضی، جناب آقای سیدمحمد ابوالمعالی همدانی عهدهدار امور مذهبی مسجد شده، به همت ایشان مقدمات ساختمان نسبتاً آبرومندی بر قبر احمد بن اسحاق فراهم شد، تا بالاخره پس از رفتن ایشان به همت اهالی سرپل به صورت فعلی درآمد.
در سال 1337 ش. جناب آقای حاج شیخ نوراللّه «ورنوسفادرانی» اصفهانی به این محل تشریف آورد و امامت این مسجد را عهدهدار شد و تاکنون به تبلیغات مذهبی ادامه داده و مشغول انجام دادن وظیفه است.
در سال 1343 ش. عدهای از مؤمنان تصمیم گرفتند که این مسجد را به نحو آبرومندی بنا کنند و آن را وسعت دهند. ابتدا به کمک مؤمنان محترم سرپل ذهاب مبلغی در حدود دوازده هزار تومان مصارف ساختمان اولیه آن گردید و دیوارهای شبستان تا محل طاق بالا آمد و بر اثر نبود وجه، مدتی معوّق و نیمه تمام ماند تا اینکه از بابت سهم امامC یکی از افراد نیکوکار کرمانشاه مبلغ هفتاد و پنج هزار تومان جهت اتمام مسجد صرف شد و مسجد به نحو آبرومندی با مشخصات ذیل بنا گردید.
1. شبستان به مساحت 10×22 متر، و به ارتفاع 5 متر که سقف آن با آجر و تیرآهن، و دیوارهای آن با آجر و ماسه و سنگ ساخته شده است و در جلوی آن ایوانی به عرض سه متر قرار گرفته است.
2. طبقه فوقانی در عقب شبستان به مساحت 7×4 متر برای زنانه ساخته شده است.
3. صحن به مساحت 12×22 متر که در طرف مغرب و شمال آن چهار اتاق جهت قرائتخانه و قهوهخانه و اتاق خادم قرار گرفته و در وسط صحن، حوضی به مساحت 3×5 متر جهت وضو و دو باغچۀ زیبا در قسمت جنوب آن تأسیس شده است.
4. صحن کوچک طرف قبله شبستان مشرف به رود الوند به مساحت 4×8 متر جهت نماز مغرب و عشا در تابستان و ظهر و عصر در زمستان مناسب است.
5. حصار خلوتی در سمت مغرب جهت تطهیر و وضوخانه، در محوطه 10×4 متر با حوضی در وسط آن ساخته شده است.
6. اثاثیۀ مسجد: دو فرد قالی 4×5 متر، و دو قطعه 3×4 متر، و دو قطعه زیلو 4×8 متر، و سه قطعه زیلو 2×1 متر، و یک قطعه زیلو 4×3 متر، و یک بلندگو با دو شیپور، و یک پنکه سقفی، و چراغ، و منبر، و وسائل چایخوری جهت پذیرایی مؤمنان در مجالس سوگواری و جشن اثاثیه مسجد است.
2. مسجد صاحبالزمان: در تاریخ 19 مردادماه 1345 ش. (در زمینی که قبلاً گاراژ بود به مساحت هشتصد مترمربع) اولین کلنگ بنای مسجدی به نام حضرت صاحبالزمان ولی عصر عجلاللّه تعالی فرجهالشریف زده شد و با همت و پشتکاری طایفه شکربیگی که از مؤمنان و ساکنان سرپل ذهاب است ساختمان آن شروع گردید و در مدت کوتاهی برای استفادۀ مؤمنان جهت عبادت و نماز مهیّا گردید.
در روز جمعه 14/11/1345 ش. (کمتر از شش ماه پس از شروع) طبق دعوت اهالی سرپل ذهاب حضرت حجة الاسلام والمسلمین جناب آقای حاج شیخ عبدالجلیل خلیلی که از علمای مشهور کرمانشاهان است با عدهای از مؤمنان، از کرمانشاه تشریف آورده، با اقامۀ جماعت آن را افتتاح فرمودند.
چون این مسجد در جوار قبر احمد بن اسحاق قمی است، ساکنان اطراف آن اکثراً از شیعیان و دوستداران اهلبیت پیغمبرند و چون در کنار جادۀ عبوری کرمانشاه - قصرشیرین قرار گرفته عابران از آن بهرهمند میشوند.
مخارجی که تاکنون خرج تهیه زمین و ساختمان این مسجد شده بالغ بر 000/600 ریال است که قسمت عمدۀ آن را طایفه شکربیگی و بقیه را سایر مؤمنان سرپل ذهاب پرداختهاند.
مشخصات مسجد
1. حدود: در قسمت شرقی خیابان میراحمد (احمد بن اسحاق) واقع شده و درب ورودی از این خیابان باز میشود و تا چهار راه قصر - کرمانشاه - فاصلۀ کمی دارد.
2. شبستان: در قسمت مشرق مسجد، شبستانی به است که دیوارهای آن از آجر و ماسه و سقف آن با آجر و تیرآهن پوشیده شده و سه ستون آهنی در وسط آن قرار گرفته است. درب آهنی هلالی شیشهای 4×3 متر به طرف ایوانی که به عرض سه متر است و در جلوی شبستان قرار دارد باز میشود.
3. اتاق خادم: در طرف شمال شبستان، اتاقی به مساحت 3×3 متر برای قهوهخانه ساخته شده که مورد استفادۀ خادم مسجد است.
4. صحن و حیاط: صحن مسجد به مساحت 20×26 متر و یک حوض به مساحت 3×5 در وسط آن جهت وضو قرار گرفته و به وسیلۀ تلمبه برقی (الکتروپمپ) از چاه آب میشود.
5. محل تطهیر: در قسمت مغرب محل اتاق خادم و مستراح عمومی قرار گفته است.
6. اثاثیه: تعداد 6 فرد زیلوی رنگین که هر یک به مساحت 4×3 متر و یک بلندگو با دو شیپور بزرگ و یک منبر چهارپله فلزی و وسائل چای و قهوهخوری است که برای مجالس عزا و سوگواری و جشن و سرور مذهبی مورد استفاده است و تعمیرات لازمی مانند موزائیک حیاط و اتاق خادم و تأسیس کتابخانه و ساختمانی برای واردان احتیاج دارد که مقدمات بعض آنها شروع شده و به زودی به مرحلۀ عمل درمیآید. انشاءاللّه.
نویسنده از تاریخ هفتم صفرالمظفر سال 1346 در جایگاه امام جماعت مسجد، به ادای وظیفه مشغول شده است.
منابع تألیف و تصحیح
- قرآن کریم
- الاحتجاج
- اختیار معرفة الرجال
- الاستبصار
- الاستیعاب
- اشعریان قم، محمدعلی معلم حبیبآبادی، تصحیح، تحقیق و تحشیه ناصر باقری بیدهندی
- اعلام الوری
- اهلالبیتF به روایت زیدالشهید، ناصر باقری بیدهندی
- بحارالانوار، علامه مجلسی
10. پیشگامان تشیع (تحقیقی در رجال اشعریان)، رضا فرشچیان، انتشارات زائر
11. تاریخ قم: حسن بن محمد بن حسن قمی، ترجمه تاجالدین حسن بن بهاءالدین علی بن حسن بن عبدالملک قمی، تحقیق محمدرضا انصاری قمی، مرکز قمشناسی کتابخانه بزرگ آیت الله العظمی مرعشی نجفی
- تاریخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمی، ترجمه حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی، تصحیح دارالتحقیق آستانه مقدسه قم، 1385
13. تاریخ قم، محمدحسین ناصرالشریعه، تصحیح و مقدمات و تعلیقات و اضافات علی دوانی، تهران، انتشارات رهنمون، 1383
14. تاریخ مذهبی قم، علی اصغر فقیهی، قم ،انتشارات زائر، 1378.
15. تقویم البلدان
16. تهذیبالاحکام
17. جامعالرواة
18. الخلاصة
19. دیوان کمال خجندی
20. رجال برقی
21. رجال قم و بحثی در تاریخ آن، سیدمحمد مقدسزاده، تصحیح: ناصر باقری بیدهندی
22. رجال نجاشی
23. رجالالأشعریّین: جعفر مهاجر، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
24. ریاضالمحدثین، محمدعلی نائینی اردستانی کچوئی قمی، تحقیق محمدرضا انصاری قمی، مرکز قمشناسی کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی، 1381 ش.
25. سیره و قیام زید بن علیC، حسین کریمان، شرکت انشارات علمی و فرهنگی
26. الغیبة، طوسی
27. الفهرست، طوسی
28. الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی
29. کتاب الغیبة
30. کشفالغمه
31. مدینةالمعاجز
32. کمالالدین
33. معادنالحکمة
34. من لایحضره الفقیه
35. منتخب الاثر
36. منتهیالآمال، محدث قمی، تصحیح و تحقیق ناصر باقری بیدهندی
37. مهدی موعود، ترجمه علی دوانی
38. نجمالثاقب
39. نقدالرجال
40. وسائلالشیعه، شیخ حرعاملی
[1]. براى ما فرزندى متولد شده است. اين خبر را در نزد خويش مستور دار و از تمامى مردمان كتمان نما زيرا كه ما اين خبر را تنها به افراد بسيار نزديك و اولياء خود آشكار ساختهايم. علاقه ما به اظهار اين خبر براى تو براى آن است كه تو نيز همانند ما خوشحال گردى.كمال الدين، ج 2، ص 433.
[2]. آنگاه از (امام حسن عسكرىA) سئوال كردم اى پسر رسول خدا9 امام و جانشين پس از تو كيست؟
امامA با شتاب از جاى برخاسته و داخل اطاق شد و كودكى 3 ساله كه صورت او چون ماه شب چهارده مىدرخشيد در آغوش داست و مرا به زيارت جمال او مفتخر گردانيد.
آنگاه فرمود: اگر كرامت و منزلت تو در نزد خداوند عزوَّجل و حجتهاى الهى نبود فرزندم را هرگز به تو نشان نمىدادم. نام او همانند نام رسول اللّه9 و كنيه او همانند كنيه اوست.
او كسى است كه زمين را، از عدل و داد پر خواهد كرد پس از آن كه از ظلم و جور پر شده است.
[3]. احمد ابن اسحاق; در ادامه مىگويد: با خوشحالى از محضر امامA خارج گرديدم و روز بعد به زيارت امامA شرفياب شدم عرضه داشتم.
اى فرزند رسول خدا9 بر من منت گزاردى توفيق زيارت فرزندت را نصيبم فرمودى از اين توفيق بسيار مسرورم.
امامA پس از بياناتى چند درباره غيبت حضرتA در ادامه سخن به احمد ابن اسحاق چنين مىفرمايد: «اين موضوع سرى الهى و از رازهاى سر به مهر است آن را نزد خود پنهان دار و به سبب آگاهى بر آن شكر خداى را به جا آور كه در اين صورت در مقام عليين همراه ما خواهى بود». (كمال الدين، ج 2، ص 384)
[4]. همان.
[5]. دیوان کمال خجندی، ج1، ص157.
[6]. یکی از شاخههای علوم انسانی که زیرمجموعۀ علم تاریخ به شمار میآید، فن یا دانشی است که امروزه بدان «تراجم نگاری»، «بیوگرافی»، «حسب حال» یا «علم معرفة الرجال» اطلاق میشود.
[7]. رجال نجاشی، ص91، ش، ص22 و 82، ش 198/ الفهرست طوسی، 26، ش 68 و 25، ش 65/ رجال برقی، 133، کد معرفی 1536 و ص143، ش 1662/ الخلاصة، 63 / قم73.
[8]. کنیه، نوعی اسم است که با لفظ «ب» یا «م» شروع میشود. «اب» و «ابن» همراه کنیۀ پسران و مردان و «بنت» و «ام» پیشوند کنیۀ دختران و زنان است و بیشتر برای تعظیم و بزرگ داشت شخصیت بر او اطلاق میشود.
[9]. اشعریان طائفهای بزرگ و محبوب بودهاند.
[10]. کمال الدین، ص433 / بحارالانوار، ج52، ص23 / منتخب الاثر، ص343.
[11]. آن بزرگواران عبارتند از: امام جواد، امام هادی، امام عسکری و حضرت مهدیE.
[12]. زید شهید فرزند امام سجادA بود که تقوا، دانش، حکمت، تدبیر، شهامت، دوستداری و دیگر سجایای اخلاقی را در خود جمع کرده بود. او در سال 121 ق. به شهادت رسید. درباره او در کتاب اهل بیتE سخن گفتهایم. (مصحح)
2. حجاج بن یوسف ثقفی از والیان مشهور دوره اموی بود. جنایات و قتل عامهای وی در دوره امارت 20 سالهاش بر عراق مشهور است. گویند ولایت حجاج بین سالهای 75 تا 95 ق. و سالها قبل از قیام زید بوده است.
[14]. وی از اشراف عراق و مردی پرهیزکار و عابد و گوشهگیر و بزرگ اشعریان بوده است.
[15]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چ جدید، ص127.
[16]. به نظر میرسد گروهی از عموزادگان او، از هنگام تسخیر توسط ابوموسی اشعری، همچنان در اصفهان ساکن بودهاند. (تاریخ قم، حسن بن محمد بن حسن، ص7).
[17]. تمایل به ماندن در قزوین که از ثغور معروف دیلم بوده، برای مبارزۀ با آنان بوده است.
[18]. ماه به معنی شهر و آبادی بوده است. ماهالبصرة در محدودۀ شهر نهاوند بوده است.
[19]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چاپ دوم با تصحیح علی دوانی.
[20]. در ضبط سین و شین این کلمه اختلاف است در منابع موجود به هر دو شکل (ابرشتجان، ابرستجان) مضبوط است (دربارۀ موقعیت جغرافیایی آن نک: راهنمای جغرافیای تاریخی قم، ص8).
[21]. قافلهها
[22]. تاریخ قم، چاپ جدید، ص128.
[23]. قدید.
[24]. تاریخ قم، چاپ جدید، ص28.
[25]. دیلمیان در زمان ساسانیان قوم نافرمان بودند.
[26]. در گذشته حوالی اراک،قم و... را جبل میگفتند. استاد فقیهی مینویسد: بلاد جبل، همان عراق عجم است که شهرهای عمدۀ آن اصفهان، همدان، ری و قم بوده است. (تاریخ مذهبی قم، ص71).
[27]. تاریخ قم، چاپ جدید، ص 128.
[28]. در آن روزگار زعفران یکی از محصولات عمدۀ قم بوده است.
[29]. یزدان پایدار بوده.
[30]. یکی از هفت روستای دشت قم کهن که از به هم پیوستن آنها شهر قم به وجود آمده است.
[31]. تاریخ قم، ص257 و 263 / تقویم البلدان، ص409.
[32]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص122/ تاریخ قم، حسن بن محمد، ص101-102. ضبط آن در نسخههای کهن تاریخ قم «دِرَپُل» است.
[33]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چاپ جدید، ص133.
[34]. تاریخ قم، ناصرالشریعه.
[35]. همان، ص135.
[36]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص138.
[37]. همان، ص46.
[38]. مفلح ترکی (مفلح الأسود) از فرماندهان ترک در دورۀ غلبه و استیلای ترکان بر دارالخلافۀ بغداد و سامرا بود و در سال 240 ق. امیر قم شد و در سال 351 ق. در مصر درگذشت.
[39]. این سه تن (حمزة بن الیسع، علی بن حمزه و عامر بن عمران) والی عرب و قمی بودهاند.
[40]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص45؛ چاپ جدید، ص140.
[41]. قبرستان شیخان یکی از قبرستانهای قدیمی شهر قم و در نزدیکی صحن نو حضرت معصومهI در خیابان آستانه قرار گرفته است. در این قبرستان عدۀ زیادی از اصحاب ائمه و روات احادیث و علما و مجتهدان مدفونند. اخیراً در اطراف این قبرستان مغازههایی ساخته و بازاری ترتیب داده شد و بالنتیجه قبرستان محصور گردید و دو راه ورودی یکی از خیابان آستانه و دیگری از خیابان ارم قرار داده شده است.
[42]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چاپ جدید، ص248.
[43]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چاپ جدید، ص248.
[44]. همان، ص176.
[45]. همان، ص170 ]چاپ جدید ص256[.
[46]. نک: تاریخ قم، ص257.
[47]. تاریخ قم، ص179 ]چاپ جدید 259[.
[48]. احمد بن علی بن عباس نجاشی مؤلف کتاب معروف «رجال نجاشی» از علمای جلیلالقدر شیعه و شاگرد نامدار شیخ مفید است، رجال نجاشی مورد اعتماد علماء شیعه و معتبرترین و بهترین کتاب رجال شیعه است. نجاشی در سال 450 هجری در نزدیکی سامرا رحلت کرد رحمةاللّه علیه.
[49]. تاریخ قم، ص180-181 ]چاپ جدید 261[.
[50]. رجال نجاشی 73، کد معرفی 174؛ الخلاصة 59، ش 56؛ جامعالرواة، ص82؛ نقدالرجال، ص194، کد 422..
[51]. تاریخ قم، ص180-181 ]چاپ جدید 261[.
[52]. همان، ص181 ]چاپ جدید 261[.
[53]. همان، ص190 ]چاپ جدید 269[.
[54]. اختیار معرفة الرجال، ج2، ص877.
[55]. وحید بهبهانی در تعلیقه گوید: این محمد بن اسحاق برادر احمد بن اسحاق و پسر عموی زکریا بن آدم است. محتمل است که حسن بن محمد هم از پسر عموهای آنها باشد. (تاریخ قم، چاپ جدید 274).
[56]. همان.
[57]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، چاپ جدید، 274.
[58]. سورۀ مریم، آیۀ 15.
[59]. بحارالانوار، ج6، ص220.
[60]. اختیار معرفة الرجال، ج2، ص873.
[61]. منتهی الآمال، ج3، ص1742.
[62]. الاستیعاب، ج2، ص59 / بحارالانوار، ج22، ص391.
[63]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص198 ]و چاپ جدید، 274[.
[64]. تفصیل این ملاقات در مهدی موعود، ترجمه جلد 3 بحارالانوار، پاورقی، ص826 و منابع دیگر آمده است.
[65]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص199 ]چاپ جدید، ص277[.
[66]. منتهیالآمال، اصحاب حضرت صادقC.
[67]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص214 ]چاپ جدید، ص290[.
[68]. سورۀ طه، آیۀ132.
[69]. تاریخ قم، ص215 ]چاپ جدید، ص291[.
[70]. مراسیل جمع مرسل و آن روایتی است که یک یا چند نفر از راویان آن از سلسلۀ سند حذف و ساقط شده باشند.
[71]. تاریخ قم، ص236 ]چاپ جدید، ص301[.
[72]. همان، ص277 ]چاپ جدید، ص313[.
[73]. همان، ص241 ]چاپ جدید، ص213[.
[74]. همان، ص242-245 ]چاپ جدید، ص316[.
[75]. همان.
[76]. همان، ص246 ]چاپ جدید، ص317[.
[77]. همان، ]چاپ جدید، ص318[.
[78]. شیعیان.
[79]. مهدی موعود، ترجمه علی دوانی، ص827.
[80]. لیلۀ عقبه شبی بود که پیغمبر اکرم از جنگ تبوک مراجعت میفرمود و در حالی که عمّار یاسر مهار شتر حضرت را در دست داشت و حذیفۀ یمانی آن را میراند، چند نفر نقابدار جلو آمده، شتر حضرت را رم دادند و نزدیک بود که پیغمبر به زمین بخورد این چند نفر نقابدار در تاریخ شناسانده شدهاند که چه کسانی بودهاند.
[81]. سامرا شهری است میان بغداد و تکریت در شرق دجله و در 124 کیلومتری شمال بغداد قرار دارد که شهر قدیمی آن در سال 222 ق. به وسیلۀ خلفای عباسی بنا گردید. پیشتر از شهرهای استان بغداد محسوب میشده، ولی امروزه مرکز استان صلاحالدین است.
[82]. اگر درست به این جملات توجه شود معلوم میگردد که تحصیل علم و یاد گرفتن حقایق دینی چه اندازه مهم بوده که گروهی خود را برای چنین سفرهایی با مشکلات مسافرت در آن روزگار حاضر میکردند.
[83]. مهدی موعود، ترجمه علی دوانی.
[84]. کمالالدین، ص454/ الاحتجاج، ج2، ص461.
[86]. جریان مفصل این حدیث را در جلد دوازدهم بحار و زادالمعاد مرحوم مجلسی مطالعه فرمایید.
[87]. تهذیبالاحکام، ج1، ص132/ وسائلالشیعه، ج8، ح 1039.
[88]. تهذیبالاحکام، ص160 / وسائلالشیعه، ج7، ص467، ح 9881 / بحارالانوار، ج87، ص380، باب 1.
[89]. کافی، ج1، ص468، ح 4.
[90]. ترجمه منتهیالآمال، وصایای حضرت امام زینالعابدین.
[91]. الکافی، ج3، ص72، س 10.
[92]. همان، ج6، ص380/ وسائلالشیعه، ج25، ص218، ح 31881.
[93]. کافی، ج1، ص144، باب جامعالتوحید، بابالنوادر.
[94]. مهدی موعود، ص670 / الغیبة، طوسی، ج1، ص354 و 360 / اعلام الوری، ج1، ص421 / بحارالانوار، ج1، ص344.
[95]. من لا یحضره الفقیه، باب ما یجب من رد الوصیة الی المعروف، حدیث 5/ کافی، ج7، ص10/ وسائلالشیعه، ج19، ص275.
[96]. استبصار، ج1، ص188.
[97]. کافی، ج3، ص20.
[98]. مهدی موعود، ص209/ کمالالدین، ص433/ بحارالانوار، ج51، ص16؛ ج52، ص23/ منتخبالاثر، ص343.
[99]. همان، ص218.
[100]. همان، ص392.
[101]. همان، ص750.
[102]. کمالالدین، 384/ کشفالغمه، ج2، ص316/ اعلامالوری، ص412/ بحارالانوار، ج52، ص23/ مدینةالمعاجز، ص598.
[103]. سرداب مسجد مزبور تا چند سال پیش، هم کوچک بود و هم کم ارتفاع، از همین جهت دارای نور و هوای کافی نبود، ولی اخیراً به همت حضرت حجة الاسلام والمسلمین جناب آقای حاج میرزا ابوالفضل زاهدی و مساعدت مردم مسلمان، سردابی بسیار مجلل و آبرومند با اینکه هنوز تکمیل نشده، با مشخصات زیر ساخته شده است:
الف. طول سرداب در حدود 40 متر
ب. عرض سرداب در حدود 30 متر
ج. دارای 35 ستون آهنی و جز آن است
د. پایین دیوارههای آن در حدود یک متر با سنگ مرمر تزیین شده است
هـ. در کتیبۀ دیوار سمت قبله سوره «والشمس» روی کاشی نقش شده است
و. در نیمی از این شبستان 11 پنکه سقفی نصب شده است
در شبستان مزبور خود آقای زاهدی ظهر و شب اقامه جماعت میکنند.
[104]. تاریخ قم، ناصرالشریعه، ص142-145.
[105]. مهدی موعود، ص829.
[106]. جمع دکان، مغازه.
[107]. کمال الدین، ص454 / الاحتجاج، ج2، ص461.
[108]. متن حدیث در کتاب کافی، جاول، ص514.
[109]. مهدی موعود، ص760.
[110]. جامعالروات اردبیلی، احمد بن اسحاق.
[111]. مهدی موعود، ص761.
[112]. همان، ص692.
[113]. سوره احقاف، آیات 1-6.
[114]. کتاب الغیبة، ص179/ الاحتجاج، ج2، ص279/ بحارالانوار، ج50، ص228/ معادنالحکمة، ج2،ص 286.
2. حُلوان: نام قدیم شهر سرپل ذهاب، استان کرمانشاه.
[116]. مهدی موعود، ص839.
[117]. مهدی موعود، ص760.
[118]. نجمالثاقب، حدیث 17، ص145.
[119]. مهدی موعود، ص614.
[120]. مهدی موعود، صفحه 842؛ ]نیز نک: مفاخر اسلام، ج2، ص37[.
[121]. مصحح ومحشی ترجمۀ تاریخ قم عربی در پاورقی، این خبر را ضعیف شمرده، و آن را مخالف مساوات اسلامی دانسته است و میگوید: به موجب اصل کلی اسلام «اِنّ اَکرَمَکُم عِندَ اللّه أتقیکُم» هر که پرهیزکارتر است نزد خداوند محترمتر است... نتیجه میگیرد که این کلام از امام نیست و از حقایق اسلامی دور است، ولی میتوان گفت، چون امام میدانست که افراد عاصی و نافرمان را هم میشود با ادب و احترام از کار زشت باز داشت و با تقویت حس عظمت و بزرگی به آنها فهماند که موقعیت شما عالی است، خصوصاً اولادپیغمبر 7 که باید به آنها حالی کرد که باید، احترام جد خود را حفظ کنند و با همین عمل احمد بود که سید عاصی تائب و مطیع گردید.
[122]. بحارالانوار، ج50، ص323 / ترجمه تاریخ قم (عربی)، حسن بن محمد بن حسن قمی (متوفی 378 ق.)، مترجم: حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی در سال 805-806، ص211.
[123]. نوشته نجمالثاقب دلیل این مدعاست.
[124]. «ذهاب» را گاهی به صورت «زهاب» هم نوشتهاند.
[125]. این شهرستان کوچک در غرب کرمانشاه و شرق قصرشیرین (مرز ایران و عراق) واقع شده است.
[126]. از اصولی که مسلم است عقیده این طائفه است به الوهیت علیC و تناسخ در ارواح و... است.
آخرین بروزرسانی (یکشنبه, 26 تیر 1390 ساعت 14:58)








